بایگانی

بایگانی نویسنده

صحرا

۱۸ مرداد ۱۳۸۸ وسام ۲۰ دیدگاه

تنها چیزی که توی چشم بود،… تا بیکران ادامه داشت، گرما و سوز آفتاب هم بر آزار این ماسه ها می افزود، زیبایی صحرا به یکنواختی و بکر بودنش است، نه سنگی یافت میتوان کرد و نه گیاهی سبز، اما این صحرا را وحشت احاطه کرده، همه را میترساند، و فقط عده ی کمی که بر عقل آنان شک است، در اینجا شادمانند، نمیدانم، دیوار دور آنها شاید برای حفاظت از ماست،…
صحرای اینجا گرم است،… تنگ است،… دلگیر است،… همه اش سرشار از این حس که میخواهد دهان باز کند و تو را در خود ببلعد،… یا شن های روانش تو را به قعر سیاهچاله ها و تنورهای داغش فرو برد… راستی چرا این عده ی بی عقل سایه بر سر دارند و عرق نمریزند؟؟؟

نمیدانم چرا همه اش یاد گذشته ام میشود، یاد روزهای قبل از این صحرا،… یاد خورد و خوراک،… یاد معامله های پرسود،… یاد زرنگ بازی ها،… یاد فریادها،… یاد سگ چرخیها،… یاد میترا، ساناز و حمیرا،…  اما چه فایده؟… اینجا که از شکمهایمان آتش بیرون میزند،… از چشمهایمان زهر… و از افراجمان چرکین خون. … تازه چیزی هم نداریم روی زخمهایمان را بپوشانیم تا دیگران وخامت وضعمان را نبینند. … ولی چرا این عده ی بی عقل، لباسهایشان هنوز تمیز است؟؟؟

شنیده بودم که صحرا را در دوردست سرابی سرد است… واین جا سراب دور دست هم داغ و سوزان است، هر چه میرویم تراش مانند دست و پایمان بریده و کوتاهتر، ناتوانتر، بی قدرت و تحرک تر میشوند،… حتی برای رسیدن به آن دره ی مرگی که بر فرازش پلی ساخته اند سالها باید تلاش بیهوده کرد. … در این صحرا مردن هم سخت است. … راستی چرا این بی عقلان سوار بر مرکب های رنگین در این بیکران صحرای محشر در شتابند و پل را بی سقوط طی میکنند؟

صحرا چه گرم است

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

چند خط زندگی – داستان کوتاه

۱۳ تیر ۱۳۸۸ وسام ۵۱ دیدگاه

… آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها… هنوز خوابن،
یه صبحونه ی ساده، نه امروز نخوردم! آماده میشم و میرم سر کار…

- الهی امید به تو

نقشه ها رو از تو دفتر برمیدارم و میرم پای کار؛
تا نه و نیم یه بند با انبرم این میلگرد ها رو به هم میدوزم، بعدش یه ناشتای ساده، و باز حدیث میلگرد و آفتاب!
ظهر شده… پا میشم میرم نون میگیرم… و برای خونه،
ناهار امروز که دستش درد نکنه… . هوا به اندازه ی کافی گرم هست…، سرد میخورم.
نیم وضو و نمازی زیر سقف آسمون…

- یا علی
انبر بدست برمیگردم سراغ پودر وسط، صبح ناظر اومده بود گفته که خاموتاش رو اشتباه بستن…
کار دوباره کاری خیلی سخت تره، ولی چکار میشه کرد؟ کارگر که نمیفهمه، اشتباهشو یکی دیگه کرده من باید اصلاح کنم…

تا عصر خیس عرق میشم، یه پارچه آب نمک… و باد گرم خشکم میکنه!!!
کار امروز تمام شد، خسته و زخمی از سیم های رو سفید که ابایی از زخم کردن دست های من نداشتند، دستهای تاول زده از گرمای میله های آتشین، حتی از پشت دستکش های چرمی…
دست، صورت و گردنم رو میشورم که بوی عرق و زنگ آهن دیگران رو اذیت نکنه… سوار ماشینم میشم و میرم تو خیابون…

-مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   -مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   … … …

صدای اذان رادیو رو قطع میکنم و از پنجره به نوای مسجد گوش میدم. … پارک میکنم و زود برمیگردم… دو ساعت دیگه هم تو خیابون ها… یکم خرید سر راه،… و بالاخره بر میگردم خونه.

روزم که مثل هر روز بود، فقط امیدم اینه که شب میام خونه، کسی مثل من خسته نباشه…
- سلام بابا
- سلام پسرم
- سلام عزیز
- سلام مهربونم

با اینکه دیروز فرشید با من زیادی جر و بحث کرد اما به روم نمی یارم، بهرحال جز مادرش و من که کس دیگه ای نداره…
فردا قسط خونه است و کلی خرج دیگه… تازه دارم میفهمم که چه زحمتی می کشیدی آقاجون و صدات در نمیومد… خدا بیامرزتت.
شام و تلوزیون، شاید تنها وقتی باشه که کنارشونم… سعی میکنم که از خستگیم خسته نشن… از فرشید و مدرسه اش میپرسم، از کارای خونه و مایحتاج و احیانا مشکلات…
بعدش هم یواش یواش مثل جنازه میرم میگیرم میخوابم…

۶ صبح پا شدم، همسرم هنوز خوابه، روانداز رو میکشم روش و آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها…

پس نوشت :
۱٫ تقدیم به همه ی پدرای زحمت کش…
۲٫ این داستان بود نه واقعیت! سوژه اش هم یکی از کارگرانی بود که سر یکی از کارهای بابام دیده بودم.
۳٫ ولادت امیر المؤمنین حضرت امام علی (علیه السلام) بر همگان مبارک.
۴٫ حدیثی از امام صادق (علیه السلام) [کافی ج۵ ص۱۲۵] :کسبُ الحَرامِ یَبینُ فی الذّریةِ : (اثر) درآمد حرام در فرزندان آشکار میشود.

