حسين خدمتگزار و محمود رباني
امروز که برگشتم خونه، بعد از شام با پدرم نشستم پای تلویزیون… . یهو وسط اخبار دوربین رفت تو فضای باز… یه مرد میانسال داشت پشت به جاده با دوربین حرف میزد،… - تریلی با سرعت زیاد داشت میومد و هرچی علامت دادیم متوجه نشد. بعدش برای مصاحبه دوربین رفت سراغ یه پسره دیگه… و بعدش یه پسره ی دیگه و بالاخره بابای حسین خدمتگزار، - پسرم شهید حسین خدمتگزار… … … میگفت به من در هلال احمر نیاز هست… … دانشگاهش رو رها کرد رفت عضو افتخاری هلال احمر شد… … حسین متولد ۱۳۶۸ بود… چی؟؟؟ ۶۸؟؟؟ دوسال کوچکتر از من؟؟؟ باز دوربین رفت یکم از تشییع جنازه نشون داد و بعدش رفت بابای شهید محمود ربانی، - من افتخار میکنم که خدا به من همچین پسری داده و من رو سرافراز نموده… … محمود ریاضی فنی میخوند و داشت برای کنکور آماده میشد… … محمود متولد ۱۳۷۰ بود… … فقط یه پسر ۱۷ ساله بود…
نمیدونم چرا اشک تو چشام حلقه بست… چند دقیقه پیشش خبرنگار اخبار داشت با آدمایی که از کرمانشاه، قزوین، بوشهر و جاهای دیگه برای تشییع آیت الله بهجت به قم اومده بودند، مصاحبه میکرد… مردم اشک میریختند و برا بدبختی خودشون گریه میکردند که یک پدر رو از دست دادند،… نمیدونم چرا اشک تو چشام حلقه بست… خیلی زورم میاد که اینا به این راحتی جون برکفند و “من” مثل گاو [و حیف از اسم گاو] میرم و میام و یه روز به پوچی میرسم و یه روز از فرط شادی با دمم فندق میشکونم، یه روز هم… . چشمام یه ذره تر شد؟؟؟ نه بابا، هنوز مثل سنگ تو اون حدقه ی وارفتشون داشتن میچرخیدن، راستی چه چیزای بدرد نخورین این چشم های آدمی زاد… یه بسته شدن به موقع هم نمیشه ازشون گرفت چه برسه به یه گریه ی زوری… هر چی حساب دو دوتا چهارتا میکنم میبینم که یا باید با انسانیت و صفای دل خدا حافظی کرد یا با فرهنگ غنی دانشجویی ای که من دارم!! (به دیگر دانشجویان بر نخوره لطفا…). فکر کنم درد امثال من اینه که یا صفای روح رو بچسبن یا به قول شاعر: چون روز وصال آمد او را بستم // گفتم نگریستی نباید نگریست.
پس نوشت:
- تصادف تریلی با این دو جوان هلال احمری، ۶ فرودین، تقریبا وسط مهمونی رفتن های اکثر ما بوده… میتونید خبرشو با سرچ کردن پیدا کنید… “شهادت امدادگران تصادف تریلی“
- خیلی گشتم ولی متاسفانه ازاین دو گل بهشتی عکسی پیدا نکردم…
- و این تنها وقتیه که من پای این جعبه ی جادو می نشینم.
- شنبه نتایج کنکور میاد و من زودتر از اون میگم که امسال ارشد ثبت نام نخواهم کرد، ممنون که بفکر من بودید و هستید…
- سه رنگ…
آقا مهندس !!!
منم خانم مهندسما .
سه دونگ از این وبلاگ به اسم من سه دونگ دیگه به اسم بهار شما هم خداحافظ
آقا مهندس !!!
منم خانم مهندسما .
این وبلاگ به دلیل غیر فعال بوذن و عدم آپ توسط من و بهارجون مصادره میشه .
اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه
خدا بیامرزتشون
ادم ها کاش گاهی و
فقط گاهی کمی
فقط کمی
میفهمیدند که چه چیز را باید گفت و به چه کسی
کاش
,rjd fi hov tv ld ;kl ‘vdl ld’dvi
ترجمه اش یعنی :
وقتی به آخر فکر میکنم گریم میگیره