خانه > ادبی, داستان > نیم نگاه – داستان کوتاه

نیم نگاه – داستان کوتاه

داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

دخترک خرس به دست

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz
  1. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۱۹ | #1

    حوصله ای که یهو سر میره

    فریادی که یهو بلند میشه

    اینا همه اتفاق میفته

    کافیه خوب شناخته باشیش

  2. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۱ | #3

    شناختی که واسه خیلی معنا نداره

    ادم های که تا انسان بودن فاصله دارن

    خستگی

  3. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۳ | #4

    قولی که داده میشه واسه نبودن

    فریادی که

    مواظب باش

    ای ادم
    ای موجود

    ای هر چه نام مینهی خودت را

  4. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۷ | #5

    کودکی به پاکی اش قسم میخوری

    کودکی که به صداقتش ایمان داری

    کودکی که می تواند زندگی جدید باشد

    کودکی که سعی میکند هر چند کم که باشد تو را بشناسد تا بتواند تو را زود تر راضی کند تا برایش شکلات بخری او در حد خودش

    اینجا کودک نماد چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [سوال]

  5. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۰ | #6

    بی اهمیتیه حرف

    هر چه میخواهی بگو

    تو با سنگ حرف میزنی نه با یک انسان نه با یک ادم نه با یک موجود پس راحت باش بگو

  6. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۲ | #7

    بگو حرف بزن

    اما منتظر فریاد باش نهههههههههههه

    منتظر سکوت باش

    هیچ فریادی بلند تر از سکوت نیست

  7. ۵ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۵۸ | #8

    خیییلللیییییییییییییییییییییییییی……………………….. …………………………………………… …………………………………………… ……………………………………………. ……………………………………………. ……………………………………………. …………………………………………….. …………………………………………….. ……………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………… ……………………………………………… ………………………………………………. ……………………………………………… …………………………………………….. …………………………………………….. ……………………………………………… …………………………………………….. ………………………………………

  8. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۰:۳۹ | #9

    هستین میخوام یه کامنت بزارم مسنجر ندارم

  9. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۰:۴۲ | #10

    ؟؟/

  10. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۱:۰۱ | #11

    دختره عين عروسكه….(آيكن ابراز احساسات)
    سلام. الكي اومدمااااا. فكر نميكردم آپ كرده باشين…
    نگاهتون به خيلي قشنگ بود….
    دوچرخه اي كه با بچه اي بازي ميكرد….
    لباس ژوليده اي كه…..
    خب من هييييييييييييچ وقت اينطوري نگاه نكرده بودم به اطرافم. هميشه همه چيو وابسته به خودمون ميبينيم. به آدمها….
    چقدر اشتباه ميكنيم. اين ماييم كه زندگيمون بستگي داره به چيزاي اطرافمون. البته اينم بستگي به خودمون داره…
    (بي خيال همه جي بسته شد خيلي)

  11. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۱:۱۹ | #12

    راستي به يه نكته اشاره نكردم. دخترك خرس به دست؟؟؟؟؟؟؟
    ببخشيداااااا ولي خرسه تو كيفه دخترس نه تو دستش…
    تو كامنت بالا هم سطر سوم يه به اضافه نوشتم.
    ديگه پيريه و هزااااااااااااااااااااار درد و بلا ننه…
    حواس مواس نذاشتن برامون….
    فعلا
    اگه نكته ي جديدي يادم اومد ميام دوباره دی:

  12. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۱:۲۱ | #14

    ميگم كاش بقيه هم كه ميان كامنت بذارن اين كاشي هاشون سبز باشه…يه تناليته ي سبز ايجاد كنيم اينجا. البته منظور ما سبز از ديد سياسي نيستااااا. ما واقعا چون سيديم فضا سبز شده…ازين سبزي هم نميخوايم سو استفاده كنيم…
    راستي من دوم هم شدم…
    خوبه. مقام آورديم اينجا……

  13. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۸:۲۲ | #15

    تنها زمانی که در خودمون غرق میشیم دنیارو با جزئیاتش میبینیم .
    روزهای دیگر ما همانیم که تنها آسمان و آدمهای مثلا در شان خودمون با چشمانمون تلاقی میکنند

  14. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۸:۲۷ | #16

    در هر کدوم از این عمیق دیدنها درسی از زندگی نهفته است .
    شادی کودکانه .
    سکوت گدا درمقابل حکمت پروردگار .
    گذران عمری توسط پیرزن .

    _____________________________
    یادمه مورچه ای که روی جدول خیابون راه میرفت درست زمانی که از تلاش کردنها و نتیجه نگرفتنها خسته شده بودم نورامید تازه ای رودر قلبم روشن کرد و بهم یاد داد چیزی رو که باید یا میگرفتم .
    _____________________________
    فقط انسجام فکری و برنامه ریزی درمان کلافگیه .

  15. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۰۸:۳۰ | #17

    کامنت گذاشته بودم ولی ارسال کردم دیدم نیست [مسحور]
    ———————————
    در هر کدوم از این عمیق دیدنها درسی از زندگی نهفته است .
    یادمه راه رفتن مورچه ا ی روی جدول خیابون درست زمانی که از تلاش کردنها و نرسیدنها خسته شده بودم نور امیدی رو در قلبم روشن کرد و بهم یاد داد چیزی رو که باید یاد میگرفتم .
    _____________________________
    فقط انسجام فکری و برنامه ریزی درمان کلافگیه .

  16. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۳ | #18

    آخیییی!
    ناز بشی!
    این دختره چه گوگولیه!! دی: [عشق] [فرشته]

  17. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۰۰ | #19

    می دونی من الان تو کف این کامنتای خانوم پروازم!!! [سوال]
    کنکور داشته بنده خدا!! [مسحور]
    هی هی …

    • ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۰۹ | #20

      ببین تو هم مثل بهار، مشکل ستادی داری ها!!! یهو اومدم خونتون با گشت ارشاد جا نخوری ها [احمق]
      میم توی کلمه ی پرواز(م) یعنی چی؟ [منظور] [منظور]

  18. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۰۱ | #21

    نیم نگاه هم بود. ولی بهتر بود اسمشو می ذاشتی تغییر زاویه دید!! دی:

    • ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۲۰ | #22

      آره اینم عنوان خوبیه [گل] [گل] … البته من وقتی داشتم مینوشتم به ذهنم نرسید و بیشتر سعی میکردم که به نگاه کردن دزدکی فرد اشاره کنم… ;)

      • ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۰ | #23

        هی وسیم!!
        شیطون شدیا!
        منظورم از “م” در اون کامنت مخفف “هستم” بود!!
        یعنی:
        می دونی من الان تو کف این کامنتای خانوم پرواز هستم!!!
        [زبان]

  19. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۲ | #24

    وااااااااااي عجب چيزي گفت اين سپيد برفي…….
    راس ميگه تغيير زاويه ي ديد بهتره هااااااا
    راستي خوشتون اومد همه دارن تناليته ي رنگي رو رعايت ميكنن؟
    بابا چرا به همه ميگين مشكل منو؟؟؟؟؟
    ما اينجا آبرو داريماااااا. تا حالا مامور نيومده دم درمون. حالا اين گشت ارشاد گير داده به ما…….
    آقا دستتو بكش…….خودم ميام.. دی:
    بعد يه نكته تو كامنتا توجهمو جلب كرد. منظور جناب سپيدبرفي از ناز بشي چيه؟؟؟؟/
    ايشون بدجوري مشكل دارن؟؟؟؟
    ابراز احساسات اونم در ملا عام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  20. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۶ | #25

    خدايا!!!!!!
    منو شرمنده ي اين حسن ظن ها نكن……
    بابا بي خيال اينا رو ميگين اون دنيا خدا بياد بزنه پس كلم بگه چرا يه كاري كردي بنده هاي من در مورد تو اشتباه فكر كنن؟
    هندونه هاتونو نگه دارين واسه شب يلدا تو رو خدا….بابا ما طاقتشو نداريم….
    اينا رو ميگين اونوقت من بايد بيام بشم ذغال هايي كه ميرزن تو موتور خونه ي جهنما……

  21. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۱۲ | #26

    راستي دو تا از بهار ها به هم رسيدن. تو قسمت بيسترين نظر دهنده ها رو ببينين.
    پيوندشان مبارك دی: :)) [قهقهه]

    • ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۱۸ | #27

      خدا جوونای مملکتو به راه راست هدایت کنه… [فرشته]
      راستی وقتی جواب کامنتتو میدم برات میل ی چیزی فرستاده نمیشه؟؟ [سوال]

  22. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۱۸ | #28

    غربت نشين آپ كرد.
    اگه عجله كني دوم ميشياااااااااااا. البته يه زرشكم اونجا حروم ميشه…

  23. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۲۳ | #30

    نه فرستاده نميشه……
    مگه بايد فرستاده شه؟؟؟؟؟

    • ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۰ | #31

      نه همینجوری گفتم، چون بلاگهای دیگه دیدم که همچین امکانی رو دارند

  24. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۵۰ | #32

    ئه!! واقعا؟
    دم بلاگ هاي ديگه گرم. خب البته خوبه كه اين امكام و نداره. و گرنه بايد روزي پونصد تا ايميل چك ميكرديم. نه كه كامنتمون خيلي زياده………. [عینک]

  25. ۶ تیر ۱۳۸۸ در ۱۷:۲۲ | #33

    چت روم سوت دسته دار کی افتتاح میشه به سلامتی ؟

  26. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۴۲ | #34

    جناب سوت دسته دار

    لطف میکنید اگه کامنت های من واسه این پستتون رو پاک کنید

    با تشکر پیشاپیش

    • ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۱ | #35

      نوچ! خودت با اختیار نوشتی، دوتا شو هم خواستی برات پاک کردم! اما بقیه رو نمیشه… [شیطان]

  27. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۶:۱۲ | #36

    باشه ممنون از لطفتون

  28. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۷:۲۹ | #37

    سلام
    دید زیبایی بود این طوری زندگی از تکرار خارج میشه و شور زندگی روان در روح آدمی
    راستی خوب کم پیدا شدین
    این رسمش نبودا

  29. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۹:۰۲ | #38

    این واسه پست قبلی :
    ولی من خیلی به این چیزا حساسیت نشون میدم، ولی یه مقاله یا خبری میخونم حرصم میگیره نمیتونم بی تفاوت باشم

  30. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۹:۰۳ | #39

    اینم واسه الان:
    دختره خرس داشت؟!! اشتباه نشده؟ ها؟ دی:

  31. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۹:۰۴ | #40

    عباس راست میگه، اخه دختره خرس داشت؟!!! :))

  32. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۱۹:۳۷ | #41

    bebakhshid safe kilidam ghati karde
    vali didin dustatunam motevajeh shodan dokhtare khers nadasht?????????
    khodayaaaaaaa!!!
    gheyr az manam kesaye dige ham hastan ke be in chiza tavvajoh daran دی:

  33. ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۰ | #42

    هی وسیم!!
    شیطون شدیا!
    منظورم از “م” در اون کامنت مخفف “هستم” بود!!
    یعنی:
    می دونی من الان تو کف این کامنتای خانوم پرواز هستم!!!
    [عصبانی]
    ;)

  34. سعید
    ۷ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۴۱ | #43

    سلام.
    عجب نگاه قشنگی. واقعا عالی بود. همه چیز را از یک زاویه دیگه دیدن. خیلی خلاقانه بود. ما که لذت بردیم.

  35. ۸ تیر ۱۳۸۸ در ۱۱:۰۱ | #44

    اوه اوه چه خبره اینجا… اومدم کامنت بذارم از بس کامنت دیدم یادم رفت چی می‌خواستم بگم. چه معروف شدی :)

  36. ۸ تیر ۱۳۸۸ در ۱۳:۴۸ | #45

    یک دانشجوی ریشو یک دانشجوی ریشو است. [احمق]

  37. ۸ تیر ۱۳۸۸ در ۲۰:۳۰ | #46

    می بیینم تنه به تنه مشاهیر ادبیات زده اید ! آفرین.

  38. ۹ تیر ۱۳۸۸ در ۲۲:۱۹ | #47

    فعلا تو کف عکس هستم. خیلی قشنگ بود.

    من فکر میکنم که این داستان کوتاه، بی سرانجام بود. چرا؟ چون لمس خالی کافی نیست. نیاز به فشرده شده داره. :))

  39. ۹ تیر ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۹ | #48

    سلااااااااااااااااااااااااااااااااام سید
    خوبی؟
    بابا من کار داشتم سر نزدم شما که بیکار( [قهقهه] ) بودی نگفتی یه سری به هفت آسمون بزنی دی:
    خب بنده تبریک می گم ماجرای ۲۲ خرداد رو می گم
    از عکس این پستت خیلی خوشم اومد با اجازه می وردارم دی:
    شاد باشید [گل]

  40. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۰۰:۳۷ | #49

    مجددا سلام
    بابا من اصلا پیاماتون رو ندیدم .یعنی اصلا وا نمی شد ونمیشه که بخوام ببینم وگرنه ولگ نار اینقدا هم بی ادب نیست که جواب پیامهاشو نده …بله داداش

  41. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۰۹:۵۵ | #50

    سلام
    ممنونم از حضورتون و نظر زیبا و متفاوت شمااااااااااااااا
    در ضمن جناب وسیم اطاعت امر شد برادر گرامی
    امر دیگری نیست :)
    ما در خدمتیم برادر [گل] [عینک]

  42. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۲ | #51

    سلام آقا وسیم
    میبینم که قالب وبلاگتونو عوض کردین و کلی هم مطلب جدید دارین
    خوب شده :)
    اره امتحانات رسمی تموم شده ولی یکی از امتحانای من به خاطر اغتشاشات کنسل شده و افتاده ۲۸ تیر [گریه]
    اما خب من سعی میکنم تا فردا به روزشم منتظر نظر شماهم هستم
    این همه حرف زدم یادم رفت بگم داستان جالبی گذاشتین این عکس هم خیلی قشنگه :)

    راستی یه چیزی!!! من چرا جزو دوستاتون نیستم؟؟ :(

    • ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۹ | #52

      کی گفته؟ هستی! خوب به لینکها نگاه کن! دوبار هم هستی! یکی با اسمت و یکی به اسم بلاگت… دی:

  43. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۳ | #53

    ممنون از لینکیدنتون
    در ضمن نه که می خوام تند بنویسم حروف جابه جا می شه [قهقهه]

  44. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۹ | #54

    راستیچه جور رو این مربع روبرو میشه عکس گذاشت دی:
    خودت می ذاری یا هر کی برا خودش؟

    • ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۳:۲۲ | #55

      این عکسه بر اساس ایملی که اینجا میدی ساخته میشه…
      یه سر برو به سایت گراواتار
      اونجا یک اکانت درست کن! و عکس مورد علاقه ات رو بذار
      و از این به بعد هرجا که میری که این خاصیت رو داره و با همون ایمیلی که تعریف کردی کامنت بذاری، اون عکست اینجا میاد
      http://gravatar.com

  45. سارينا
    ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۳:۴۱ | #56

    به كدوم روي سكه نيم نگاه انداختي؟ اين رو يا اون رو؟
    .
    .
    .سلام!

    • ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۳:۵۲ | #57

      سلام سارینا !
      میگم من اومدم بلاگت ولی دیدم اسم من نیست کلی غم گرفتتم! گفتم این سارینا و اون بلاگ ۱۰ نقطه که ما لینکش کردیم، چرا از ما حرفی نزده!!!
      بگذریم…
      به کدوم روی سکه؟؟
      مگه من سکه انداختم؟

  46. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۰۵ | #58

    سلام کربلایی سید
    اقا اینجوری چرا گفتی :( ادم خجالت می کشه :( مگه عنوانم چش بود ؟!!.خب مزش به همین جوری بودنش بود دیگه .
    یکم شیطنت لازمه ;) .

  47. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۲ | #59

    در ضمن همون طور که گفتی باغمون بود باغ چسبیده به خونمون :)

  48. ۱۰ تیر ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۴ | #60

    آهان یه چیز دیگه بازم همونطوری که خودت گفتی عکسا مال تقریبا ۱ ماه پیش الان انارا یه کوچولو معلومه.می خواستم از الانشون هم عکس بندازم ولی یادم رفت

  49. safura
    ۲۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ | #61

    خيلي قشنگبود ما امدهايم تا با زندگي كردن قيمت پيدا كنيم نه به هر قيمتي زندگي كنيم [سوال] [اوه] [کفزدن] [فرشته] [فرشته] [فرشته] ;)

  1. بدون بازتاب