دست پدر

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

کاش میشد که مادر نرود از دستم…

۳۰ فروردین ۱۳۸۸ وسام ۳۲ دیدگاه

محرم امسال خیلی حرصم گرفت، هر کاری می کردم، گریه ام نمی اومد… دلم سنگ شده بود… سنگدلی و بی تفاوتی سرتا پامو گرفته بود… بگذریم کلی روش فکر کردم که به رقت قلب برسم، از الآن دارم روش کار میکنم…

شاید با دیدن این عکس بگین این وسیم چقدر حزبله و از این حرفا،… هر طور دوست دارین فکر کنین… من اگه یه یهودی هم بودم با دیدن این صحنه دلم به زجر می افتاد، اما صهیونیستها حتی یهودی هم نیستند…

بدوش کشیدن غم شهادت مادر

بدوش کشیدن غم شهادت مادر – لبنان

وسیم یه موقع انسانیت رو فراموش نکنی ها !!!

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

دیدار روی او چرا بر ما محبوس است؟

۹ اسفند ۱۳۸۷ وسام ۱۰ دیدگاه

یا مهدی

به نام خدای مهربان تر از همه ی مهربانان.

سلامی دوباره بعد از یک غیبت طولانی… خوب چه کنیم دیگر مدتی وسیم درگیر بود و مدتی هم من. تا بالاخره برادر را قانع کردیم که این مطلب را برایمان تایپ نماید. این حدیث را در آخرین روز ماه صفر مطالعه کردم… کمی فکر کردم ولی دوست دارم اول نظر دیگران را درباره اش بدانم تا بعد خودم بگویم که چه برداشت کرده ام… شاید توقعی بی جا باشد و شاید نگارش های وسیم را بیشتر از من بپسندید، به شما حق میدهم…

و اما حدیث شریفی که از جانب آمال دل شیفتگان ظهورش که در کتب شیعه یافتم،  به ظرافت هر چه تمام تر بر مسئله ی اطاعت خدا و پیوند مستقیم آن با لیاقت تماشای نور آن امام همام را در قالب کلماتی تاکید کرده است، خوب این اولین برداشتی است که میشود از آن کرد… پس بخوانیم و بیندیشیم اگر میتوانیم

حضرت امام مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) در یکی از توقیعات خود چنین فرمودند :
و چنانچه شیعیان ما – که خداوند به طاعت خود موفقشان دارد – قلباً در وفای به عهدشان متحد می شدند، نه تنها فوز لقای ما از ایشان به تأخیر نمی افتاد بلکه سعادت دیدار ما شتابان بدیشان میرسید، سعادتی ناشی از معرفت و یکرنگی آنان با ما، و هیچ چیز ما را از ایشان محبوس نمی دارد جز اخبار ناخوشایندی که از ایشان به ما میرسد و آنان را بر ایشان نمی پسندیم.

و بی فیض نیست اگر متن عربی آن را شده برای یک بار هم بخوانیم…

الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) :
« وَ لَو أنًّ أَشیاعَنا وَفَّقَهُمُ اللهُ لِطاعَتِهِ عَلَی اجتِماعٍ مِنَ القُلوبِ فر الوَفاءِ بِالعَهدِ عَلَیهِم لَما تَأَخَّرَ عَنهُمُ الیُمنُ بِلِقائِنا وَ لَتَعَجَّلَت لَهُم السَعَادَةُ بمُشاهَدَتِنا عَلَی حقِ المَعرِفَةِ وَ صِدقِها مِنهُم بِنا فَما یَحبِسُنا عَنهُم إِلّا ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نَکرَهَهُ وَ لا نُؤثِرَهُ مِنهُم »

پس نوشت :

  1. منبع : الاحتجاج جلد ۲ صفحه ی ۲۹۸
  2. عرض نمایم که با اینکه ترجمه اش کار من نیست ولی اگر ترجمه ی روان تری دانستید لطف خود را از ما دریغ نفرمایید.
  3. از وسیم جانم هم تشکر میکنم که زحمت این پست و دیگر پست های مرا بدوش میکشد.
  4. خوب این یکی رو من [وسیم] نوشتم… یه سوال : شما فونت های فارسی روی کامپیوترهایی که استفاده میکنید نصب هست؟؟ فونتهایی مثل تیتر” ، “هما” ، “نازنین” ، “میترا” ، “شیراز” ، “ایران نستعلیقو امثالهم… آیا این فونت هارو دارید؟؟؟ اگه دارید ته جوابایی که به وسام میدید بگید که دارید یا نه… چون من میخوام قالب بلاگم رو عوض کنم و میخوام بجای این فونت مسخره ی “تاهوما” از فونت های ایرانی استفاده کنم…
به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz