پست های با برچسب شکایت

تصنع

آخ که چقدر از حفظ ظاهر بدم میاد…
آخ که چقدر از یدک کشیدن شخصیتی که برام ساخته شده بدم میاد…
آخ که چقدر دوست دارم یه روز بزنم به آب و آتیش، رو کنم قیافه و شخصیت تصنعی خودم و برای لحظه ای خودم باشم…

آن روز یحتمل صدها نفر از کسانی که مرا می‏شناسند ازم بدشون میاد.

سلامم رو جواب نخواهند داد، از دوست و دشمن همه نفرین نثارم می‏کنند.

ولی ناگاه نوای کمیل در گوش می‏پیچد… «… وَ كَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ‏ …»

و چه بسیار صفات نیکویی که لایق آنها نبودم برای من منتشر کردی…

بنظر چوب کاری می‏آید…

ای پسر آدم، خرابی؟ درست شو… ای پسر آدم، نااهلی؟ اهل شو… ای پسر آدم، همه را بریز کنار! برای من خالص شو…

مانده ام که چه بکنم و چه نکنم؟

برچسب ها : , ,

۳ نظر

تخته سنگ


الهه، زیبا رویی بود که خال سیاهی بر گوشه ی لبش همواره او را از سایرین جدا میکرد. سرسنگین و رنگین بر روی ابرها قدم می نهاد و بر بال کبوتربچگان بذر پرواز می افشاند… بر روی زمین تخته سنگی بود که سایه ی الهه را گاه گاهی می دید… تخته سنگ دل نداشت، احساس نداشت، خوب و بد را تشخیص نمی داد، ولی یک چیز را خیلی خوب دوست می داشت… آن هم سکوت الهه بود.

تخته سنگ زبان داشت، قدرت بیان داشت، در دلش حرف های بسیاری داشت، لیکن حرمت سکوت الهه بود که او را از حرف زدن باز میداشت… تخته سنگ در باغی مملو از زیبا رویان بود ولی حرمت سکوت الهه او را از حرف زدن حتی با دیگر زیبارویان باز میداشت…

تخته سنگ صاف و آینه وار بود، سیاه بود لیکن برقی از سیاهی میزد… تخته سنگ را کسی محل و اعتنا نمیکرد، زیبا بود، اما دل نداشت، احساس نداشت، تخته سنگ اخلاق معاشرت نداشت… تخته سنگ واقعا خاصیت نداشت… اما یک چیز را خیلی خوب داشت… تخته سنگ به حریم الهه هرگز پای نمی گذاشت. اصلا تخته سنگ عشق پای نذاشتن به حریم الهه را در دل داشت…

یک روز تخته سنگ صدایی شنید، روی برگرداند و الهه را دید… سخت در خود شکست، ترک خورد، از الهه بیزار شد، از وجودش بیزار شد… تخته سنگ عشقش را از دست داده بود… الهه خود حریم خود را شکسته بود… الهه این همه عمر سخن نمیگفتی، چه شد که اکنون دل من به سخن آزردی؟؟

تخته سنگ خرد شد، شامل احساس تحقیر شد، نقل دوران تخته سنگ عوض شد…

تخته سنگی بود که شکسته بود… ترک هایش او را فرتوت کرده بود، تخته سنگ از پستی الهه بیزار بود… الهه خود را به تخته سنگی فروخته بود… خال سیاه الهه دیگر بر لبش نبود، بر سیاهی دل تخته سنگ افتاده بود… تخته سنگ سیاه پوش تراز پیش در عزای خویش نشسته بود…

…و برای تخته سنگ دیگر چیزی وجود نداشت که به آن افتخار کند!

برچسب ها :

۶ نظر

سیاه، سفید، خاکستری

خاکستری بودن میشه گمراهی
میشه نه سفید سفید، و نه سیاه سیاه
میشه نوچه ی دیگران بودن
تی پا خوردن از دیگران
لاشه خواری
بی هدفی
بدبختی
وقتی سیاه باشه آدم، افتخار میکنه که داره با پای خودش میره تو گمراهی
و وقتی سفید باشه، با اراده اش داره سختیهای پاک بودن رو به جون میخره
خاکستری بودن ناراحتی از سفید شدن هاست و ندامت بر سیاهی بازی نکردن

من که خاکستری بودم
به این نتیجه رسیدم که سیاه باشم بهتره تا حیرانی خاک تو سری..

