محرم امسال خیلی حرصم گرفت، هر کاری می کردم، گریه ام نمی اومد… دلم سنگ شده بود… سنگدلی و بی تفاوتی سرتا پامو گرفته بود… بگذریم کلی روش فکر کردم که به رقت قلب برسم، از الآن دارم روش کار میکنم…
شاید با دیدن این عکس بگین این وسیم چقدر حزبله و از این حرفا،… هر طور دوست دارین فکر کنین… من اگه یه یهودی هم بودم با دیدن این صحنه دلم به زجر می افتاد، اما صهیونیستها حتی یهودی هم نیستند…

بدوش کشیدن غم شهادت مادر – لبنان
وسیم یه موقع انسانیت رو فراموش نکنی ها !!!
#1 - توسط پاییز بلند در فروردین ۳۰م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
دروووووووووووووووووووووووووووووووووووود
میدونی گاهی نمیشه منتظر موند تا محرم بیاد بعد گریه کنی کاهی هم میبینی محرم نیست اما دلت محررمی شده کاریش نمیشه کرد دله که میگیره با محرم یا بی محرم…
اصولن از دیدن صحنه ی مرگ هیچ انسانی شاد نمیشم- نه مسلمون نه یهودی نه بهایی نه مسیحی و نه هندو…
من از ادیان متنفرم ادیان بین انسانها مرز بندی کرده
من عاشق خدا هستم
خدایی که بهش ایمان دارم و می پرستمش
خدایی که فقط یکیه اما انسانها به اسم های مختلف صداش میکنن
برای تو الله برای یکی دیگه یهوه و برای اون یکی عیسی برای یکیم بودا
یکی زرتشت و… برای منم خدا الله رب آفریدگار یهوه عیسی..
–
راستی ادامه ی نزول وحی رو گذاشتم اما پیش داوری نکن-میدونم که نکردی بازهم نکن..
فقط یه طنزه که ریشه در اطراف خودمون داره میدونم که میدونی.
شاد باشی و ماندگار
پاییز بلند
#2 - توسط پاییز بلند در فروردین ۳۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
من یه کامنت گذاشته بودم اینجا…
کامنتم کوشششششششششششششششش؟
نکنه سارقین ادبی بردنش بعد شستنش بعد کشتنش دادن آشپزباشی پختتش آخرشم حاکم باشی خردتش!!!؟؟؟
#3 - توسط عباس ترکان در اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
عجب عکس تاثیر گذاریه……
#4 - توسط سپید مثل برف ... در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
گریه ی پسره بیچاره کننده ست …
#5 - توسط غربت نشین در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام .
از این تصاویر آنقدر زیاد دیدیم که چشمه ی اشک چشمانمان به خشکی گرویده و با چشم دل میگرییم .
انسان واژه ی غریبی با این انسان صفتان است .
[گل]
#6 - توسط آهوی وحشی در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام
گاهی گرییدن با دل ارزشمند از گرییدن چشم است
و شما خوب به مساله محرم و کربلا پرداختین و آن لاین کردن دلهاااااااااا در مورد غزه و …….
قابل ستایشه دغدغه شما و تلاش برای زنده نگه داشتن دل انساهااااااااا و انسانیت [گل]
#7 - توسط سعید در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
صفای دلت مدام.
#8 - توسط parvaz در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
#9 - توسط نجوا در اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام من با کلی انرژی اومده بودم که شما رو دعوت کنم که تشریف فرما شین وبلاگ ما اما یهو با دیدن این عکس یهو دگرگون شدم ..
واقعا نمی دونم تو سینه اونا چیه؟؟ واقعا قلب دارن؟؟؟؟؟؟
#10 - توسط نجوا در اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
هاها ببین کی به کی میگه invisible؟؟؟؟
درسته من اسم آی دیم اینه اما ….
حالا دیگه بماند ……
در ضمن کبلایی من از دقیقا سه شنبه به مدت ۲ هفته آنلاین نمیشم .هیچ رقمه !
پس آفلاین وبلاگم راست میگه…
ببین راستی این عباس و نفهمیدم چی گفتی؟؟
بد یه چیزی دوباره داشتی غلط املایی می گرفتی؟؟ اصلا به من چه که اصگل و اظگل رو با چی می نویسن؟؟ تو فرهنگ عمید اینا هست؟
#11 - توسط بهار در اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
هیییییییییییییییییییییی!!!!! ( این یک آه عمیق یود)
:~
واقعا چقدرراست میگین! اینا حتی یهودی هم نیستن. یعنی اونا.
دیگه نمیدونم چی بگم!
( حالا انگار کسی از اول اصرار کرد که تو هم بیا یه چیزی بگو)
موفق باشید.
#12 - توسط نجوا در اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
اااااااااا
خوب آخه معلموم نبود شوخی میکردی [احمق]
[قهقهه]
#13 - توسط سارينا در اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
نه هميشه گريه نكردن نشونه ي سنگدليه و نه گره كردن دليل رقت قلب.
اما اين عكس…
ايكاش بشر گاهي مي ايستاد و يه نيم نگاهي به پشت سرش مي نداخت. اونوقت خيلي چيزا دستش مي اومد
#14 - توسط وحید در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
و مپرس که چرا میگریند
در سفر زمین پاها مجروح میشود و در سفر آسمان دلها
دلی که از یاد حسین نگرید که دل نیست
سنگ خاراست
و چگونه نور در سنگ خارا راه یابد….؟
این تیکه رو شهید آوینی تو اون مجموعه مرتضی و ما اونقدر دوست داشتنی میگه که من تا حالا به نظرم سه هزار بار گوش داده باشم…
#15 - توسط چشم به راه در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام
نمي دونم چي بگم فقط ياد يه داستاني افتادم كه نمي دونم شنيدين يا نه
ميگن چنگيزمغول يه بار سپاهياشو خط ميكنه و مي پرسه
كسي هست كه تو اين مدت كشت و كشتار دلش به رحم اومده باشه؟
يكي مياد جلو و ميگه من.
و تعريف مي كنه:
«موقعي كه دستور داده بودين به خونه ها بريزيم و همه رو بكشيم، من وارد خونه اي شده يه زن رو كه در حياط بود كشتم. يكدفعه صداي گريه اومد داخل رفتم. داخل گهواره يه نوزاد بود . من نيزه ام رو داخل دهنش كردم تا بكشمش اما بچه فكر كرد شيره و شروع كرد به مكيدن.
اما من نيزه رو فشار دادم و اونو كشتم اما از اون روز به بعد هر وقت ياد اون صحنه مي افتم دلم براي اون نوزاد مي سوزه.»
چنگيز دستور قتل اون مرد رو ميده.
ازش علت رو مي پرسن. مي گه توي سپاه من نبايد كسي باشه كه دلش به رحم بياد. [اوه]
______________________
اين داستان رو گفتم كه بگم تاريخ تكرار ميشه و جنايات روز عاشورا هم همين طور در حال تكراره.
ببخشيد از پر خرفيم.
اگه تونستين يه سر بياين بلاگ ما.
من آپم.
التماس دعا
#16 - توسط سپید مثل برف ... در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
می گم چیزه!
این داستانی رو که این دوست بالایی (چشم به راه) نقل کردن، منم قبلا شنیده بودم. ولی همیشه یه سوال جدی برام پیش میاد! و اون اینه که:
ممکنه یه نوزاد سرنیزه رو با سینه ی پرمهر مادر اشتباه بگیره!!!؟؟؟ [سوال]
جدا!!؟
به نظر من که این داستان صد در صد ساختگیه! هر چند در خوی حیوانی و وحشی مغول شکی نبوده و نیست! ولی …
#17 - توسط ولگ نار در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
کاش مادر نرود از دستم…
سلام
حرف زدن در اینباره خیلی سخته…
فقط می تونم بگم
اللهم عجل لولیک الفرج
#18 - توسط افشین سلحشور در اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
آفرین بر شما
#19 - توسط بهار در اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام. خیلی ممنون. ( بابت نظر)
تازه خوندمش. حواسم نبود.
راستی مطلب جدید هم گذاشتم. فقط چون گفتین بهتون بگم دارم میگم. و گرنه خوب نیست اصلا. ( شکسته نفسی) ریا نشه ها!!!
البته اگه بیاین که بسیار ذوق زده هم میشم.
پس بیاین دیگه. (شکلک اصرار ورزیدن نداره اینجا چرا؟؟؟)
#20 - توسط ولگ نار در اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام علیکم
)
احوال شما؟ [قهقهه]
خوبین آقا سید کربلایی؟
شاد و خندان اومدم بگم که ناراحت نیستم [کفزدن]
[گل] دی:
راستی خودمونیما این شکلک نیشخند چه قدر اینجا زشته
اون حسی رو که باید برسونه نمیرسونه [شیطان] دی:
خوش باشید
)
#21 - توسط sepide در اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام دوست خوبم
مدتها بود فرصت نمیکردم مطلبی برای دوستان خوبم آپ کنم ولی خداوند رو شاکرم که پس از مدتها این فرصت رو دوباره در اختیار من قرار داد
خوشحال میشم به کلبه فقیرانه بنده سری بزنید [گل]
#22 - توسط یکارمندانشجو در اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
اردت داریم کربلایی مهندس وسیم !
#23 - توسط سعید در اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام و عرض ارادت.
#24 - توسط بی بی جان گوهر در اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام
تاثیرگذار بود.
….
#25 - توسط بی بی جان گوهر در اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
ببین گریه نکردن دلیل سنگدلی نیست شاید ناشی از یه جور بهت هست یه شک
#26 - توسط سارينا در اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
ميگم كه ما كلمه به كلمه ي اين پست رو حفظ شديم ها! يه آپ چند خطي جاي دوري نمي ره
#27 - توسط سارينا در اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
شد! شد! هييييييييييييييييييييييييي [کفزدن]
#28 - توسط بهار در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
سلام. شما که آپ نمیکنین ولی من پست جدید گذاشتم.
قشنگه بیاین بخونینش.
ضرر نداره.
( به این نتیجه رسدم که کلا بلد نیستم درست حسابی دعوت نامه بیارم)
#29 - توسط افشین سلحشور در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
ارادت داریم
#30 - توسط یکارمندانشجو در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
مهندس جان شما چرا نمی نویسی؟
#31 - توسط یکارمندانشجو در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
اونوقت فک آقایون چه اندازیه ای داره ؟ میشه بیشتر راهنمایی کنین! ؟
#32 - توسط یکارمندانشجو در اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸
| ضمیمه
اندازه ای