اُسامه [داماد جدید عموم] کاری کرد که بعدش تحسین و تمجیدش رو زمزمه کنان از زبون بابام و عموم شنیدم…
با اینکه غلط زیاد داشت و یکی دوتاش رو من براش اصلاح کردم، ولی الان که میشینم به کارش فکر میکنم، میبینم که خیلی پسر فهمیده و زرنگی بوده. با یک “یـــس” خواندن خیلی خوب خودشو توی دل بابام و عموم جا کرد…
پنج شنبه ۱۶ ام مهر، رفته بودیم قبرستان باغ بهشت، سر قبر پدربزرگ و مادربزرگ خدا بیامرزم… اُسامه قرآنی رو از دست ما گرفت و با صدای بلند “یـــس” خواند.
منم کار اسامه رو تحسین میکنم…
حتما اسم گراواتار را شنیده اید، در همه ی بلاگهایی که با وردپرس ساخته می شوند، در بخش کامنت ها تصویر کوچکی از کاربر نمایش داده میشود که به آن گراواتار گفته میشود. البته کاربران اینترنتی ایران بسیار کم از این سیستم استفاده میکنند، چرا که ثبت کردن تصویر خود را در سایت گراواتار زحمتی بی ارزش دانسته و فکر میکنند که با این کار ممکن است وقت گرانبهایشان هدر برود.
امروز ایده ای به ذهن من خطور کرد! آن هم اینکه اگر کسی گراواتار نداشت، از آواتار یاهو مسنجر فرد، و یا از آواتار جیمیل وی، بسته به اینکه چه میلی را وارد کرده است، استفاده نمود. این فعلا در اول کاره یه ایده است، دارم روش کار میکنم!
در ضمن انگاری شیطونه داره میگه که اینجا رو تعطیلش کنم! نمیدونم چرا، ولی بد هم حرف نمیزنه!
خاکستری بودن میشه گمراهی
میشه نه سفید سفید، و نه سیاه سیاه
میشه نوچه ی دیگران بودن
تی پا خوردن از دیگران
لاشه خواری
بی هدفی
بدبختی
وقتی سیاه باشه آدم، افتخار میکنه که داره با پای خودش میره تو گمراهی
و وقتی سفید باشه، با اراده اش داره سختیهای پاک بودن رو به جون میخره
خاکستری بودن ناراحتی از سفید شدن هاست و ندامت بر سیاهی بازی نکردن
من که خاکستری بودم
به این نتیجه رسیدم که سیاه باشم بهتره تا حیرانی خاک تو سری..

–
کامنتی بود بر مرگ بر نیرنگ !
۵ – توی اتوبوس دست به میله ایستاده بود. به وضعیت کمانی… خشتکش زیادی پایین بود و منتها الیه پایین شکم و کمرش با اون موهای پیچ و تاب خورده برای دیگران چشمک میزدند… همه ی حواسش به اینور و اونور بود که یه برادر بسیجی به پستش نخوره که اگه میخورد، زودی پیرهنش رو تا میتونست میکشید پایین تا این یه وجب فاصله بین پیرهن و شلوار رو هر طوری شده بپوشونه، توی آئینش این اصل بود که بسیجی نامحرمه و نباید بدن اون رو ببینه…
۴ – خسته شد از بس فیلم و شو نگاه کرده بود… پاشد و به زور خودشو کرد توی لباس هاش. موهاش رو مرتب کرد و همه رو موازی هم به سمت خدا بالا برد و رفت بیرون برای دیدن شو ی زنده… چند روز پیش برای اون دختره ی نامرد خیلی خرج کرده بود… دیگه پول زیادی هم نداشت، باید یکم بیشتر مواظب خرجش می بود… اینبار تصمیم گرفت با اتوبوس بره پای صحنه…
۳ – میگن مرد وقتی بیکار بشینه مریض میشه… مردی که تو خونه باشه مریض میشه و همین که بره بیرون سر کار دوباره سرزنده و سرحال میاد… خیلی وقت بود که مریض بود… چند ماهی هم که رفته بود کارگری کرده بود، اونقد بهش فشار اومد که هرچی پول درآورده بود داد برای دوا و درمون خودش… پوست نازک نبود ولی خوب کارگری هم کارش نبود… دنبال یه مسکن میگشت، چیزی که درد و مرض بیکاریش رو از یادش ببره… چطور شروع شد رو نمیدونم، شاید یه رفیق بهش داد، شاید خودش رفت و از دست فروش ها خرید…
۲ – سربازی اش رو هم به مدد دوست و آشنا افتاد تو شهر خودشون و صبح میرفت خدمت و بعد از ظهر خونه پلاس بود… دوسال هم گذشت و تنها چیزی که یاد گرفت این بود که صبح زود بیدار بشه و شب زود بخوابه… چون فرداش باید صبح زود بیدار بشه… این در و اون در میزد که یه جایی یه کاری گیرش بیاد… ولی کاری نبود… یا باید میرفت بیگاری میداد و تهش یه چندرقاز پول یامفت بهش میدادن که حتی کرایه اش از خونه تا سرکار رو کفاف نمیداد، یا اینکه میتونست بشینه دست رو دست پیش باباش، اون بیچاره هم که یه کارمند بود…
۱ – بعد از دبیرستان که انگار قفسی بود برای روحش… رفت و نشست پای درس اما اینبار برای دل خودش درس خوند، تا کاره ای بشه.. تا مدرکی بگیره و کاری دست و پا کنه تا بتونه شروع یک ازدواج و زندگی ساده ای رو کلنگ بزنه… بیچاره خیلی خیلی ساده بود. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که روزی کارش بشه از مصادیق مفاسد اخلاقی…
—
۶ – توی پاسگاه، افسر بهش گیر داده بود که این چه وضع لباس پوشیدنه… بیچاره از ترس برادر بسیجی یادش رفته بود که گشت ارشادی هم هست که بسیجی نیستند،… نظامی اند،… پلیسند،… مردمند که شاکی میشوند… بهرحال پستش افتاده بود به یه افسر یوغور… هی چپ و راست سوال پیچش میکرد…
آخر سر بغضش ترکید و همه اش رو روی سر افسر خالی کرد…
بی کارم، بی کار…
۷ – …