آرشیو برای 2008

موبايل زنگ ميزنه. وسط بزرگراه…!

موبايل زنگ ميزنه. وسط بزرگراه عمار یاسرم. مجبور میشم کنار بزنم…. حسین بود که زنگ زده بود احوال پدرم رو بپرسه. نمیدونم از کی خبردار شده بود که پدرم حالش بده؟ برام خیلی عجیب بود و غیرمنتظره، جز این فقط یک بار دیگه اونم خیلی وقت پیشها رفقام از احوال پدرم پرسیده بودند و تنها توجیه عدم توجه دوستانم به خانواده ام رو ارتباط صرفا درسی تلقی میکردم…. حسین خیلی مرام گذاشته بود با این تماس کمی از فشاری که روی من بود کنار رفت.

با اینکه داشتم دنبال کارهای پدرم رو میگرفتم و تا ظهر میرفتم خونه پیشش، ولی دلم خیلی براش تنگ شده بود. همش به این فکر میکردم که شنبه که میرم تهران و اون دانشگاه کثیف، چطوری میتونم تنهاش بذارم؟؟ تو یه روز دوتا دکتر متخصص و ۴ تا آزمایش کت و کلفت مثل اکو قلب و سی تی اسکن مغز.

اینو نگفتم که پاشید زنگ بزنید، نوشتم که یکم سبک بشم. اگه خوندید، دعا کنید این ماه هم مال خداست، خدا هم که قول داده توی ماهش دعا ها رو قبول میکنه.

برچسب ها : , , ,

بدون نظر

عینک و چشم ها

چند روزي بود كه به سفارش چندتا از دوستانم ديگر عينك به چشم نمي زدم. می گفتند که ترک اون می تونه کمی به بهتر و قویتر شدن چشم کمک کنه، اونو از تنبلی بیاره بیرون! چشم هایم روی هم هشت نمره ضعیف بود. و پیوسته شماره آن بیشتر می شد. فکر می کردم شاید بدرد بخورد و بتونم کمی اونا را قوی تر کنم. شروع کرده بودم به نگاه کردن بدون قید عینک! به هر چیزی که قابل دیدن بود، نگاه می دوختم تا بتونم بدون عینک اونو واضح ببینم.چشم هایم شش سال بود به عینک عادت کرده بودند. هر از چند گاهی از بی عینکی ناله دردشان کلافه ام می کرد. ولی حرص من بر کنار گذاشتن آن حاجب های سیاه [که با توصیه دوستانم شروع شده بود] و لذتی که از تماشا و سیر در صورت خلایق عارض می شد، آن درد ها را قابل تحمل می کرد. شده بودم وسیم بی عینک! کلی رفیق تازه که همه بی عینک بودند هم پیدا کردم. وقتی همدیگر رو می دیدیم، یا از دیده های تازمون برای هم حرف می زدیم یا اینکه مسابقه چشم بازی می گذاشتیم.

تجربه کنید! چه حالـــــــی می داد، بدون فیلتر شیشه ای اونم از نوع رفلکس فتوکرومیکش. فیلتری که هر گاه نور و امواج خارجی شدت بیشتری می یافتند، تیره تر می شد تا تشعشعات اضافه و بی فایده به گوهر بینائیم دستبرد نزنند.

کم کم نگاهم از در و دیوار، گل و گیاه، کوه های دور دست، آدم ها وحیوانات هم فراتر رفت، شروع کرده بودم نگاه کردن به خورشید! خورشید گرمای لطیفی از پشت عینک داشت. اما الآن مردانه حدقه چشمم را می سوزاند؛ یاد “بن باز” [مفتی کور وهابی که واقعا مفتی مفتی فتوا می ده] افتادم اونم خیره به خورشید زیاد نگاه می کرد و آیات قرآن را تفسیر … . با اینکه خورشید چشامو می سوزوند و دردش قوز بالا قوز شده بود، ولی نه اینکه منبع حیات و سر نشئه هر حرکتی بود، دلم می خواست راه و روش زندگی را مستقیما از خودش و بدون هیچ تفسیر و تأویلی یاد بگیرم. منظورم این بود که چرا به درخت نگاه کنم تا نور خورشید را درک کنم؟ اصلا واسطه برای چی؟ کی گفته من نمی تونم با صرفا اتکال به مغز خودم و هر چی که دلم می خواهد، به آن چیزی که هدف من تلقی می شود [که اینجا همان نور خورشید است] دست پیدا کنم؟

