پوچی ۲ !!
راستش دپسردگی ناشی از پوچی من رو هیچکس به چهره ام ندید، همیشه خندیدم، شوخی کردم، بازی میکردم و با عوام و خواص پای صحبت های گوناگون نشستم… شاید بشه به حساب روحیه ی بالا و این چیزا گذاشت که بویی ازش نبرده ام…
پوچی ای خدا نصیب ما کرد، واقعا جای شکر داره… من راه رو غلط میرفتم، سه ساله که دارم راه رو غلط میرم… میگید چه راهی؟! راه زندگی رو، راه فکر کردن رو… راه غذا خوردن، خوابیدن، حرف زدن، سلام کردن، دعا کردن و نکردن، خیال پردازی، برنامه چیدن، پول درآوردن، توکل کردن، احترام گذاشتن و کلی چیز دیگه…
خدا برای من همیشه نفر دوم بود، و این پوچه… حالاشم پوچه، من عادت کردم به این جور راه رفتن! همینش خیلی دلمو میزنه. هی به خودم نفرین میکنم که چرا… هی میگم نکن، و هر بار که از راست کردن این راه کج، نقش زمین میشم، قطره قطره ی اشک فرشته های خدا رو رو سرم احساس میکنم شایدم موج صدای خندشونه که بهم میگن نگاه کنید این وسیم عجب خل و چلیه… خیلی شکنجه داره که آدم نکیر و منکرش رو زودتر از مرگش ببینه… هر جا و هر روز، سر سفره، سر کلاس، وقت نماز، وقت خواب، وقت نوشتن بلاگ، حین تمرین نوشتن، حین مشاجره کردن، … آدم زیر فشار این به خود نق زدن له میشه… . از امام سجاد (ع) داریم که میفرمایند » “خداوندا ، مرگ را در برابر دیدگان قرار ده.” برا همینه که دلم مجلس ختم میخواد که برم بشینم اون تو یکم موعضه بشم، شاید بتونم کمتر زمین بخورم…
پس نوشت:
یادمه قدیما هرکی نذری، نیازی، چیزی داشت میرفت امامزاده یه دخیل به ضریح امام زاده میبست، بعضیها هم علاوه بر اون یکی هم به دستشون میبستن، منظره ضریح و دست اون حاجتمند ها با اون پارچه های سبز خیلی هوای عرفانی داشت، اما حیف این چند روزه خیلی پارچه به دست بسته هایی میبینم که دیگه اون حال عرفانی رو نداره، برام حال بهم زدن میاره… آخه چرا هر کی چیزی کم میاره میره از توی ارزشها، از توی فرهنگ برمیداره و گند میزنه به اصل و اساسش… ای کاش رنگ دیگه ای رو برای دست بندشون انتخاب میکردند… ای کاش…
دیپرس نبینمت مهندس!
يك نوشت:سر كاريم ما؟ جريان چيه؟بازياي خطرناكي مي كني جوون
دو نوشت: مجلس ختم…شايد راههاي بهتري هم باشه ها بيا يه كم فكر كنيم باشه؟
سه نوشت:من گاهي فكر مي كنم اگه قراره كه خدا رو موقع گرفتاري هامون اينقدر محكم و عاشقانه صدا بزنيم بهتره هميشه گرفتار باشيم اينو از سر سرخوشي نمي گم شده حتي تو اوج گرفتاري هم اين جريان از ذهنم گذشته مي دوني چرا؟ چون اونموقع ها خدا دوست داشتني تر ميشه صدا كردنش لذت بخش تره و تو فكر مي كني اوووووووووه رگ گردن كجا بود؟ خيلي دوره. خداي من الان به من نزديكتر از اين حرفهاست.
كربلا كه بوديم يه همسفري داشتيم كه از اقواممون هم بود و جريان مفصلي داره حالا من سر و تهش رو مي زنم و اينجوري مي گم كه اين بنده خدا اصولا تو مود اين چيزا نبود البته نمي دونم ولي انشا الله كه نماز مي خوند…فقط همين بازم ميگم نمي دونم خدا مي دونه يه گرهي افتاده تو زندگيش كه چراييش حالا بماند اما نمي دوني چه جوري خدا رو صدا مي زد و چه حالي مي شد حس و حالش براي من دوست داشتني بود مگه ميشه براي خدا نبوده باشه؟
يه وقتاي ديگه اي ميشه مثلا شب هاي قدر به جاي اينكه حواسم به خواسته هايي باشه كه شدن و نشدنشون اون شب تعيين ميشه مي رم تو فكر اينكه الان اين همه جمعيت اينجوري ايستادن رو به قبله با چه حال و هوايي دارن خدا رو به خودش قسم مي دن مگه ميشه نشنوه؟ مگه ميشه جواب نده و كيف مي كنم از اينكه خدا كيف مي كنه از يه همچين شبهايي …
شايد چرند گفتم يا بي ربط يا هرچي ولي دلم خواست كه بگم شما هم مختاري كه دلت بخواد بخوني يا نه
توضيح نوشت: بيشتر اونا كه گفتم به خاطر پاراگراف آخر بود!
بله ما همی فهمیدیم که کلی در باره ی اون نوشتید…
سلام .
شاید پوچی از نوعی که نصیب من شده نصیب شما هم شده … من هم دیگر نور خدا رودر بین مردم کمتر حس میکنم فقط انگار وقتی مشکلی براشنو ن پیش میاد باید یاد خدا بیفتن … مراسم عزاداریها هم حال و هوای عرفانی سابق رو نداره و از جامعه اسلامی فقط نامش را یدک میکشیم .
واما در مورد خودمون انقدر دنیامشغولمون کرده که رحمانیت و رئوف بودن خدا رو در برابر خودمون فراموش میکنیم لااقل او ۳ باری رو همه باید یادش کنیم از یاد میبریم اینروزها حضور شیطان پررنگ تر از سایر وقتهاست .
جای شکرش باقیه که باز بعضیا به خودشون میان و راه اشتباه رو متوجه میشن بعضیها که مادام العمر یادشون میره خدا و ائمه چی گفتن و چی میخوان یا حضرت فاطمه و حضرت علی چگونه بودن .
راستی همه پستهای نخونده رو بخونیا … به جون بچه هام که هیچ وقت به دنیا نخواهند آمد دعوا مون میشه ها .
سلام![[مسحور]](http://blog.tayyeb.info/wp-includes/images/smilies/../../../wp-content/my-smilies/hypnotized.png)
واقعا راست می گین
این موضوع در مورد خیلی از چادری ها هم صادقه
واقعا نمی دونم چی بگم
در مورد آپ کردنم هم راستش خیلی درگیر امتحاناتم تا امتحانات ترم همینطور میان ترم داریم
از این که سر زدین ممنون
سلام. میدونی؟ فکر میکنم شرایط شما باز از ما بهتره. فهمیدی ایراد کارت کجاست. نکیر و منکر و جلو چشات میبینی. غصه میخوری از دست خودت……..
ولی من و امثال من چی؟ اصلا عییییییییییییین خیالمونم نیست.
خوشم میاد با روحیه به روی خودمونم نمیاریم چه گندی داریم میزنیم به زندگیمون.
اون ارزشام روز به روز داره کم رنگ تر میشه. انگار دست ماها نیست. کی میدونه؟ شاید خودمونم یکی از اونایی هستیم که دارن ارزش ها رو بی ارزش میکنن. این روزا داشتن فرهنگ بالا مهمه!!! بماند که خیلی وقتا بی فرهنگی رو یه نوع فرهنگ میدونیم و بی ارزشی رو…..
به هر حال میدوارم روزاتون بهتر بشه. دیگه به پوچی فکر نکنین. و موفق باشید.
سلام
.. الله اکبر..
هنوز درگیری سید؟؟
ببینین این چیزا که شما می گی فقط دورو بر شما نیست هممون داریم می بینیم و شاید یه جورایی خودمون هم دچارشیم
ولی به قول شما خودمونو می زنیم به کوچه علی چپ.اینا که می گین پوچی نیست اتفاقا تازه دارین از پوچی در میاین.
راستی اینقده نگین مجلس ختم مجلس ختم ….این همه راه واسه خالی شدن هست حتما باید یکی بمیره
امیدوارم پست بعدیتون پوچی ۳ نباشه
مطمئن باش که اگه کار به پوچی ۳ برسه یکی دیگه میاد اونو مینویسه و میگه وسیمه مرد.
اندر باب این پوچی و اینا یک سری مکالمات outsource داشتیم که بر گردن وبلاگ آهوی وحشی انداخته شد و ایشون هم لطف کردن وعوامون نکردن که جمع کنید برید خونه خودتون از این حرفا… بابت این قسمت رفرنس ما همانها که انجا گفتیم و شنفتیم….
اما این باب سبزی که گشودید جای حرف زیاد دارد…
بماند برای کامنت بعدی … الان پام درد میکنه و این داستان کوه صعب العبور… ارادات…. مشاعره و این حرفا…
هی ما و بذار تو w8
آقا جان ما رو تایید کن وگرنه بازم ازت میخوام که تایید کنیا!!! از من گفتن…
سلام. سپید برفی آپ کرد.
—
این که دیگه محشره! مهدی مینویسه شما خبر میدید، تازه زودتر از گوگل ریدر!!!
سلام. خسته نباشید.
این کامنت فقط برای دعوت کردن شماست. ارزش قانونی دیگه ای نداره.
( کلا فکر کنم ارزش نداره) نیشخند
آیکن نیشخند اینجا خیلی زشته. خودم بهتر بنویسم بیشتر انتقال میده پیامو.
