| ۱۵ آبان ۱۳۸۷ | طوقه ی فیروزه ای |
| نویسنده: وسیم | |
| موضوع: داستان، مثلا مذهبی |
دارم قدم میزنم. شب است و شلوغ، شب چهارشنبه است. راستش برخلاف همیشه اول رفته بودیم جمکران که بعد از اون آمدیم حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)…. در میان شلوغی زوار چشمم به کبوتر ها افتاد . کبوترانی خاکستری با طوقه های فیروزه ای. انگار قبلا دیده بودمشان!! …. پر میزدند و بالا میرفتند و عده دیگری بر جایشان می آمدند…. کبوتران مثل فرشته ها می آمدند و سپس تا خود خدا بالا میرفتند…. انگار خبری بود! آره… ولادت بود ولادت امام رضا(علیه السلام).
چه قدر دوست دارم الآن مشهد بودم تا فردا صبح صدای نقاره های آن بهشت را از پشت فرسنگها تاریکی دلم می شنیدم و غبار سینه ام را به دست باد می دادم آنگاه روح خودم را با کبوتران حرم به آسمان می سپردم.
آه …
کبوتران آنجا هم خاکستری اند با همان طوقه های فیروزه ای. انگار قبلا دیده بودمشان!! …. پر میزدند و بالا میرفتند و عده دیگری بر جایشان می آمدند. این طبیعت چه کارها که نمیکند !! … وقتی کریمه اهل بیت به سوی برادرش شتافته بود و می خواست هر چه زودتر به برادرش برسد همین طبیعت او را مریض ساخت تا اندکی فرصت یابد، البته نه از روی آزار، فرصت یابد تا راهی آسمانی بر بال کبوتران برای این بانو بسازد و او را سریعتر به برادرش برساند. اما دریغ از اینکه صبر این فرشته تمام شده بود و دیگر بال پروازش از کار افتاد و زمین گیر قم گشت. حال این طبیعت بود و یک عمر پشیمانی… ولی هم کریمه او را بخشید و هم امام غریب و تنها مانده.
اما طبیعت آن راه را ساخت و تاکنون بر روی آن، حرف دل این دو دور افتاده و دوست دارانشان را بدست کبوتران خاکستری منتقل میکند. کبوترانی که نامه ها را طوقه وار به گردن انداخته اند ….
کبوتری می گیرم. توی گوشش برای آقایم چیزی می گویم و به هوا می فرستم.
چه جالب!! … طوقه او هم فیروزه ایست.
پس نوشت:
اولا که این دو میلاد بزرگ بر شما مبارک باد.
دوما این مطلب رو پارسال برای جشن ولادت امام رضا (پابوس) نوشته بودم.
سومش اینکه به سنگین و ناروان بودن متن اشکال نگیرید .. الان نگارشم خیلی بهتر شده… نه؟؟
| ۱۷ مهر ۱۳۸۷ | اسالم خلخال |
| نویسنده: وسیم | |
| موضوع: خاطرات |
یک ماه پیش یا بیشتر سوار شدیم بریم مشهد. والا من خودمم نفهمیدم که چطور از سرعین و اونطرفا سر درآوردیم؟ کل راه یه طرف جاده اسالم خلخال یه طرف. مردم هم ندید بدید … ریخته بودن سر این عشایر. ولی عجب حالی داشت اونجا. ته ذبح اسلامی بود. یارو گوسفند رو کله پا میکرد و میزد تا ناکجاشو با یه حرکت از شکمش میریخت بیرون. بعد هم سیل سیخ های دود گرفته بود که لاشه گوسفند بیچاره رو به روی منقل های ذغالی می برد. در این بین شما خیلی زود متوجه طعم لذیذ و بوی دل نواز گوشت کوهستانی رو زیر دندوناتون حس میکنید، البته به نرمی گوشت های شهری نیست ولی لذتش به مراتب بیشتر از هر رستوران لوکس و براق شهره. بگذریم آنچه توان دید در وصف نگنجد. [صورت صحیح این ضرب المثل رو یکی برام بفرسته]
خوب اگه خواستین برین اونجا و نخواستین لوکس بودن شهریتون بهم بخوره یا اینکه سازمان محافظت از طرفداران بهداشت شما رو متوجه میکروب های اونجا کرده، میتونید یه سر برید این قصابیه به حساب من هرچی میخواید گوشت بخرید.
راستش یه اعلامیه از دور تو دانشگاه دیدم که یادم انداخت در باره این جا بنویسم. نوشته بود اسالم خلخال ولی انگار دخترونه بود، ای کاش میشد این عمار مارو به جای اینکه ببره کوه گرگ ورداره ببره همین جا… البته در هر حال من خودم بهار دوباره میرم.
| ۱۷ شهریور ۱۳۸۷ | فتوای جدید سلفیها : خوردن زولبیا حرام !!! |
| نویسنده: وسام | |
| موضوع: مثلا مذهبی |
یکی از شیوخ سلفیان در کشور آفریقایی الجزایر در فتوایی تحریم زولبیا که در الجزایر با نام “الطمینه” شناخته میشود و در ماه مبارک رمضان از شیرینیهای پرطرفدار در این کشور محسوب میشود، را اعلام کرد.
نشریه “الخبرالاسبوعی”، با اعلام این خبر، نوشت: شیخ «محمدعلی فرکوس المکنی» معروف به ابیعبدالعزیز، در فتوایی حکم حرمت الطمینه و شیرینیهای دیگری که در ماه رمضان استفاده میشود را صادر کرد.
بدین ترتیب بسیاری از مریدان و پیروان وی خود را از خوردن این شیرینی لذیذ که به گفته ابیعبدالعزیز از بدعتهایی محسوب میشود که در دین وارد شده است، محروم کردند.
وی دلیل دیگر حرمت خوردن این شیرینی را وجود بخشی صلیبیمانند در میان این شیرینی ذکر میکند و برای تناول این شیرینی وجود دلیل شرعی را ذکر میکند که در آن وجود ندارد.
شایان ذکر است فتاوای مضحک و عجیب زیادی از سوی مفتیان سلفی و وهابی صادر میگردد که یکی از مهمترین دلایل آن، دوری لجوجانه آنها از معارف و تعلیمات مفسران وافعی قرآن و سنت ـ یعنی اهلبیت علیهمالسلام ـ است
پس نوشت:
بابا بی خیال شما مرض قند دارین … چرا مردم نخورن؟؟ اینکارتون عین بچه بازیه! ولی خداییش ها واقعا بعضی از دشمنای اسلام عجب خنگن!!
منبع : سایت موعود - mouood.org
| ۱۵ شهریور ۱۳۸۷ | چقدر اون آدم خوبیه !؟! |
| نویسنده: وسیم | |
| موضوع: خاطرات، داستان |
دیشب داشتم به کاراش فکر میکردم… مونده بودم بالاخره اونو، اون دو-روی بوقلمون صفتو چی معرفی کنم؟ کمکم کنید!
کریم یا لئیم!؟ :: با هم رفته بودند بیرون شهر گردش؛ اون و آدم بزرگا تو ماشینش و همه بچه ها تو ماشین دوم؛ یه شکلات مارس© داشت که آب شده بود؛ و از صبح بخاطر شلوغی بچه ها نتونسته بود اونو بخوره، بالاخره از شیشه ماشین اونو به بچه ها نشون داد و آخر سر شکلاتو دادش به اونا… گازشو گرفت و رفت… دادن شکلات همان و دعوا و جیغ و داد بچه ها همان!
منصف یا خودخواه !؟ :: بعد از یک ساعت و بیست دقیقه که دربست یک الگانس + دوتا پلیس در خدمتش بودند، تنها کاری که کرد این بود که سه تا رانی از تو یخچال ماشینش در آورد و به اون دونفر داد!
سربه زیر یا حیز !؟ :: یکی از استاد ها بهش گفته بود که بیاد حل تمرینش بشه! از استاد عذر خواهی کرد و گفت یکم از بعضی ها خجالت میکشه! خب استاد هم چیزی نگفت. … ولی رفت پیش استاد اون یکی گروه و به زور حلت اون شد! محض اطلاع این فقط آمار یه روزه: ۸۶ درصد آدمای کلاس حل تمرین از نوعی بودن که ازشون مثلا خجالت میکشید!
راستگو یا خالی بند !؟ :: خیلی جدی و آروم به دوستش گفت برام کاری پیش اومده نمیتونم الان بیام دانشگاه، قرار بود از فلانه جزوشو بگیرم، برای کنکور بخونم، میتونی بری برام بگیری؟؟ …. اون بدبخت ساده هم باورش شد و به شماره ای که بهش داده بود زنگ زد!! به علت مزاحمت تلفنی سی روز شمارش قطع شد!! …. فقط میخواست سر به سر دوستش بذاره، همین!
| ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ | سه جنس آدم! |
| نویسنده: وسیم | |
| موضوع: جفنگ |
از کدوم دسته اید؟
آبان ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۶:۱۴ ب.ظ
کبوترا پرواز می کنن ولی ما در ارزو شیم
خوش به حالشون
شهریور ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۶ ب.ظ
سلام، ممنون از نظرت.
من جلو نیمده بودم که عقب بشینم. راستش از عقب و جلو رفتن ناامیدم. نه می خواستم از بهائیت دفاع کنم و نه تبلیغ. عقل من میگه که این اتفاقاتی که برای این جوون افتاده خیلی مسخرس و حق اون بوده که به دانشگاه بیاد. حالا می خواد مطابق قانون باشه یا نباشه. بهایی بودنشم از نظر من مهم نیست و باید طبق اعمال آدما باشون برخورد کرد نه دینشون. ممنون از لینکایی که گذاشتی، استفاده کردم .
شهریور ۸م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۹ ق.ظ
کامنت فوری هم درست شد استاد
شهریور ۸م, ۱۳۸۷ at ۲:۲۳ ق.ظ
اولا که دانشکده کامپیوترم
دوما هم که ورودی ۸۶ از قمم. مصطفایی و طاها منو میشناسن.
سوما بازم دستت درد نکنه، ولی فعلا پلاگینه کار نکرد حالا زور می زنم درست شه
بعدشم من اصلا خواب ندارم بشر! اون جغدای تو وبلاگم به خاطر همینه.
شهریور ۲م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۳ ب.ظ
میشه جای میس کال و sms و بقیه چیزا که دوس دارین، ازتون تشکر کنم واسه دستیار انتخاب واحد؟! خیلی ها ازش استفاده می کنن، مخصوصا موقع انتخاب واحد لعنتی که آدم نمی دونه چی کار کنه!
وبلاگتونم باحال بود, misi