اضطراب، نگرانی، سردرگمی، احساس راحتی، ترس، خوندن، گشت زدن، شب امتحان ….
همه و همه وقتی است برای نوشتن، دلم میگرفت، مینوشتم، ناراحت بودم ، مینوشتم، امتحان داشتم، مینوشتم، دلم برای کسی تنگ میشد، مینوشتم،
اما الان چی؟
اضطراب، نگرانی، سردرگمی، احساس راحتی، ترس، خوندن، گشت زدن، شب امتحان ….
همه و همه وقتی است برای نوشتن، دلم میگرفت، مینوشتم، ناراحت بودم ، مینوشتم، امتحان داشتم، مینوشتم، دلم برای کسی تنگ میشد، مینوشتم،
اما الان چی؟
این مطلب در یکشنبه, ۱۳م دی ۱۳۸۸ نوشته شده است، و در موضوع خاطرات قرار دارد. شما میتوانید نظرات این مطلب را از طریق RSS 2.0 پیگیری نمایید. شما میتوانید نظر دهید, یا اینکه از سایت خود به این مطلب بازتاب بفرستید.
قالب آرکلیت توسط digitalnature | قدرت گرفته از WordPress
#1 - توسط عباس در دی ۱۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
یاد خودم افتادم…
#2 - توسط حسن در دی ۱۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
الان هم بنویس خوب.
#3 - توسط غربت نشین در دی ۱۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
گاهی خودمون ترسهاو دلتنگی های موهوم رو که واقعا دلیلش رو هم نمیدونیم در ضمیرمون هک میکنیم .
خوب از شادی هات بنویس …. شادی داری نگو ندارم .
#4 - توسط بی بی جان گوهر در دی ۱۸م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
بخوون ان شالله فوق…
تجربه ای که تکرار می شه
#5 - توسط افشین سلحشور در دی ۳۰م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
اقا ما دلمان برایتان تنگ شده . به فقیر فقرا سر نمیزنید چرا؟
#6 - توسط saeed در بهمن ۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
hala dg chera ye moddate ke neminevisi seyyyyyyyyyyed!!
#7 - توسط دردمند در بهمن ۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام سيد عزيز
مي دونم تو هم مثل من مطلب زياد داري كه بنويسي ولي وقتت كمه.
خيلي دوست دارم يه فرصت و البته حالي پيدا كنم و اين همه مطلبي كه تو ذهنم وول مي خوره رو بريزم بيرون و كمي آرام تر بشم.
موفق باشي
#8 - توسط عباس در بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
نیستی مهندس؟
#9 - توسط غربت نشین در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
موزیلا در مورد چی داره حرف میزنه ؟
#10 - توسط سپید مثل برف ... در بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
نیستی سید!
عینکت رو چکار کردی سید؟