داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

دخترک خرس به دست

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود