راستش دپسردگی ناشی از پوچی من رو هیچکس به چهره ام ندید، همیشه خندیدم، شوخی کردم، بازی میکردم و با عوام و خواص پای صحبت های گوناگون نشستم…  شاید بشه به حساب روحیه ی بالا و این چیزا گذاشت که بویی ازش نبرده ام…

پوچی ای خدا نصیب ما کرد، واقعا جای شکر داره… من راه رو غلط میرفتم، سه ساله که دارم راه رو غلط میرم… میگید چه راهی؟! راه زندگی رو، راه فکر کردن رو… راه غذا خوردن، خوابیدن، حرف زدن، سلام کردن، دعا کردن و نکردن، خیال پردازی، برنامه چیدن، پول درآوردن، توکل کردن، احترام گذاشتن و کلی چیز دیگه…

خدا برای من همیشه نفر دوم بود، و این پوچه… حالاشم پوچه، من عادت کردم به این جور راه رفتن! همینش خیلی دلمو میزنه. هی به خودم نفرین میکنم که چرا… هی میگم نکن، و هر بار که از راست کردن این راه کج، نقش زمین میشم، قطره قطره ی اشک فرشته های خدا رو رو سرم احساس میکنم شایدم موج صدای خندشونه که بهم میگن نگاه کنید این وسیم عجب خل و چلیه… خیلی شکنجه داره که آدم نکیر و منکرش رو زودتر از مرگش ببینه… هر جا و هر روز، سر سفره، سر کلاس، وقت نماز، وقت خواب، وقت نوشتن بلاگ، حین تمرین نوشتن، حین مشاجره کردن، … آدم زیر فشار این به خود نق زدن له میشه… . از امام سجاد (ع) داریم که میفرمایند » “خداوندا ، مرگ را در برابر دیدگان قرار ده.” برا همینه که دلم مجلس ختم میخواد که برم بشینم اون تو یکم موعضه بشم، شاید بتونم کمتر زمین بخورم…

پس نوشت:

یادمه قدیما هرکی نذری، نیازی، چیزی داشت میرفت امامزاده یه دخیل به ضریح امام زاده میبست، بعضیها هم علاوه بر اون یکی هم به دستشون میبستن، منظره ضریح و دست اون حاجتمند ها با اون پارچه های سبز خیلی هوای عرفانی داشت، اما حیف این چند روزه خیلی پارچه به دست بسته هایی میبینم که دیگه اون حال عرفانی رو نداره، برام حال بهم زدن میاره… آخه چرا هر کی چیزی کم میاره میره از توی ارزشها، از توی فرهنگ برمیداره و گند میزنه به اصل و اساسش… ای کاش رنگ دیگه ای رو برای دست بندشون انتخاب میکردند… ای کاش…