دیری نگذشت که دیگه چشام جایی رو نمی دید. دزدکی هم که عینک می زدم جواب نمی داد. تازه بدتر از اون و بدتر از تکراری شدن دید زدنها اگه کسی منو با عینک می دید به شدت مسخره می کرد و به پس زدگی فکری و تحجر متهم می نمود.

گریه ام گرفت! جدی میگم گریه ام گرفته بود. تا اینکه پدرم منو با این وضع چشم ها دید. با سکوتش خیلی سرزنشم کرد. بعد بلندم کرد برد پیش دکتر متخصص. دکتر هم خیلی شاکی بود، یه عمل جراحی برام نسخه کرد. پول خوبی هم بابتش گرفت. خیلی هم دردناک و طولانی بود. می گفت این کاری که تو با چشات کردی … .

الان دو سه ماهی است که از عمل چشمم می گذرد، و دوباره وسیم عینکی شده، از اون نصیحت دوستاش هم به جز چند گرم شیشه فشرده بیشتر که روی دماغش سنگینی می کنه، چیزی نمانده! بی عینک ها رو رها کرده و دوباره دنبال اینه که دل عینکی ها رو [که بخاطر قضایای فوق از دست داده بود] بدست بیاره. الان سر به زیر شده ام و روی عینکم، عینک دودی هم می زنم. البته به این نتیجه هم رسیدم که عقلم از اونی که فکر می کردم خام تره و دیگه هم هرگز خیره به خورشید نگاه نمی کنم.

کاش عینکم رو کنار نمی گذاشتم. کاش …

[ یکی دیگه از مثلا دوستان : وســــــیم! این مقاله ی فیلتر شده رو خوندی ؟! ... ]

برچسب ها : , ,

بدون نظر

سفره چینی

از خواب مثل همیشه بیدار می شوم، و دست و صورتم را به سان هر روز دیگر می شویم. از صبحانه که به لطف مادر همیشه به راه است چیزکی می خورم. طبق عادت چای شیرین و … . تا ظهر هم که به رسم روزگار به گردش در خیابانهای شهر آشفته ی ذهنم می گذرد. پدرم ظهر می آید. می آید خانه تا با هم سر یک سفره ناهار میل کنیم.

نماز سخت است ولی بالاخره می خوانم. مثل هر روز نه اول و نه آخر سر، نه هشیار و نه منگ و خپل صد در صد. هی می شه بهش گفت ادای نماز! یه چرت دو سه ساعته، دسر بعد از ظهرهای روزانه ی من است که عموما جلوی کولر میل می شود. بعدش موقع اتول بازیه، جاده پردیسان بد نیست بیشتر هم اونجا می رم، خلوت با آسفالت خوب. بعد از اون و شب هم که قصه ی تکراری روزهای پریشانی و بیکاری هر آدم تنها، البته از نوع پسرونه، چون اگه دختر خانه باشی باید ظرفهای شام را بشوری. تکرار در تکرار.

مدتی بود بابام بهم گیر داده بود که برو یه کاری یاد بگیر، من هم یه روزم رو با هزار زحمت (!) خالی ¬کردم و رفتم دنبالش، راستش دو سه کار پر مایه بهم ماسید، ولی یکیش رو قبول کردم، کالیبر آدم بالا باشه دنبال کار ساده می ره. سفره چینی تو یه رستوران بزرگ، بخورش هم خوب بود. هیچی هم مزد نمی داد، کلی سیر و سلوک برای معده داشت. کارم شده بود چیدن پشقابهای حسنات و پاک کردن میزهایی که بواسطه بد استفاده کردن از امکانات مملو از مگس های سیئات شده بود. در نظر اول فکر کردم این هم برنامه ای تکراری مثل روزگار پوسیده ام میشه ولی صاحب کارم گفت که مزد بیشتری به ازای ایده ها و نو آوری ها در همین کار ساده اختصاص میدهد.

