
الهه، زیبا رویی بود که خال سیاهی بر گوشه ی لبش همواره او را از سایرین جدا میکرد. سرسنگین و رنگین بر روی ابرها قدم می نهاد و بر بال کبوتربچگان بذر پرواز می افشاند… بر روی زمین تخته سنگی بود که سایه ی الهه را گاه گاهی می دید… تخته سنگ دل نداشت، احساس نداشت، خوب و بد را تشخیص نمی داد، ولی یک چیز را خیلی خوب دوست می داشت… آن هم سکوت الهه بود.
تخته سنگ زبان داشت، قدرت بیان داشت، در دلش حرف های بسیاری داشت، لیکن حرمت سکوت الهه بود که او را از حرف زدن باز میداشت… تخته سنگ در باغی مملو از زیبا رویان بود ولی حرمت سکوت الهه او را از حرف زدن حتی با دیگر زیبارویان باز میداشت…
تخته سنگ صاف و آینه وار بود، سیاه بود لیکن برقی از سیاهی میزد… تخته سنگ را کسی محل و اعتنا نمیکرد، زیبا بود، اما دل نداشت، احساس نداشت، تخته سنگ اخلاق معاشرت نداشت… تخته سنگ واقعا خاصیت نداشت… اما یک چیز را خیلی خوب داشت… تخته سنگ به حریم الهه هرگز پای نمی گذاشت. اصلا تخته سنگ عشق پای نذاشتن به حریم الهه را در دل داشت…
یک روز تخته سنگ صدایی شنید، روی برگرداند و الهه را دید… سخت در خود شکست، ترک خورد، از الهه بیزار شد، از وجودش بیزار شد… تخته سنگ عشقش را از دست داده بود… الهه خود حریم خود را شکسته بود… الهه این همه عمر سخن نمیگفتی، چه شد که اکنون دل من به سخن آزردی؟؟
تخته سنگ خرد شد، شامل احساس تحقیر شد، نقل دوران تخته سنگ عوض شد…
تخته سنگی بود که شکسته بود… ترک هایش او را فرتوت کرده بود، تخته سنگ از پستی الهه بیزار بود… الهه خود را به تخته سنگی فروخته بود… خال سیاه الهه دیگر بر لبش نبود، بر سیاهی دل تخته سنگ افتاده بود… تخته سنگ سیاه پوش تراز پیش در عزای خویش نشسته بود…
…و برای تخته سنگ دیگر چیزی وجود نداشت که به آن افتخار کند!

