بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘زندگی’

یک روز بی همراه

۱۷ شهریور ۱۳۸۸ وسیم ۲۱ دیدگاه

شب بود و سحر بوی خوش خاک نمور میداد… بلبل کوچه ی ما نغمه ی دوری یار میداد…

—-

۱ . خوب چرندیات بسه!! من کجا شعر گفتنم کجا… تازه از این نوع هیری ویریش!

۲ . دیروز سحر، شب نبود صبح بود! بوی خاک نمیداد، اصلا من که کلا سیستم تنفسیم فعلا کیپه! اصلا فرق بین خاک و خوراک رو نمی فهمه… تازه بلبل ما دیگه تنها نیست!

۳ . بلبل هم نداره کوچه ی ما! پیکان قراضه ی ته کوچه بود که با نفت روشنش میکردن و میذاشتن یه ساعت تا گرم بشه…

۴ . ااااه

۵ . خیلی سخته! ولی کلی هم فاز میده، همه کارت دارن ولی تو گوشیتو جواب نمیدی! با کلاسه نه؟؟؟

۶ . موبایلم رو جا گذاشتم خونه! یه هفته هم میخوام تو این خراب شده ی دانشگاه بمونم… چی بشه.

۷ . این پست به دلیل جاماندن موبایل دیگه اس ام اسی نیست!

angry-on-the-phone

این وسیم [بووق] چرا گوشی [بییق]شو جواب نمیده!!!

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

چند خط زندگی – داستان کوتاه

۱۳ تیر ۱۳۸۸ وسام ۵۱ دیدگاه

… آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها… هنوز خوابن،
یه صبحونه ی ساده، نه امروز نخوردم! آماده میشم و میرم سر کار…

- الهی امید به تو

نقشه ها رو از تو دفتر برمیدارم و میرم پای کار؛
تا نه و نیم یه بند با انبرم این میلگرد ها رو به هم میدوزم، بعدش یه ناشتای ساده، و باز حدیث میلگرد و آفتاب!
ظهر شده… پا میشم میرم نون میگیرم… و برای خونه،
ناهار امروز که دستش درد نکنه… . هوا به اندازه ی کافی گرم هست…، سرد میخورم.
نیم وضو و نمازی زیر سقف آسمون…

- یا علی
انبر بدست برمیگردم سراغ پودر وسط، صبح ناظر اومده بود گفته که خاموتاش رو اشتباه بستن…
کار دوباره کاری خیلی سخت تره، ولی چکار میشه کرد؟ کارگر که نمیفهمه، اشتباهشو یکی دیگه کرده من باید اصلاح کنم…

تا عصر خیس عرق میشم، یه پارچه آب نمک… و باد گرم خشکم میکنه!!!
کار امروز تمام شد، خسته و زخمی از سیم های رو سفید که ابایی از زخم کردن دست های من نداشتند، دستهای تاول زده از گرمای میله های آتشین، حتی از پشت دستکش های چرمی…
دست، صورت و گردنم رو میشورم که بوی عرق و زنگ آهن دیگران رو اذیت نکنه… سوار ماشینم میشم و میرم تو خیابون…

-مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   -مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   … … …

صدای اذان رادیو رو قطع میکنم و از پنجره به نوای مسجد گوش میدم. … پارک میکنم و زود برمیگردم… دو ساعت دیگه هم تو خیابون ها… یکم خرید سر راه،… و بالاخره بر میگردم خونه.

روزم که مثل هر روز بود، فقط امیدم اینه که شب میام خونه، کسی مثل من خسته نباشه…
- سلام بابا
- سلام پسرم
- سلام عزیز
- سلام مهربونم

با اینکه دیروز فرشید با من زیادی جر و بحث کرد اما به روم نمی یارم، بهرحال جز مادرش و من که کس دیگه ای نداره…
فردا قسط خونه است و کلی خرج دیگه… تازه دارم میفهمم که چه زحمتی می کشیدی آقاجون و صدات در نمیومد… خدا بیامرزتت.
شام و تلوزیون، شاید تنها وقتی باشه که کنارشونم… سعی میکنم که از خستگیم خسته نشن… از فرشید و مدرسه اش میپرسم، از کارای خونه و مایحتاج و احیانا مشکلات…
بعدش هم یواش یواش مثل جنازه میرم میگیرم میخوابم…

۶ صبح پا شدم، همسرم هنوز خوابه، روانداز رو میکشم روش و آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها…

پس نوشت :
۱٫ تقدیم به همه ی پدرای زحمت کش…
۲٫ این داستان بود نه واقعیت! سوژه اش هم یکی از کارگرانی بود که سر یکی از کارهای بابام دیده بودم.
۳٫ ولادت امیر المؤمنین حضرت امام علی (علیه السلام) بر همگان مبارک.
۴٫ حدیثی از امام صادق (علیه السلام) [کافی ج۵ ص۱۲۵] :کسبُ الحَرامِ یَبینُ فی الذّریةِ : (اثر) درآمد حرام در فرزندان آشکار میشود.

دست پدر

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz