خیلی به تلویزیون توجه ی نمی کنم! خیلی وقته… شاید ۵ سالی شده باشه…
سر شام بود و تلویزیون داشت سریال مسافران! اگه درست گفته باشم رو نشون میداد… طنزی مسخره از کار های رامبد جوان…
انگاری تو این سریال شخصیتی هست به نام بهرام که آخر هر قسمت یه گزارش میده به بالاسری هاش. توی گزارش این قسمتی که اتفاقا همزمان با شام ما در حال فرستاده شدن بود. داشت درباره ی امید حرف میزد، ( انگار این بلاهت و احمق نمایی ای که توی این قسمت داشت، نمک همه ی قسمت های این سریاله… ) میگفت که انسانها امید دارن و فلان و فلان… تا میرسه به اینکه میگه ما یه نمونه امید هم گیر آوردیم که براتون میفرستیم… و یه ظرف شیشه ای حاوی یه مایع قهوه ای رنگ رو یکم تکون های بی معنی داد. اینجا بود که یهو یه جمله بکار برد و عبارتی مشابه این رو گفت : “…ما این رو از زیر طحال گدای سر کوچه گیر در آوردیم…” در نظر اول همه به این خندیدند… خود من هم خنده ام گرفت که امید چیزی نیست که بشه مایعش کرد و تو شیشه کرد…
این جمله از حرفای بهرام خیلی برای من سنگین بود… درسته که هزو یا طنزه ولی…
ولی یکم بعد احساس کردم که آقای جوان یا هرکی که کلمات این دیالوگ رو چیده خیلی دلش پر بوده… چرا گفت از گدای سر کوچه؟؟؟ چرا مثلا نگفت از سینا یا هر خر دیگه ای؟؟ چرا رفت دست گذاشت روی ضعیف ترین قشر اون محله؟؟؟
نکته ای که هیچ وقت به چشم مفت خور هایی مثل من و امثال من نمیخوره اینه که همیشه و همه جا اول قشر ضعیف جامعه هستند که از تغییر و تحول یا هر پدیده ی دیگه ای آسیب می بینند… در مورد کار خیلی مزخرفی چون توی شیشه کردن امید آدمیزاد، اینجا هم یک گدا و یا به عبارت دیگه ضعیف ترین شخصی که میشه تصور کرد، زیر تیغ بهره کشی رفته بود…
راستش خودم که به نوشه ام نگاه میکنم خنده ام میگیره. دست گذاشته روی چیزی که برای همه بدیهی است. خوب شاید بدیهی… شاید خودم فردا صبح یکی از این گداها رو ببینم، فوقش خیلی مرام بذارم یه صد تومنی بذارم کف دستش! ولی یکی نیست بیاد بگه چرا این بابا گدا شده؟ چرا رفته دنبال اعتیاد؟ چرا زندگیش دود شده رفته رو هوا؟؟ دوتا دست داره و دوتا پا، ولی چرا این یارو بیکاره؟؟؟ مگه از یه آدم بیشتر غذا نیاز داره که اینقده نحیف و گرسنه است؟ مگه کجا زندگی میکنه که اینقده بوی زننده داره؟ یعنی برای یه آدم توی این شهرهای بزرگ یه پرس غذا نیست؟ یه سقف دومتری برای سایبون این فرد پیدا نمیشه که زیر اون شب رو صبح کنه؟ یه حمام عمومی نیست که بره توی اون هفته ای یه بار خودشو بشوره؟
یعنی همه ی اینا پول میخواد که اون نداره؟ یعنی همه ی چیزا باید با پول
و هزاران چرای نپرسیده ی دیگه…
تمت.
شب بود و سحر بوی خوش خاک نمور میداد… بلبل کوچه ی ما نغمه ی دوری یار میداد…
—-
۱ . خوب چرندیات بسه!! من کجا شعر گفتنم کجا… تازه از این نوع هیری ویریش!
۲ . دیروز سحر، شب نبود صبح بود! بوی خاک نمیداد، اصلا من که کلا سیستم تنفسیم فعلا کیپه! اصلا فرق بین خاک و خوراک رو نمی فهمه… تازه بلبل ما دیگه تنها نیست!
۳ . بلبل هم نداره کوچه ی ما! پیکان قراضه ی ته کوچه بود که با نفت روشنش میکردن و میذاشتن یه ساعت تا گرم بشه…
۴ . ااااه
۵ . خیلی سخته! ولی کلی هم فاز میده، همه کارت دارن ولی تو گوشیتو جواب نمیدی! با کلاسه نه؟؟؟
۶ . موبایلم رو جا گذاشتم خونه! یه هفته هم میخوام تو این خراب شده ی دانشگاه بمونم… چی بشه.
۷ . این پست به دلیل جاماندن موبایل دیگه اس ام اسی نیست!

این وسیم [بووق] چرا گوشی [بییق]شو جواب نمیده!!!

پکر… شاید بیشترین حالتیه که تا حالا از خودم ابراز کرده ام، به قولی افسرده… به یه روایت دیگه دسپرده و کلی از این اصطلاحات مدرن!
میخوام یکی بیاد بکوبه تو گوشم پهن زمینم کنه، اینقده سفت بزنه که عینکم پرت بشه بشکنه و دلم باهاش که کلی خراب شده و درست کردنش دیگه کار من نیست و نبودنش بهتر از موندنش و موندنش بهتر از درگیر بودن و درگیر بودنش بهتر از بی صاحاب بودنشه… ای کاش کسی بود که دلم رو میشکوند که گریه کنم تا ابرهای آسمون بامن همنوازی، رعد بزنن و من فریاد، اشک بریزم و اونها سیل! کاش یکی چوب برمیداشت و آشیانه ی ذهنم رو ویران میکرد… حداقلش یه مدت سرگرم ناسزا گفتن به یارو میگذشت و یه استراحتی به گوشهام میدادم که صبح وشب نفرین بر خودم رو از زمزمه های زبونم می شنیدند… الان دلم لک زده برای یه توهین جانانه! یه سطل آب کثیف! یه متلک ضایه! یه چیزی که کلی داغون کننده باشه… یه چیزی که این ذهن لامصب منو یکم از نق زدن به خودش بیرون بیاره، بره دنبال انتقام… . دلم لک زده برای یه سلام لطیف، یه احساس مهربان، یه دلجویی، یه همفکری، یه دعوت به چایی، یه رفتار غیر کلیشه ای، یه نه خسته ی جانانه، یه بوسه، یه چشم غره، یه درخواست کمک، یه پیغامک شاد، یه مجلس ختم، یه مجلس ختم و یه مجلس ختم…
رفیق زیاد دارم، ماشالا…، صمیمیای صمیمی ی رگ زیر پوستی دوتا، رفیق مرام کش و از این حرفا ۱۰~۱۲ تا و کلی هم دوست که از سلام علیک بگیر تا با هم مسافرت رفته و هم کلاسی و وبلاگی و همشهری و همکار…
قبل نوشت » ببخشید دیگه که من خیلی دیر به دیر میام مینویسم تازه این بار هم که کلی حالم گرفتس…