سلااااااام. ای بابا مسخره چیه؟ اصلا به قیافه ی من میاد کسی رو مسخره کنم آقا وسیم؟
باور کنین.
من گفتم شما دوست سپید برفی هستی بدون که آپ کرده زودی واسش کامنت بذار.
خودم هنوز اون موقع آپ نکرده بودم که.
وگرنه قصد جسارت نداشتم.
—
نه من منظورم به این شدت نبود!!!
ئه!!!!! اینقدر ناراحتین از دست من؟ تائیدی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
—
دارم قالب رو عوض میکنم، یکم قاط زده
-احسنت به خانوم بهار
-
واقعا یه جایزه پیش من داری خانوم بهار!
ای وسیم!
ای بلندمرتبه وسیم!
می گم این افسردگیت لابد از اون فصلیاست دیگه. که همه به ش دچار می شن! و الا سیدنا و مولانا وسیم، که نباید از این قرا بیاد.
بعضی وقتا می خوام از مرگ بنویسم می ترسم درست نفهمم چی می گم. اصلا زندگی کردن با مرگ هنر می خواد. اگه بتونیم دست بندازی گردن این نکیر و منکری که هر روز می بینیشون، اون وقت هنر کردی وسیم جان … اون وقت بردی …
هر چند همین الان هم تاج سر مایی!
ای بابا، مهدی جان! خوب بنویس که ما بخونیم!
در ضمن تا جایی که یادم میاد فصلی نیست! همیشه بوده و هست…
سلااااااااااااااااااااااااااااام. بابا باکلاس!!!!!!!!
قالب نو مبارک.
خیییییییییییلی خوشگله. یعنی ببینید از دید هنریم که دام بهش نیگا میکنم خیلی سنگین و شیکه!!!
عامه پسند هم هست.( انگار اگه من نظر ندم نمیشه دیگه. یکی یه بار بهم گفت تو چرا تو کامنتات اینهمه حرف میزنی؟ خب چیکار کنم؟ نمیتونم ازین خلاصه ترش کنم. شما یه خط در میون بخون. یا ببخش به بزرگواری خودت)
ای بابا سپید برفی!!! قابلی نداشت. این حرفا چیه؟
اختیار دارین بهرحال شما اینطرف بلاگ رو میبینید و من طرف کنترل پنل رو که هیچ قیافه ی قشنگی نداره
ای ول مهندس اگه نتیجه هر دپرسینگی نبوغ سلیقه و این تریپی شدن وب باشه خوب چیز مقدسی ست دپرسینگ.
البته این خیلی نیشش بازه . یه چیزی تو مایه های لبخند ژکوند
شرمندعه اون دفعه گرد و خاک به پا کردم خودم تو اوج دپریسینگ بودم و دیگ به دیگ میکه روت سیاه و از این حرفها .
اگه نه ما که می دونستیم مهندس کارش درسته.
حالا خودمونیم وسیم نگفتی ادبیات رو چقدر زدی
گیر دادی به ادبیات من ها!!! دقیق یادم نیست، فکر کنم حدود ۶۰~۷۰ بود…
درضمن من که تو زندگی به پوچی نرسیدم! من تو روش سیر مسیر زندگیم به سنگ خوردم.
راستی من هنوز وقتی اون دوستت یادم میاد کلی میترسم… مخصوصا که امروز برق گرفتتم، حدود ۵ ثانیه، رسما رفتم تو فاز حلوا پختن و خرما پخش کردن..
اسم قرصها مهم نیست اصولا خودمون رو بهاین جور قرصها عادت ندیم خوبه به جاش گل گاو زبون دم کنی بخوری خوبه یا چای دارچین … همه اینا برای اعصاب خوبه
اصولا بنده علاقه ی وافری به کامنت بازی دارم و در این خصوص کلی هم پرونده یمان سیاه می باشد .
من بسیار لذت میبرم وقتی میبینم جوانان از این طریق به تبادل اطلاعات میپردازند .
در ضمن اینقدر ناراحتنباش خدابزرگه جای من بودی چیکار میکردی که از ترس نمیشه از خونه اومد بیرون ماجرای قتل خانمهای محجبه رو تو قزوین شنیدی ؟
از اونجا تا شهر من همش ۲ ساعت فاصله است و میگن کار بهایی هاست .
( شایع پراکن خوبی میشمااااااااااااااااا )
بلـــــــــــه؟؟؟
و شدیدا از جوانی مبرا هستیم!
من که کلی دپیدم! اونوقت شما میگی خوش نباش؟؟؟
درضمن ما کلی پیرمان درآمده موهایمان سفید شده است مانند دندونهای این یارو
سلام وسيم عزيز
۱-زيارتا قبول!
۲-المومن بشره في وجهه و حزنه في قلبه.
۳-بالاخره راه رو غلط ميرفتي يا ميري؟
۴-بابا اي ول به عرفانت، حرف نداري!
۵-داري سياسي ميشي ها، مواظب گربه هاي شاخ دار باش!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قالب وبلاگت قشنگ بود و اينم قشنگه ، اگه مي توني يه قالب خوب با متعلقاتش كه با بلاگفا هم بخونه براي بفرست.
نكته آخر :ناراحت نشي ها ولي امان از غلط املايي.
تو قالبت رو انتخاب کن من با بلاگفا هماهنگش میکنم…
سلاااااااااااااااااااااام. اول اینکه اشکم دراومد تا این صفحه رو ببینم. چه کاریه؟
سیستم من خرابه یعنی؟
بقیه بگن…….. شما راحت باز میشه براتون صفحش؟ ( جمله بندی رو داشتین؟)
این پرندهه که دیگه یه چیزیه!!!!!!!! خیلی خوشگلههههه. فقط من مشکلم با این آیکن های اینجاست. خییییییییییلییییییییییی زشتن. ببخشید البته ها!!! خب تقصیر شما هم که نیست.
بعد آهاااااا. این طرحه که شبیه طرحهای کاشیه کنار اسمم میاد نمیشه صورتی شه؟ البته آبی هم دوست دارم. خوبه.
درمورد درس: ای بابا چرا حوصله ندارین خب؟
این حرفا مال……….( نمیدونم مال کیاست)
فعلا
سلاممممممممممممم!
این کاشی ای که فرمودید اسمش هست گراواتار (gravatar) که میتونید برای خودتون یک تصویر بذارید! و تو هر بلاگی که این قابلیت فعال شده باشه اون تصویر نمایش داده بشه… مثل اینجا، بلاگ عباس ترکان، بلاگ نونوا و افشین سلحشور و …
کارش خیلی ساده است فقط یه تک پا برید سایت گراواتار و از اونجا برای خودتون یه تصویر انتخاب کنید…
http://www.gravatar.com
من نشستم کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که احتمالا افسردگی شما به دلیل عاشق شدن است
عاشق پوست پیاز، که با خرد کردنش اشکم در بیاد، چرک و چروک پوست صورتم رو مرطوب کنه، تا صورتم لطیف بشه که وقتی برای عکس گرفتن میرم عکاسی، پول الکی برای روتوش کردن عکسم ندم!!!!
چرا اينجا اينجوري شد؟ قبليه كه دلباز تر و قشنگتر بود. باز من دو روز نبودم كار دنيا بهخ هم ريخت همه چي زير و رو شد
بابا بیخیال! نگاه کن چه قالب توپی گذاشتی اینجا! یخند بابا! بخننننننننننننننننننننننننند!
سلام![[گریه]](http://blog.tayyeb.info/wp-includes/images/smilies/../../../wp-content/my-smilies/crying.png)
حاجی نه کبلایی برو خدا رو شکر کن که خدا برات دوم بوده سری به ما بزنی از افسردگی در میای که هیچ کلی برای خودت نوشابه باز می کنی.
ما خدا را در پستوی خانه مان نهاده ایم و گاه گاهی که حاجتی داریم گردی از رویش میتکانیم
دپسرده زده ی پوچ دعایم کن
سلام
اول از همه قالب نو مبارک
قشنگ شده
در مورد پست تون جسارتا من باب فضولی خواننده مکالمات شما در وبلاگ بودم
راستش با این همه تفاسیر خوش به حالتون
من هم خواستار چنین پوچی هدفمندی هستم
تمام لحظات که با خدا بودن……. در مورد رسوم غلط و مد های موجود این مد هاست که ارزش عرفانی و سابقه دینی بسیاری نماد ها رو از بین برده
جنگ بین فرهنگ و عادات بی فرهنگ
پشت اینا نیت و احساسش مهمه و این جنگ بین این دو رفتار مشابه و یکسان اما متفاوت
امیدوارم فرهنگ و آیین عرفانی بازنده این رقابت بیرحمانه نباشه
شاد باشید
agha!!! een poochi tooye webloge man bahs shod, bia tooye weblogam, badesh az liste samte raast, post haye 119 va 120 ro bekhoon. be hamin mozu rabt dare.
chakerim
http://301040.blogsky.com
سلام آقای برزگر عزیز!
چشم میام میخونم…
خیلی وقته خبری از تو خبری نیست! کجایی؟
چیزهایی که گفتی روند طبیعی سیر عرفان انشاء از مرحله بتونی مرحله بعد بری ولی بدون که خیلی سخته توی این خطها فکر کردن و نوشتن و عمل کردن.
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی
شوق من قاصد بی درد کجا می داند؟ آن قَدَر شوق تو دارم که خدا می داند(سهراب)