آرشیو برای 2010

تخته سنگ


الهه، زیبا رویی بود که خال سیاهی بر گوشه ی لبش همواره او را از سایرین جدا میکرد. سرسنگین و رنگین بر روی ابرها قدم می نهاد و بر بال کبوتربچگان بذر پرواز می افشاند… بر روی زمین تخته سنگی بود که سایه ی الهه را گاه گاهی می دید… تخته سنگ دل نداشت، احساس نداشت، خوب و بد را تشخیص نمی داد، ولی یک چیز را خیلی خوب دوست می داشت… آن هم سکوت الهه بود.

تخته سنگ زبان داشت، قدرت بیان داشت، در دلش حرف های بسیاری داشت، لیکن حرمت سکوت الهه بود که او را از حرف زدن باز میداشت… تخته سنگ در باغی مملو از زیبا رویان بود ولی حرمت سکوت الهه او را از حرف زدن حتی با دیگر زیبارویان باز میداشت…

تخته سنگ صاف و آینه وار بود، سیاه بود لیکن برقی از سیاهی میزد… تخته سنگ را کسی محل و اعتنا نمیکرد، زیبا بود، اما دل نداشت، احساس نداشت، تخته سنگ اخلاق معاشرت نداشت… تخته سنگ واقعا خاصیت نداشت… اما یک چیز را خیلی خوب داشت… تخته سنگ به حریم الهه هرگز پای نمی گذاشت. اصلا تخته سنگ عشق پای نذاشتن به حریم الهه را در دل داشت…

یک روز تخته سنگ صدایی شنید، روی برگرداند و الهه را دید… سخت در خود شکست، ترک خورد، از الهه بیزار شد، از وجودش بیزار شد… تخته سنگ عشقش را از دست داده بود… الهه خود حریم خود را شکسته بود… الهه این همه عمر سخن نمیگفتی، چه شد که اکنون دل من به سخن آزردی؟؟

تخته سنگ خرد شد، شامل احساس تحقیر شد، نقل دوران تخته سنگ عوض شد…

تخته سنگی بود که شکسته بود… ترک هایش او را فرتوت کرده بود، تخته سنگ از پستی الهه بیزار بود… الهه خود را به تخته سنگی فروخته بود… خال سیاه الهه دیگر بر لبش نبود، بر سیاهی دل تخته سنگ افتاده بود… تخته سنگ سیاه پوش تراز پیش در عزای خویش نشسته بود…

…و برای تخته سنگ دیگر چیزی وجود نداشت که به آن افتخار کند!

برچسب ها :

۶ نظر

خراباتیان!!!

هان!

چند وقتیه که اصلا حوصله ندارم بخونم! بلاگ بهترین دوستانم رو هم بزور نگاه میندازم! بنظرم دنیای مجازی جذابیتش رو از دست داده و به یکنواختی روزمرگی خودم رسیده… بیچاره دنیای مجازی… بیچاره…

امیدوارم که هم خودم و هم دوستانم و دیگر افراد این عرصه بتونن از تنوع در کارها و نوشته های خودشون استفاده کنند… شاید خواندن برای چشمان سخت باشه، ولی شنیدن آسان است…

بگذریم، از بی حوصلگی مینویسم! مسافرم! دوستدار دوستان! هراسان از فراق یک نفر! مسافر! دلگیر از چهار سال سکوت!

سال خوشی را در پیش رو داشته باشید… بخصوص سه نفری که بسیار میخوانند این خراباتیان مرا… سپید مثل برف، سعید، غربت نشین.

۵ نظر

گره ی کار و منبر حسینی

مدتها بود دنبال گره کار خودم می گشتم و به قولی دنبال مهره ی مار اصل را در ناصرخسرو وقت تلف می نمودم. برنامه ریزی، درد و دل با دوستان و دوستان از نوع خاص(۱)،… دعا و نذر و نیاز و عهد و قسم و آیه…. ولی هیچیک کار نمی کرد…

میگذشت و چه سخت میگذشت… تا که روزی پس از یکی از منابر حسینی به این نتیجه رسیدم که حق کسی را اگر برگردن دارم، باز پس دهم، و با امید به رحمت خداوند، دیگر حقوق باز مانده را کان لم یکن فرض کنم. خدا شاید از حق خودش بگذرد و میگذرد، ولی ازحق دیگران نمیگذرد و اصلا حرفش را نزن! که حاشا خدای مهربان و تنها امید مظلومان، حق آنها را فراموش کند…، با اینک آن هم حق خودش است ولی همینکه به یکی از بندگانش اعطا کرده، در مرام خود نمی بیند که آن را پایمال کند. بیانش شاید کمی سخت باشد! آنروز تصمیم گرفتم که فقط حق یک نفر را صرفا یک نفر را باز پس دهم! اراده ام حل شد! با خودم فقط فکر کردم که چه خوب میشد که دیگه مزاحم فلانی [از دوستان خاصم] نشوم، باز دری دیگر به رویم باز شد. و امروز که عملا به مزاحمتم با اولین دوستم خاصم پایان دادم، و حق او را دیگر بیشتر از این پایمال نکردم، باز احساس میکنم که سبکتر شده ام. ادعا نمیکنم که اگر الان سر بر بالین مرگ بگذارم سفید روی باشم، و فعلا هم نیستم، خدا خود میداند که چه ها کرده ام و شما چه کرده اید… (۲)

خلاصه الان که میبینم فقط با یک نیت و تصمیم کار ما اینقده راه افتاده و شادی دل و سرور قلب بر ما عارض شده! حیف می بینم که فقط در حد یک تصمیم بماند…

پابلاگی یا همان پاورقی معمول!! :

(۱) منظور از دوست خاص، خیلی بیشتر از یک یک دوست خوب است. دوستی که از وقت خویش برای تو ایثار میکند و پای حرف های تو می نشیند. تعداد این افراد عموما از انگشتان یک دست نیز کمتر است… مثلا سعید [ستوده یان] ،که گهگاهی هم کامنت میگذارد، یکی از این افراد است.

(۲) خداوند اعتراف به گناه را حرام کرده، میدانید چرا؟… نه!… اینهم نه!… در حدیثی قدسی آمده [که امیدوارم بتوانم مصدرش را پیدا کنم] وقتی بنده من میخواهد گناه کند و به خلوتی میرود، به فرشتگان دوگان وی میگویم که بنده ی من کاری خصوصی دارد و شما او را تنها بگذارید، سپس در ادامه اگر منصرف نشد، به در و دیوار وسقف میگویم که خود را نگه دارید و بر سر بنده ی من ویران نشوید با اینکه دارد هتک حرمت من میکند، و باز اگر منصرف نشد چشم از او میپوشانم که از من خجالت نکشد و در برابر من گناه نکرده باشد… واقعا وقتی خدا خودش هم نمیخواهد ببیند بنده اش گناه میکند، بنظر شما گفتن گناه انجام شده را می پذیرد؟

(۳) نطقی بود به تاریخ بعد از ظهر سه شنبه ۱۵ دی ماه ۱۳۸۸ بعد از رسیدن به خانه و خلاصی از شهر کثیف تهران!

۳ نظر

سفر به سلامت

خوش به حالتان
میروید و باز نمی گردید.

زخم سفر را از ترس، برمن منع کردند… شاید هم بزدلی من بود و بهانه های واهی…
و من همچنان قلاده به گردن و زنجیر در پای، در نیم تن سوخته از عصیان خویش دربندم.

لیکن این دو روز باقیمانده ی عمر منتظرم تا ببینم رایت سرخ یالثارات الحسین…

http://p-r-o.deviantart.com/art/Eternal-war-122106436

برچسب ها : , ,

۳ نظر