
پکر… شاید بیشترین حالتیه که تا حالا از خودم ابراز کرده ام، به قولی افسرده… به یه روایت دیگه دسپرده و کلی از این اصطلاحات مدرن!
میخوام یکی بیاد بکوبه تو گوشم پهن زمینم کنه، اینقده سفت بزنه که عینکم پرت بشه بشکنه و دلم باهاش که کلی خراب شده و درست کردنش دیگه کار من نیست و نبودنش بهتر از موندنش و موندنش بهتر از درگیر بودن و درگیر بودنش بهتر از بی صاحاب بودنشه… ای کاش کسی بود که دلم رو میشکوند که گریه کنم تا ابرهای آسمون بامن همنوازی، رعد بزنن و من فریاد، اشک بریزم و اونها سیل! کاش یکی چوب برمیداشت و آشیانه ی ذهنم رو ویران میکرد… حداقلش یه مدت سرگرم ناسزا گفتن به یارو میگذشت و یه استراحتی به گوشهام میدادم که صبح وشب نفرین بر خودم رو از زمزمه های زبونم می شنیدند… الان دلم لک زده برای یه توهین جانانه! یه سطل آب کثیف! یه متلک ضایه! یه چیزی که کلی داغون کننده باشه… یه چیزی که این ذهن لامصب منو یکم از نق زدن به خودش بیرون بیاره، بره دنبال انتقام… . دلم لک زده برای یه سلام لطیف، یه احساس مهربان، یه دلجویی، یه همفکری، یه دعوت به چایی، یه رفتار غیر کلیشه ای، یه نه خسته ی جانانه، یه بوسه، یه چشم غره، یه درخواست کمک، یه پیغامک شاد، یه مجلس ختم، یه مجلس ختم و یه مجلس ختم…
رفیق زیاد دارم، ماشالا…، صمیمیای صمیمی ی رگ زیر پوستی دوتا، رفیق مرام کش و از این حرفا ۱۰~۱۲ تا و کلی هم دوست که از سلام علیک بگیر تا با هم مسافرت رفته و هم کلاسی و وبلاگی و همشهری و همکار…
قبل نوشت » ببخشید دیگه که من خیلی دیر به دیر میام مینویسم تازه این بار هم که کلی حالم گرفتس…
#1 - توسط یکارمندانشجو در اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
بی خیالی طی کردن پیشه ی ماست به شما نیز توصیه می کنیم! [گل]
#2 - توسط حسن در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
وسیم میگم چهرت یه کمی پکر نشونت میدش. قضیه چیه؟ دی:
#3 - توسط کیوان در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
اصلا نمیشه که همیشه آدم حالش سر جاش باشه. یه موقعهایی هم باهاس دل آدم بگیره دیگه… منم دلم برای خیلی از چیزایی که گفتی لک زده [گلیز]
#4 - توسط سارينا در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام (از نوع لطيفش! دی: )
اينا كه نوشتي داره گرفتگي احوالاتت رو داد مي زنه لازم نيست بگي
من چون خودم اينجوري كه ميشم دوست ندارم كسي حرف بزنه چون حالم بدتر ميشه الان چيزي نمي گم.
برميگردم
#5 - توسط مریم در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
من به امار زمين مشكوكم:
اگر اين سطح پر از ادم هاست پس
چرااين همه دلها تنهاست؟؟
#6 - توسط مریم در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه کاه امن بودی یر من توکل نما که همیشه به یاد توام. از طرف بهترین دوست تو خدا…. سوره نمل آیه ۷۹
#7 - توسط مریم در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست
#8 - توسط ولگ نار در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام
[مسحور]
[ساکت]
[ساکت]
[ساکت]
[ساکت]
[ساکت]
[ساکت]
#9 - توسط ولگ نار در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
مریم جون تو کامنت دومش همه چیز رو گفت .
#10 - توسط آدم در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
حاجی قبول دارم من اینجا کم سر می زنم ولی خداییش اصلا بهت نمی آد این تریپی باشی!
ضمنن به بهونه برگزاری نمایشگاه کتاب تهران قراره هر کسی کتابی رو که خودش استفاده و حالاتش رو برده رو معرفی کنه تا من و بقیه به لیست خرید کتابای نخونده و واجب القرائه ی خودمون اضافه ش کنیم و بعدن با خوندن هر جمله و کیفور شدنمون به جون شمای معرف دعا کنیم.
