خاکستری بودن میشه گمراهی
میشه نه سفید سفید، و نه سیاه سیاه
میشه نوچه ی دیگران بودن
تی پا خوردن از دیگران
لاشه خواری
بی هدفی
بدبختی
وقتی سیاه باشه آدم، افتخار میکنه که داره با پای خودش میره تو گمراهی
و وقتی سفید باشه، با اراده اش داره سختیهای پاک بودن رو به جون میخره
خاکستری بودن ناراحتی از سفید شدن هاست و ندامت بر سیاهی بازی نکردن
من که خاکستری بودم
به این نتیجه رسیدم که سیاه باشم بهتره تا حیرانی خاک تو سری..

–
کامنتی بود بر مرگ بر نیرنگ !
صبح که بیدار شدم مثل همون حالتی بودم که شب سرم رو گذاشته بودم روی بالش! از خستگی مفرطی که داشتم حتی یک تکون کوچیک هم نخورده بودم… میخوام یه تعبیر مسخره از این بکنم… اونم اینه که من همیشه همین میمونم. ولا غیر.
نطقی از ۲۰ مهر ۸۸
—
بعد نوشت : تا دیروز پاک میکردم… دیگه حوصله ی پاک کردن ندارم… ولی اگه دوباره زیاد بشه برمیگردم به پاک کردن… تهدید نیست، یاد آوری است برای خودم.
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود/به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
دلا مبا چنین هرزه گرد و هرجایی/ که هیچ کار زشت بدین هنر نرود. (حافظ)