گره ی کار و منبر حسینی

مدتها بود دنبال گره کار خودم می گشتم و به قولی دنبال مهره ی مار اصل را در ناصرخسرو وقت تلف می نمودم. برنامه ریزی، درد و دل با دوستان و دوستان از نوع خاص(۱)،… دعا و نذر و نیاز و عهد و قسم و آیه…. ولی هیچیک کار نمی کرد…

میگذشت و چه سخت میگذشت… تا که روزی پس از یکی از منابر حسینی به این نتیجه رسیدم که حق کسی را اگر برگردن دارم، باز پس دهم، و با امید به رحمت خداوند، دیگر حقوق باز مانده را کان لم یکن فرض کنم. خدا شاید از حق خودش بگذرد و میگذرد، ولی ازحق دیگران نمیگذرد و اصلا حرفش را نزن! که حاشا خدای مهربان و تنها امید مظلومان، حق آنها را فراموش کند…، با اینک آن هم حق خودش است ولی همینکه به یکی از بندگانش اعطا کرده، در مرام خود نمی بیند که آن را پایمال کند. بیانش شاید کمی سخت باشد! آنروز تصمیم گرفتم که فقط حق یک نفر را صرفا یک نفر را باز پس دهم! اراده ام حل شد! با خودم فقط فکر کردم که چه خوب میشد که دیگه مزاحم فلانی [از دوستان خاصم] نشوم، باز دری دیگر به رویم باز شد. و امروز که عملا به مزاحمتم با اولین دوستم خاصم پایان دادم، و حق او را دیگر بیشتر از این پایمال نکردم، باز احساس میکنم که سبکتر شده ام. ادعا نمیکنم که اگر الان سر بر بالین مرگ بگذارم سفید روی باشم، و فعلا هم نیستم، خدا خود میداند که چه ها کرده ام و شما چه کرده اید… (۲)

خلاصه الان که میبینم فقط با یک نیت و تصمیم کار ما اینقده راه افتاده و شادی دل و سرور قلب بر ما عارض شده! حیف می بینم که فقط در حد یک تصمیم بماند…

پابلاگی یا همان پاورقی معمول!! :

(۱) منظور از دوست خاص، خیلی بیشتر از یک یک دوست خوب است. دوستی که از وقت خویش برای تو ایثار میکند و پای حرف های تو می نشیند. تعداد این افراد عموما از انگشتان یک دست نیز کمتر است… مثلا سعید [ستوده یان] ،که گهگاهی هم کامنت میگذارد، یکی از این افراد است.

(۲) خداوند اعتراف به گناه را حرام کرده، میدانید چرا؟… نه!… اینهم نه!… در حدیثی قدسی آمده [که امیدوارم بتوانم مصدرش را پیدا کنم] وقتی بنده من میخواهد گناه کند و به خلوتی میرود، به فرشتگان دوگان وی میگویم که بنده ی من کاری خصوصی دارد و شما او را تنها بگذارید، سپس در ادامه اگر منصرف نشد، به در و دیوار وسقف میگویم که خود را نگه دارید و بر سر بنده ی من ویران نشوید با اینکه دارد هتک حرمت من میکند، و باز اگر منصرف نشد چشم از او میپوشانم که از من خجالت نکشد و در برابر من گناه نکرده باشد… واقعا وقتی خدا خودش هم نمیخواهد ببیند بنده اش گناه میکند، بنظر شما گفتن گناه انجام شده را می پذیرد؟

(۳) نطقی بود به تاریخ بعد از ظهر سه شنبه ۱۵ دی ماه ۱۳۸۸ بعد از رسیدن به خانه و خلاصی از شهر کثیف تهران!

۳ نظر

سفر به سلامت

خوش به حالتان
میروید و باز نمی گردید.

زخم سفر را از ترس، برمن منع کردند… شاید هم بزدلی من بود و بهانه های واهی…
و من همچنان قلاده به گردن و زنجیر در پای، در نیم تن سوخته از عصیان خویش دربندم.

لیکن این دو روز باقیمانده ی عمر منتظرم تا ببینم رایت سرخ یالثارات الحسین…

http://p-r-o.deviantart.com/art/Eternal-war-122106436

برچسب ها : , ,

۳ نظر

چرایی سکوت؟

سید غمگینه، سید پا میشه میره پای کامپیوتر، دست میذاره رو کیبورد تا یه چیزکی بنویسه!
مینویسه و پاک میکنه
مینویسه و پاک میکنه،
آخر سر ول میکنه میره سر کارای دیگه اش!
الانم که سید داره مینویسه، از خوشحالیشه!
خدا را شکر که …

۱ نظر

مینویسم؟!

اضطراب، نگرانی، سردرگمی، احساس راحتی، ترس، خوندن، گشت زدن، شب  امتحان ….

همه و همه وقتی است برای نوشتن، دلم میگرفت، مینوشتم، ناراحت بودم ، مینوشتم، امتحان داشتم، مینوشتم، دلم برای کسی تنگ میشد، مینوشتم،

اما الان چی؟

۱۰ نظر