منتظریم مهندس
#11 - توسط آهوی وحشی در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام
از شما بعیده اینجور نوشتن
شما که همیشه شاد و پر انرژی هستین و حتی تو نظرات هم پر شور و نشاط
اما گاهی تو زندگی چنین حسای زود گذری سراغ آدم میاد
موفق باشید
#12 - توسط نصرا...خان در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
درود بر وسام سیم
عجب پوچی شلوغ پلوغی داری اخوی.فی الواقع هرگاه در وبلاگستان مکتوبی فی الباب پوچی خوانده ایم ، هیچ مکتوب دیگری را پر و پیمان تر از آن نیافته ایم؛ نمیدانیم آنان که در این باب کتابت می نمایند چرا اینقدر پوچی شان پر است [سوال]
#13 - توسط وحید در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
بابا ما یه مهندس که بیشتر نداریم آخه اونم از نوع وسیم اش که کلی هنر در چنته دارد از خاموش کردن موبایل هنگام سفر کربلا بگیر تا همین نوشتن این پست…. تو فکر کردی الکیه نوشتن همچین حرفایی…. نه آخه وسیم تو چی فکر کردی که حالت گرفته اس و پکری و … اینا… چایی میخواستی خوب میگفتی دیگه…. بابا بوفه که به شما نزدیکه… همین دم ظهری بعد نماز برو (قبلش بری حال نمی ده) یه پونزده تا چایی بگیر بشین تا جون داری بخور…. لابه لاش ایستکی چیزی هم بزن روشن شی برا کلیه اینا هم خوب و کلا حالت رو جا میاره… پسر یه راه حل دیگه هم دارم از همون طبقه ای که هستی بپر پایین رو به مسجد بپر رو سقف قیرگونی شده… یک (به قول فاطمه بانو و به نقل سارینا) یک حالی میده که نگو…. پسر تو که تازه از از اون سفر اسمونی اومدی همون جا که همین الان خوندم که شده رکورد دار شهادت و آدم ربایی و بمب گذاری و اینا… این بنده خداها نمی دونن که بابا اینجا از همون اول همینطور بود از همون روزی که تو اون پهن دشت بلا بر سر آفتاب گذشت و آدم هر وقت که به یاد ز ی ن ب می یوفته مگه غم وقصه ی خودش هم یادش میمونه وسیم؟ نه جان من اگه میمونه بگوها؟ تو الان احتیاج داری به یه نمه داد.. آره همچین یه داد که سرت بزنن آروم میشی…. اگه فکر میکنی باید خودت داد بزنی هم بگو ها من آماده ام برای مورد داد زدگی قرار گرفتن.. سریع خودم رو سه سوت دسته دار میرسونم…. یه ایستگاه مترو یه مستقیم میشه سر جمع ۱۰ دقیقه…. در خدمت بابت چایی و اینا…. لازم بود خبر کن…
#14 - توسط سارينا در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
برگشتم!
جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت.
خوب شدي؟
#15 - توسط وحید در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
پس چرا ما رو تاییدی کردی پسر… از همون آی پی همیشگی و با همون مشخصات کامنت گذاشتم که
—
از بس زیاد مینویسی…
دیگه اتوماتیک تایید رو هم برداشتم… برو حالشو ببر
#16 - توسط وحید در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
آره حس کردم باید مربوط به حرف مفت زدنم باشه.. آخه دومی نرفت تو فاز تاییدی…. انی پرابلم؟
#17 - توسط وحید در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
ذیل کامنت جنابعالی برای آهوی وحشی دعوات کردم…
—
همونجا جواب دادم. [گل]
#18 - توسط وحید در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
عجب اتوماتیک تایید رو برداشتی…..
#19 - توسط سپید مثل برف ... در اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
ای بابا!
چرا این قدر من دیر رسیدم!؟
عارضم به خدمتت که وسیم جان! ماهم دلمون این جوری زیاد می شه! اما به قول شاعر:
گریه نمی کنم نه این که سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه قدم می زنه!
…
قدم بزن! [گل]
#20 - توسط بهار در اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام. این خیلی داغون کننده نیست ولی شاید کمکتون کنه.
از اصطلاحات مدرن درست استفاده کنین. دسپرده نه. دپسرده!!!
ولی با این شعر سپید اصلا موافق نیستم. مرد هم باید برای هضم دلتنگی هاش گریه کنه. چقدر قدم بزنه خب؟
گریه کن. خوب میشی.
#21 - توسط ولگ نار در اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام
اون طوری که شماسلام گرم و آتیشی داشتین به جای اینکه درختم سبزبشه از ریشه میسوزه دی:
ممنون سید
#22 - توسط غربت نشین در اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
این روزها کی گرفته نیست مثل اینکه اینم اپیدمی شده .
وقتی ازدرون لحظه هات بوی رخوت بگیره صد نفر هم که دوروبرت باشن شادنمیشی .
#23 - توسط غربت نشین در اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
باز معرفت خودم …
#24 - توسط ولگ نار در اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام داداش سید
دمت گرم بابت نهالا [قهقهه]
در ضمن مطلب بنده رو تا اخر نخوندی داداش؟
من که آخرش گفتم این سخنان از مرحوم دشتیه
حواس مواس نداریا
البته بگما قبل کنکور یه امتحان حوزوی هم داده بودم البته خیلی علاقه نداشتم و به همون دلیل قبول هم نشدم
#25 - توسط مریم در اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
از زندگي لذت ببر چون آخر جاده زندگي يه تابلو هست كه روش نوشته دور زدن ممنوع
#26 - توسط افشین سلحشور در اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
ای آقا ! ما فکر می کرذیم که فقط خودمان به این درد دچار شده ایم….
#27 - توسط وحید در اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
دوربین مخفیه؟
#28 - توسط بی بی جان گوهر در اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
مهندس تو ادبیات رو چند درصد زدی شریف قبول شدی. باور کن واسه من مشغولیت ذهنی شده و اینکه این چرتو پرتها چیه نوشتی. دلم مجلس ختم می خواد من در حال جنونم دارم دیوانه می شم. خدا رو شکر کن ایام به کامته. مشکلت اینه که دچار روزمرگی شدی فقط همین. دلم نمیاد اگه نه خودم می زد تو گوشت. تا دیگه چیزهای تلخ نخواهی.
درضمن ضایع نه ضایه.
#29 - توسط مریم در اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد انقدر نیست که کمرمان را خرد کند انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد
#30 - توسط عباس در اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام مسیم جان! اخه چرا؟ بابا سخت نگیر…پوچی چیه؟ بخند [قهقهه]