<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: چند خط زندگی &#8211; داستان کوتاه</title>
	<atom:link href="http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/</link>
	<description>قبلا خوندن اینجا برای همه بسته بود... دیگه نیست...</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 05:32:52 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: غربت نشین</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1166</link>
		<dc:creator>غربت نشین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1166</guid>
		<description>اعیاد شعبانیه رو بهتون تبریک میگم . [گل]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اعیاد شعبانیه رو بهتون تبریک میگم . [گل]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آهوی وحشی</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1165</link>
		<dc:creator>آهوی وحشی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1165</guid>
		<description>امیدوارم موفق باشید در امتحان هاااااااااااااا
عیدتون هم مبارککککککککککککککک
التماس دعاااااا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم موفق باشید در امتحان هاااااااااااااا<br />
عیدتون هم مبارککککککککککککککک<br />
التماس دعاااااا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حسن</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1164</link>
		<dc:creator>حسن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1164</guid>
		<description>من کارگرهای زیادی رو از نزدیک دیدم. زندگی سختی دارن. خیلی وقتا که خونمون بنایی داشتیم رفتم و باهاشون هم کار و هم سفره شدم. موجودات نجیب و زحمت کشی هستن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من کارگرهای زیادی رو از نزدیک دیدم. زندگی سختی دارن. خیلی وقتا که خونمون بنایی داشتیم رفتم و باهاشون هم کار و هم سفره شدم. موجودات نجیب و زحمت کشی هستن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: جاسم</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1163</link>
		<dc:creator>جاسم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1163</guid>
		<description>این که چیزی نیست برای کسی که به این دنیا آمده و خیلی چیزها را قبول کرده حوصله داری این بخون:

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این که چیزی نیست برای کسی که به این دنیا آمده و خیلی چیزها را قبول کرده حوصله داری این بخون:</p>
<p>لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.<br />
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».<br />
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.<br />
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:<br />
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».<br />
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:<br />
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».<br />
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:<br />
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: شیرین</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1162</link>
		<dc:creator>شیرین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1162</guid>
		<description>سلام
خوبید؟؟؟
دلم  برای بابام ضعف رفت [عشق]  [عشق]  [عشق] 
با اجازه برم یه ماچ آبدار ازش  بگیر [رقص]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
خوبید؟؟؟<br />
دلم  برای بابام ضعف رفت [عشق]  [عشق]  [عشق]<br />
با اجازه برم یه ماچ آبدار ازش  بگیر [رقص]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ارزشمند</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1161</link>
		<dc:creator>ارزشمند</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1161</guid>
		<description>سلام 

من به روز شدم . 

راستی من شما را با اجازه لینک کردم . شما هم اگه دوست داشتی این کارو بکن .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام </p>
<p>من به روز شدم . </p>
<p>راستی من شما را با اجازه لینک کردم . شما هم اگه دوست داشتی این کارو بکن .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: عارف</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1160</link>
		<dc:creator>عارف</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1160</guid>
		<description>یعنی خیلی تنبلی 
بابا یه ÷ست جدید بزن مردیم  [احمق]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یعنی خیلی تنبلی<br />
بابا یه ÷ست جدید بزن مردیم  [احمق]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: بهار</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1159</link>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1159</guid>
		<description>من جاش جواب بدم:
امتحان دارن گويا.....
آخه اين ترم همه ي واحداشونو افتادن. الان دارن مجدد امتحان ميدن....چون ترم آخرين بهش يه فرصت دادن.... دی:  :))  [قهقهه] 
حالا دعا كنين قبول شن ديگه....
و گرنه ممكنه دوباره دچار پوچي شه..
 [قهقهه] 
من عذر ميخوام البته از مدير وبلاگ
هه هه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من جاش جواب بدم:<br />
امتحان دارن گويا&#8230;..<br />
آخه اين ترم همه ي واحداشونو افتادن. الان دارن مجدد امتحان ميدن&#8230;.چون ترم آخرين بهش يه فرصت دادن&#8230;. دی:  <img src='http://blog.tayyeb.info/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> )  [قهقهه]<br />
حالا دعا كنين قبول شن ديگه&#8230;.<br />
و گرنه ممكنه دوباره دچار پوچي شه..<br />
 [قهقهه]<br />
من عذر ميخوام البته از مدير وبلاگ<br />
هه هه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آهوی وحشی</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1158</link>
		<dc:creator>آهوی وحشی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1158</guid>
		<description>سلاممممممممممممم
آپتون قدیمی شدااااااااااااااااااا
منتظر پست های جدید هستیم
کم کار شدینا آقا وسیم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلاممممممممممممم<br />
آپتون قدیمی شدااااااااااااااااااا<br />
منتظر پست های جدید هستیم<br />
کم کار شدینا آقا وسیم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مریم</title>
		<link>http://blog.tayyeb.info/chand_khat_zendegi/comment-page-1/#comment-1157</link>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://blog.tayyeb.info/?p=442#comment-1157</guid>
		<description>تویی هم مصطفی و هم محمد ، تو را در آسمان نامند احمد ، تو کانون صفا مرد یقینی ، تو عین رحمه للعالمینی . عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارك باد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تویی هم مصطفی و هم محمد ، تو را در آسمان نامند احمد ، تو کانون صفا مرد یقینی ، تو عین رحمه للعالمینی . عید مبعث بر تمام مسلمانان مبارك باد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
