آرشیو برای موضوع جفنگ

تصنع

آخ که چقدر از حفظ ظاهر بدم میاد…
آخ که چقدر از یدک کشیدن شخصیتی که برام ساخته شده بدم میاد…
آخ که چقدر دوست دارم یه روز بزنم به آب و آتیش، رو کنم قیافه و شخصیت تصنعی خودم و برای لحظه ای خودم باشم…

آن روز یحتمل صدها نفر از کسانی که مرا می‏شناسند ازم بدشون میاد.

سلامم رو جواب نخواهند داد، از دوست و دشمن همه نفرین نثارم می‏کنند.

ولی ناگاه نوای کمیل در گوش می‏پیچد… «… وَ كَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ‏ …»

و چه بسیار صفات نیکویی که لایق آنها نبودم برای من منتشر کردی…

بنظر چوب کاری می‏آید…

ای پسر آدم، خرابی؟ درست شو… ای پسر آدم، نااهلی؟ اهل شو… ای پسر آدم، همه را بریز کنار! برای من خالص شو…

مانده ام که چه بکنم و چه نکنم؟

برچسب ها : , ,

۳ نظر

پدیده ای به نام شیخ سعید فیضیان…

شیخنا سعید فیضیان که ما او را تا چهار ترم به نام دیگری می شناختیم از عجایب روزگار است… و در نزد ما به کمالات عفت در کلام اجتماعی و سیاسی اش شناخته می شود… و این که همیشه از کلماتی به تشدید سین استفاده میکند… البت ارادت ما به ایشان هرگز طیفی و سیاسی نیست، که او هم در این زمینه نظر خود را دارد که تایید یا رد کردن آن از جانب صاحب نظر متشخصی چون ساحت مقدس ما امری ناپسندیده و ناممکن است… لیک اخیرا یک پست هوا کرده که بالعرض همان حرف دل ما است که سیمای ریاکار ما، آن را به تقیه چهار سال و اندی ماه در نهان خانه ی دل نگه داشته بود، و اکنون این شیخ کبیر علانیة و جهرا آن را با بیان مبارکش و نام مبارک تر پست “خانه عفاف دانشگاه شریف” ش در کرده و ما را مستفیض نمود…
احساس میکنم که تازه از مستراح بیرون آمده و از دست این حرف که چهار سال است در روده ی ما ووول خوران بالا و پایین میرفت، خلاص گشته ایم…
درود بر شیخنا سعید فیضیان…
ایشالا که کنکور را دهن صاف کنند و پوز سازمان سنجش را با همان افراد بی همه چیز به هم بدوزند…


علانیة و جهرا : فریاد آشکارا و واضح
عرض بداریم که تقدیم به شیخ عزیز…

برچسب ها :

۳ نظر

امید… تماس… فرت!

خیلی به تلویزیون توجه ی نمی کنم! خیلی وقته… شاید ۵ سالی شده باشه…
سر شام بود و تلویزیون داشت سریال مسافران! اگه درست گفته باشم رو نشون میداد… طنزی مسخره از کار های رامبد جوان…

انگاری تو این سریال شخصیتی هست به نام بهرام که آخر هر قسمت یه گزارش میده به بالاسری هاش. توی گزارش این قسمتی که اتفاقا همزمان با شام ما در حال فرستاده شدن بود. داشت درباره ی امید حرف میزد، ( انگار این بلاهت و احمق نمایی ای که توی این قسمت داشت، نمک همه ی قسمت های این سریاله… ) میگفت که انسانها امید دارن و فلان و فلان… تا میرسه به اینکه میگه ما یه نمونه امید هم گیر آوردیم که براتون میفرستیم… و یه ظرف شیشه ای حاوی یه مایع قهوه ای رنگ رو یکم تکون های بی معنی داد. اینجا بود که یهو یه جمله بکار برد و عبارتی مشابه این رو گفت : “…ما این رو از زیر طحال گدای سر کوچه گیر در آوردیم…” در نظر اول همه به این خندیدند… خود من هم خنده ام گرفت که امید چیزی نیست که بشه مایعش کرد و تو شیشه کرد…

این جمله از حرفای بهرام خیلی برای من سنگین بود… درسته که هزو یا طنزه ولی…

ولی یکم بعد احساس کردم که آقای جوان یا هرکی که کلمات این دیالوگ رو چیده خیلی دلش پر بوده… چرا گفت از گدای سر کوچه؟؟؟ چرا مثلا نگفت از سینا یا هر خر دیگه ای؟؟ چرا رفت دست گذاشت روی ضعیف ترین قشر اون محله؟؟؟
نکته ای که هیچ وقت به چشم مفت خور هایی مثل من و امثال من نمیخوره اینه که همیشه و همه جا اول قشر ضعیف جامعه هستند که از تغییر و تحول یا هر پدیده ی دیگه ای آسیب می بینند… در مورد کار خیلی مزخرفی چون توی شیشه کردن امید آدمیزاد، اینجا هم یک گدا و یا به عبارت دیگه ضعیف ترین شخصی که میشه تصور کرد، زیر تیغ بهره کشی رفته بود…
راستش خودم که به نوشه ام نگاه میکنم خنده ام میگیره. دست گذاشته روی چیزی که برای همه بدیهی است. خوب شاید بدیهی… شاید خودم فردا صبح یکی از این گداها رو ببینم، فوقش خیلی مرام بذارم یه صد تومنی بذارم کف دستش! ولی یکی نیست بیاد بگه چرا این بابا گدا شده؟ چرا رفته دنبال اعتیاد؟ چرا زندگیش دود شده رفته رو هوا؟؟ دوتا دست داره و دوتا پا، ولی چرا این یارو بیکاره؟؟؟ مگه از یه آدم بیشتر غذا نیاز داره که اینقده نحیف و گرسنه است؟ مگه کجا زندگی میکنه که اینقده بوی زننده داره؟ یعنی برای یه آدم توی این شهرهای بزرگ یه پرس غذا نیست؟ یه سقف دومتری برای سایبون این فرد پیدا نمیشه که زیر اون شب رو صبح کنه؟ یه حمام عمومی نیست که بره توی اون هفته ای یه بار خودشو بشوره؟

یعنی همه ی اینا پول میخواد که اون نداره؟ یعنی همه ی چیزا باید با پول

و هزاران چرای نپرسیده ی دیگه…
تمت.

۴ نظر

یک روز بی همراه

شب بود و سحر بوی خوش خاک نمور میداد… بلبل کوچه ی ما نغمه ی دوری یار میداد…

—-

۱ . خوب چرندیات بسه!! من کجا شعر گفتنم کجا… تازه از این نوع هیری ویریش!

۲ . دیروز سحر، شب نبود صبح بود! بوی خاک نمیداد، اصلا من که کلا سیستم تنفسیم فعلا کیپه! اصلا فرق بین خاک و خوراک رو نمی فهمه… تازه بلبل ما دیگه تنها نیست!

۳ . بلبل هم نداره کوچه ی ما! پیکان قراضه ی ته کوچه بود که با نفت روشنش میکردن و میذاشتن یه ساعت تا گرم بشه…

۴ . ااااه

۵ . خیلی سخته! ولی کلی هم فاز میده، همه کارت دارن ولی تو گوشیتو جواب نمیدی! با کلاسه نه؟؟؟

۶ . موبایلم رو جا گذاشتم خونه! یه هفته هم میخوام تو این خراب شده ی دانشگاه بمونم… چی بشه.

۷ . این پست به دلیل جاماندن موبایل دیگه اس ام اسی نیست!

angry-on-the-phone

این وسیم [بووق] چرا گوشی [بییق]شو جواب نمیده!!!

برچسب ها : ,

۲۱ نظر