گفت که برو فریاد بزن!
گفتم چی؟!؟! … چرا؟
گفت شب برو جمکران تو از در ۲ یا ۵ برو تو و تو صحنش فریاد بزن، شیون و زاری کن،
گفتم مردم هستن، خجالت میکشم… نمیگن گه دیونه ام؟
گفت خودتو خالی کن، که اینقده عذاب وجدان نداشته باشی.
گفتم جدای زشت بودنش، فریاد زدن نوعی عدم تمکین قضا و قدر خداست…
گفت شب برو که مردم کم باشن.
گفتم شب و روز نداره اونجا که مردم چه یکی چه صدتا…
گفت برو تو بیابون داد بزن
گفتم با چی برم
گفت بهونه نیار، من راه رو بهت نشون دادم…
گفتم راه؟؟ راه چی؟ برای چی؟
گفت …
با اینکه من ازش کمک خواسته بودم که کمی از یک ناراحتیم خلاص بشم ولی من حرف خودمو میزدم و اون حرف خودش! به این میگن تفاهم در حرف زدن… به این میگن درک کردن.

فریاد