در یک سال گذشته میزهای تمیز کم شده بود، و تلاش من بر این استوار شد که آنها را زیاد کنم. برای همین صبح ها زودتر پا می شدم، با پشیمانی میزهای کثیف را به امید قبول توبه با گریه و اشک دل می شستم، و هر جا که تمیز می شد را مملو از پشقابهای رنگارنگ می کردم. کم کم به پرده ها و پنجره ها هم دستی کشیدم. برخی از آنها پاره و شکسته شده بودند تعدادی هم از جا در آمده. وضع دوتا از پنجره ها خیلی بد بود، خصوصا این که اینها به سمت دنیای زمین باز بود، و هر چه از خوب و بد و بدتر ها از آن وارد می شد. تعمیر خرابی پنجره چشم به راحتی خراب کردن آن نبود. بالاخره با اصلاح و دوباره خوانی قواعد و حریم ها از منابع زلال حکمت به تعمیر پرده ها و پنجره ها پرداختم که صاحب کار را خیلی خوشحال کرد. کم کم داشت یک ماه می شد، و شد. تو این مدت چیزی جز غذا های آنجا را نمی خوردم. تازه آنهم سر وقت خاص.

دیگه اونجا یه رستوران عادی نبود، پنج شش ستاره داشت، آدمای مخصوص فقط بهش راه داشتن، همه هم مورد تایید صاحب کار. نورانی و مبارک، همه هم از کارم خوشحال بودند. نرفتم مزد بگیرم، خود صاحب کار اومد، چند برابر مزدی که قول داده بود را به من داد. تا خواستم حرفی بزنم سندی زنگوله دار را هم بهم داد و گفت تو برای من اینجا خوب کار کردی از این به بعد به خاطر من رییس اینجا باش و به آن نظر لطف داشته باش، باید به رستوران های دیگرم سر بزنم. و رفت. من هنوز تو کف مزد چندین برابرم بودم و تا از این حالت برون بیام اونو دیگه به چشم نمیدیدم. سند رو باز کردم دیدیم نوشته بود چهاردیواری ای در شهر خدا، در حکومت الله ، در کنار قصر او. صاحبش خدا و هفتاد سال به وسام اجاره داده شده که بیست سال ازش گذشته . دیگه به چشم نمیدیدمش ولی در دل احساسش می کردم. سفره چینی براش چه با برکت بود، سفره دلم رو چیدم و محبوبش گشته بودم. آدم تو یه مملکت مورد عنایت شاه آنجا باشه هیچی کم نداره که هیچ همه چیز براش فراهم است. چه برسد به اینکه شاه آنجا پادشاه دنیا و آخرت باشد.

نمی دانم خواب بود یا بیداری ولی امیدوارم رمضان امسال از دستم نرود. شما چطور؟؟

برچسب ها : , , ,

۱ نظر

دستیار یا دردسر!؟

پرده پنجم
از بیکاری نشستم دارم دوتا پست برای وبلاگم می نویسم. یواش یواش دارم برمی گردم به فاز بی خوابی روز های درسی ترمهای گذشته. تا سه صبح بیدار بعد سر کلاس لالا.

پرده چهارم
از صبح اومدم دانشگاه. شنبه است و زمان انتخاب واحد خودم. با یه رندوم ****. چیزی جز ته مانده غارت [ یا اصطلاحا انتخاب واحد با رندوم های خوب ] بچه های دانشکده که شامل اساتیدی بسیار سخت گیر و لیست های رزرو پر است هیچ نمانده بود. انتخاب واحد بسیار ساده ای بود. اصلا نیازی به برنامه ام پیدا نکردم. این شد که در فلسفه لزوم وجود این چنین برنامه ای شک کردم. تا بعد از ظهر مثل همه کسانی که توی دانشگاه بودند ول گشتم بعد هم رفتم خونه.

پرده سوم
نشستم دارم به پدرم برنامه کلاسهایم را در ترم آینده توی دستیار نشان می دهم، چشمش تیز بود به (دام ضلهم) که پایین صفحه بود گیر داد، گفت زشته پاکش کن، هر چی بهش گفتم فکری پشت این نوشته هست قبول نکرد، من هم بچه حرف گوش کن … . این همون غلط املائیه که سعید ندیده بود. و هر که بر آن کلیک می کرد با یه پیغام جالب مواجه می شد. که البته در این چند روزی که پاک نشده بود پنج شش نفر بر آن کلیک کرده بودند که آمارشونو دارم، یکیشون حسین سل و امان از این سل! نمیدونم از کجا این شر برقی شماره دانشجویی منو پیدا کرده بود، با اون لاگین کرده بود و با سوء استفاده از امکانات برنامه برام پیغام گذاشته بود. و تهدید کرده بود که اگه اون (دام ضلهم) رو برنگردونم به باباش میگه شماره موبایلمو قطع و سایتمو فیلتر کنه.

این به کنار، من اصلا از خود سایت استفاده نمی کنم و رو لپتاب خودم از کپی برنامه استفاده می کنم و در این حالت جالب است بدانید که تعداد دفعات ورود شماره دانشجویی من تو سایتم بیست بار شده بود. انگار ملت با شماره دانشجویی من وارد می شن ببینن من چی انتخاب میکنم !؟!

پرده دوم
شور دانشگاه بروبچ ۸۵ ای هنوز نخوابیده. آقا و البته جدیدا خانم، بی خیال … من گفتم نظر بدین، تعارف شاه عبد العظیمی بود. زرت و زرت نامه، چندتا آف یاهو [ ای دی منو از کجا پیدا کردن، الله اعلم.] و … .

وسط این قیل و قال از قضا داشتم با دوتا از بچه های دانشکده میچتم که یکی مجهول الهویه تو مسنجر سلام داد و یه ربع داشت درباره برنامه چرت و پرت می گفت و تشکر می کرد. و من آدم ندیده هم داشتم فیض می بردم. که یهو یارو زد تو برجک من! رک و راست پرسید m or f ? من که بهتم زد و یارو شانس آورد که کارت اینترنتم تموم شد، وگرنه هرچی کلام بد که تو دانشگاه یاد گرفته بودم حواله اش می کردم. ضمنا محض اطلاع سایرین منجمله اساتید و حلت های عزیز لطفا بخوانید آقای طیب نه چیز دیگر!!

پرده اول
شب امتحان ریاضی ۱ یک هفته قبل از زمان ثبت نام دانشگاه برای ترم بهار رفته بودم تو سایت تا لیست دروس را برای برنامه ام که فعلا جز خودم کسی از آن خبر نداشت آپدیت کنم. نمیدانم مرض داشتم یا نه نشستم همانجا یکم با برنامه ور رفتم، سه چهار نفر آمدند پرسیدن انتخاب واحد شده؟ -البته که نه. تا اینکه یه آدم سیریش هوافضایی آمد بالا سرم مثل بچه ها گفت من هم می خواهم !! یه کم زور زدم نشد از دستش در برم. برنامه رو روی سرور دانشگاه که با میل میدن گذاشتم، آدرسشو هم به این چسب ۸۴ ای دادم تا ولم کرد. فرداش دوسه تا کامپیوتری اومدند بهم گفتن این چه وضع برنامه نویسیه همه کد برنامه رو توی یه فایل نوشتی؟! وشروع کردن به غلط یابی کد برنامه. یکیشون بهین. به این نتیجه رسیدم که امنیت دانشگاه صفر! برای ترم بعدش رفتم دامین رجیستر کردم و هاست گرفتم. البته نه به مفتی دانشگاه.

برچسب ها : ,

بدون نظر