Black_Grey_White_Vector_by_Fa_uZricator

کامنتی بود بر مرگ بر نیرنگ !

برچسب ها : , , , ,

۸ نظر

خشتک – داستان کوتاه

۵ – توی اتوبوس دست به میله ایستاده بود. به وضعیت کمانی… خشتکش زیادی پایین بود و منتها الیه پایین شکم و کمرش با اون موهای پیچ و تاب خورده برای دیگران چشمک میزدند… همه ی حواسش به اینور و اونور بود که یه برادر بسیجی به پستش نخوره که اگه میخورد، زودی پیرهنش رو تا میتونست میکشید پایین تا این یه وجب فاصله بین پیرهن و شلوار رو هر طوری شده بپوشونه، توی آئینش این اصل بود که بسیجی نامحرمه و نباید بدن اون رو ببینه…

۴ – خسته شد از بس فیلم و شو نگاه کرده بود… پاشد و به زور خودشو کرد توی لباس هاش. موهاش رو مرتب کرد و همه رو موازی هم به سمت خدا بالا برد و رفت بیرون برای دیدن شو ی زنده… چند روز پیش برای اون دختره ی نامرد خیلی خرج کرده بود… دیگه پول زیادی هم نداشت، باید یکم بیشتر مواظب خرجش می بود… اینبار تصمیم گرفت با اتوبوس بره پای صحنه…

۳ – میگن مرد وقتی بیکار بشینه مریض میشه… مردی که تو خونه باشه مریض میشه و همین که بره بیرون سر کار دوباره سرزنده و سرحال میاد… خیلی وقت بود که مریض بود… چند ماهی هم که رفته بود کارگری کرده بود، اونقد بهش فشار اومد که هرچی پول درآورده بود داد برای دوا و درمون خودش… پوست نازک نبود ولی خوب کارگری هم کارش نبود… دنبال یه مسکن میگشت، چیزی که درد و مرض بیکاریش رو از یادش ببره… چطور شروع شد رو نمیدونم، شاید یه رفیق بهش داد، شاید خودش رفت و از دست فروش ها خرید…

۲ – سربازی اش رو هم به مدد دوست و آشنا افتاد تو شهر خودشون و صبح میرفت خدمت و بعد از ظهر خونه پلاس بود… دوسال هم گذشت و تنها چیزی که یاد گرفت این بود که صبح زود بیدار بشه و شب زود بخوابه… چون فرداش باید صبح زود بیدار بشه… این در و اون در میزد که یه جایی یه کاری گیرش بیاد… ولی کاری نبود… یا باید میرفت بیگاری میداد و تهش یه چندرقاز پول یامفت بهش میدادن که حتی کرایه اش از خونه تا سرکار رو کفاف نمیداد، یا اینکه میتونست بشینه دست رو دست پیش باباش، اون بیچاره هم که یه کارمند بود…

۱ – بعد از دبیرستان که انگار قفسی بود برای روحش… رفت و نشست پای درس اما اینبار برای دل خودش درس خوند، تا کاره ای بشه.. تا مدرکی بگیره و کاری دست و پا کنه تا بتونه  شروع یک ازدواج و زندگی ساده ای رو کلنگ بزنه… بیچاره خیلی خیلی ساده بود. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که روزی کارش بشه از مصادیق مفاسد اخلاقی…


۶ – توی پاسگاه، افسر بهش گیر داده بود که این چه وضع لباس پوشیدنه… بیچاره از ترس برادر بسیجی یادش رفته بود که گشت ارشادی هم هست که بسیجی نیستند،… نظامی اند،… پلیسند،… مردمند که شاکی میشوند… بهرحال پستش افتاده بود به یه افسر یوغور… هی چپ و راست سوال پیچش میکرد…

آخر سر بغضش ترکید و همه اش رو روی سر افسر خالی کرد…
بی کارم، بی کار…

۷ – …

برچسب ها : ,

۲ نظر