بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘سیاه’

سیاه، سفید، خاکستری

۲۱ آذر ۱۳۸۸ وسیم ۸ دیدگاه

خاکستری بودن میشه گمراهی
میشه نه سفید سفید، و نه سیاه سیاه
میشه نوچه ی دیگران بودن
تی پا خوردن از دیگران
لاشه خواری
بی هدفی
بدبختی
وقتی سیاه باشه آدم، افتخار میکنه که داره با پای خودش میره تو گمراهی
و وقتی سفید باشه، با اراده اش داره سختیهای پاک بودن رو به جون میخره
خاکستری بودن ناراحتی از سفید شدن هاست و ندامت بر سیاهی بازی نکردن

من که خاکستری بودم
به این نتیجه رسیدم که سیاه باشم بهتره تا حیرانی خاک تو سری..

Black_Grey_White_Vector_by_Fa_uZricator

کامنتی بود بر مرگ بر نیرنگ !

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

پوچی ۲ !!

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ وسیم ۳۸ دیدگاه

راستش دپسردگی ناشی از پوچی من رو هیچکس به چهره ام ندید، همیشه خندیدم، شوخی کردم، بازی میکردم و با عوام و خواص پای صحبت های گوناگون نشستم…  شاید بشه به حساب روحیه ی بالا و این چیزا گذاشت که بویی ازش نبرده ام…

پوچی ای خدا نصیب ما کرد، واقعا جای شکر داره… من راه رو غلط میرفتم، سه ساله که دارم راه رو غلط میرم… میگید چه راهی؟! راه زندگی رو، راه فکر کردن رو… راه غذا خوردن، خوابیدن، حرف زدن، سلام کردن، دعا کردن و نکردن، خیال پردازی، برنامه چیدن، پول درآوردن، توکل کردن، احترام گذاشتن و کلی چیز دیگه…

خدا برای من همیشه نفر دوم بود، و این پوچه… حالاشم پوچه، من عادت کردم به این جور راه رفتن! همینش خیلی دلمو میزنه. هی به خودم نفرین میکنم که چرا… هی میگم نکن، و هر بار که از راست کردن این راه کج، نقش زمین میشم، قطره قطره ی اشک فرشته های خدا رو رو سرم احساس میکنم شایدم موج صدای خندشونه که بهم میگن نگاه کنید این وسیم عجب خل و چلیه… خیلی شکنجه داره که آدم نکیر و منکرش رو زودتر از مرگش ببینه… هر جا و هر روز، سر سفره، سر کلاس، وقت نماز، وقت خواب، وقت نوشتن بلاگ، حین تمرین نوشتن، حین مشاجره کردن، … آدم زیر فشار این به خود نق زدن له میشه… . از امام سجاد (ع) داریم که میفرمایند » “خداوندا ، مرگ را در برابر دیدگان قرار ده.” برا همینه که دلم مجلس ختم میخواد که برم بشینم اون تو یکم موعضه بشم، شاید بتونم کمتر زمین بخورم…

پس نوشت:

یادمه قدیما هرکی نذری، نیازی، چیزی داشت میرفت امامزاده یه دخیل به ضریح امام زاده میبست، بعضیها هم علاوه بر اون یکی هم به دستشون میبستن، منظره ضریح و دست اون حاجتمند ها با اون پارچه های سبز خیلی هوای عرفانی داشت، اما حیف این چند روزه خیلی پارچه به دست بسته هایی میبینم که دیگه اون حال عرفانی رو نداره، برام حال بهم زدن میاره… آخه چرا هر کی چیزی کم میاره میره از توی ارزشها، از توی فرهنگ برمیداره و گند میزنه به اصل و اساسش… ای کاش رنگ دیگه ای رو برای دست بندشون انتخاب میکردند… ای کاش…

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

پوچی!!

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ وسیم ۳۰ دیدگاه

worried

پکر… شاید بیشترین حالتیه که تا حالا از خودم ابراز کرده ام، به قولی افسرده… به یه روایت دیگه دسپرده و کلی از این اصطلاحات مدرن!

میخوام یکی بیاد بکوبه تو گوشم پهن زمینم کنه،  اینقده سفت بزنه که عینکم پرت بشه بشکنه و دلم باهاش که کلی خراب شده و درست کردنش دیگه کار من نیست و نبودنش بهتر از موندنش و موندنش بهتر از درگیر بودن و درگیر بودنش بهتر از بی صاحاب بودنشه… ای کاش کسی بود که دلم رو میشکوند که گریه کنم تا ابرهای آسمون بامن همنوازی،  رعد بزنن و من فریاد، اشک بریزم و اونها سیل! کاش یکی چوب برمیداشت و آشیانه ی ذهنم رو ویران میکرد… حداقلش یه مدت سرگرم ناسزا گفتن به یارو میگذشت و یه استراحتی به گوشهام میدادم که صبح وشب نفرین بر خودم رو از زمزمه های زبونم می شنیدند… الان دلم لک زده برای یه توهین جانانه! یه سطل آب کثیف! یه متلک ضایه! یه چیزی که کلی داغون کننده باشه… یه چیزی که این ذهن لامصب منو یکم از نق زدن به خودش بیرون بیاره، بره دنبال انتقام… . دلم لک زده برای یه سلام لطیف، یه احساس مهربان، یه دلجویی، یه همفکری، یه دعوت به چایی، یه رفتار غیر کلیشه ای، یه نه خسته ی جانانه، یه بوسه، یه چشم غره، یه درخواست کمک، یه پیغامک شاد، یه مجلس ختم، یه مجلس ختم و یه مجلس ختم…

رفیق زیاد دارم، ماشالا…، صمیمیای صمیمی ی رگ زیر پوستی دوتا، رفیق مرام کش و از این حرفا ۱۰~۱۲ تا و کلی هم دوست که از سلام علیک بگیر تا با هم مسافرت رفته و هم کلاسی و وبلاگی و همشهری  و همکار…

قبل نوشت » ببخشید دیگه که من خیلی دیر به دیر میام مینویسم تازه این بار هم که کلی حالم گرفتس…

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz