چند روزي بود كه به سفارش چندتا از دوستانم ديگر عينك به چشم نمي زدم. می گفتند که ترک اون می تونه کمی به بهتر و قویتر شدن چشم کمک کنه، اونو از تنبلی بیاره بیرون! چشم هایم روی هم هشت نمره ضعیف بود. و پیوسته شماره آن بیشتر می شد. فکر می کردم شاید بدرد بخورد و بتونم کمی اونا را قوی تر کنم. شروع کرده بودم به نگاه کردن بدون قید عینک! به هر چیزی که قابل دیدن بود، نگاه می دوختم تا بتونم بدون عینک اونو واضح ببینم.چشم هایم شش سال بود به عینک عادت کرده بودند. هر از چند گاهی از بی عینکی ناله دردشان کلافه ام می کرد. ولی حرص من بر کنار گذاشتن آن حاجب های سیاه [که با توصیه دوستانم شروع شده بود] و لذتی که از تماشا و سیر در صورت خلایق عارض می شد، آن درد ها را قابل تحمل می کرد. شده بودم وسیم بی عینک! کلی رفیق تازه که همه بی عینک بودند هم پیدا کردم. وقتی همدیگر رو می دیدیم، یا از دیده های تازمون برای هم حرف می زدیم یا اینکه مسابقه چشم بازی می گذاشتیم.
تجربه کنید! چه حالـــــــی می داد، بدون فیلتر شیشه ای اونم از نوع رفلکس فتوکرومیکش. فیلتری که هر گاه نور و امواج خارجی شدت بیشتری می یافتند، تیره تر می شد تا تشعشعات اضافه و بی فایده به گوهر بینائیم دستبرد نزنند.
کم کم نگاهم از در و دیوار، گل و گیاه، کوه های دور دست، آدم ها وحیوانات هم فراتر رفت، شروع کرده بودم نگاه کردن به خورشید! خورشید گرمای لطیفی از پشت عینک داشت. اما الآن مردانه حدقه چشمم را می سوزاند؛ یاد “بن باز” [مفتی کور وهابی که واقعا مفتی مفتی فتوا می ده] افتادم اونم خیره به خورشید زیاد نگاه می کرد و آیات قرآن را تفسیر … . با اینکه خورشید چشامو می سوزوند و دردش قوز بالا قوز شده بود، ولی نه اینکه منبع حیات و سر نشئه هر حرکتی بود، دلم می خواست راه و روش زندگی را مستقیما از خودش و بدون هیچ تفسیر و تأویلی یاد بگیرم. منظورم این بود که چرا به درخت نگاه کنم تا نور خورشید را درک کنم؟ اصلا واسطه برای چی؟ کی گفته من نمی تونم با صرفا اتکال به مغز خودم و هر چی که دلم می خواهد، به آن چیزی که هدف من تلقی می شود [که اینجا همان نور خورشید است] دست پیدا کنم؟
دیری نگذشت که دیگه چشام جایی رو نمی دید. دزدکی هم که عینک می زدم جواب نمی داد. تازه بدتر از اون و بدتر از تکراری شدن دید زدنها اگه کسی منو با عینک می دید به شدت مسخره می کرد و به پس زدگی فکری و تحجر متهم می نمود.
گریه ام گرفت! جدی میگم گریه ام گرفته بود. تا اینکه پدرم منو با این وضع چشم ها دید. با سکوتش خیلی سرزنشم کرد. بعد بلندم کرد برد پیش دکتر متخصص. دکتر هم خیلی شاکی بود، یه عمل جراحی برام نسخه کرد. پول خوبی هم بابتش گرفت. خیلی هم دردناک و طولانی بود. می گفت این کاری که تو با چشات کردی … .
الان دو سه ماهی است که از عمل چشمم می گذرد، و دوباره وسیم عینکی شده، از اون نصیحت دوستاش هم به جز چند گرم شیشه فشرده بیشتر که روی دماغش سنگینی می کنه، چیزی نمانده! بی عینک ها رو رها کرده و دوباره دنبال اینه که دل عینکی ها رو [که بخاطر قضایای فوق از دست داده بود] بدست بیاره. الان سر به زیر شده ام و روی عینکم، عینک دودی هم می زنم. البته به این نتیجه هم رسیدم که عقلم از اونی که فکر می کردم خام تره و دیگه هم هرگز خیره به خورشید نگاه نمی کنم.
کاش عینکم رو کنار نمی گذاشتم. کاش …
[ یکی دیگه از مثلا دوستان : وســــــیم! این مقاله ی فیلتر شده رو خوندی ؟! ... ]