بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شکایت’

سیاه، سفید، خاکستری

۲۱ آذر ۱۳۸۸ وسیم ۸ دیدگاه

خاکستری بودن میشه گمراهی
میشه نه سفید سفید، و نه سیاه سیاه
میشه نوچه ی دیگران بودن
تی پا خوردن از دیگران
لاشه خواری
بی هدفی
بدبختی
وقتی سیاه باشه آدم، افتخار میکنه که داره با پای خودش میره تو گمراهی
و وقتی سفید باشه، با اراده اش داره سختیهای پاک بودن رو به جون میخره
خاکستری بودن ناراحتی از سفید شدن هاست و ندامت بر سیاهی بازی نکردن

من که خاکستری بودم
به این نتیجه رسیدم که سیاه باشم بهتره تا حیرانی خاک تو سری..

Black_Grey_White_Vector_by_Fa_uZricator

کامنتی بود بر مرگ بر نیرنگ !

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

خشتک – داستان کوتاه

۱۹ آذر ۱۳۸۸ وسیم ۲ دیدگاه

۵ – توی اتوبوس دست به میله ایستاده بود. به وضعیت کمانی… خشتکش زیادی پایین بود و منتها الیه پایین شکم و کمرش با اون موهای پیچ و تاب خورده برای دیگران چشمک میزدند… همه ی حواسش به اینور و اونور بود که یه برادر بسیجی به پستش نخوره که اگه میخورد، زودی پیرهنش رو تا میتونست میکشید پایین تا این یه وجب فاصله بین پیرهن و شلوار رو هر طوری شده بپوشونه، توی آئینش این اصل بود که بسیجی نامحرمه و نباید بدن اون رو ببینه…

۴ – خسته شد از بس فیلم و شو نگاه کرده بود… پاشد و به زور خودشو کرد توی لباس هاش. موهاش رو مرتب کرد و همه رو موازی هم به سمت خدا بالا برد و رفت بیرون برای دیدن شو ی زنده… چند روز پیش برای اون دختره ی نامرد خیلی خرج کرده بود… دیگه پول زیادی هم نداشت، باید یکم بیشتر مواظب خرجش می بود… اینبار تصمیم گرفت با اتوبوس بره پای صحنه…

۳ – میگن مرد وقتی بیکار بشینه مریض میشه… مردی که تو خونه باشه مریض میشه و همین که بره بیرون سر کار دوباره سرزنده و سرحال میاد… خیلی وقت بود که مریض بود… چند ماهی هم که رفته بود کارگری کرده بود، اونقد بهش فشار اومد که هرچی پول درآورده بود داد برای دوا و درمون خودش… پوست نازک نبود ولی خوب کارگری هم کارش نبود… دنبال یه مسکن میگشت، چیزی که درد و مرض بیکاریش رو از یادش ببره… چطور شروع شد رو نمیدونم، شاید یه رفیق بهش داد، شاید خودش رفت و از دست فروش ها خرید…

۲ – سربازی اش رو هم به مدد دوست و آشنا افتاد تو شهر خودشون و صبح میرفت خدمت و بعد از ظهر خونه پلاس بود… دوسال هم گذشت و تنها چیزی که یاد گرفت این بود که صبح زود بیدار بشه و شب زود بخوابه… چون فرداش باید صبح زود بیدار بشه… این در و اون در میزد که یه جایی یه کاری گیرش بیاد… ولی کاری نبود… یا باید میرفت بیگاری میداد و تهش یه چندرقاز پول یامفت بهش میدادن که حتی کرایه اش از خونه تا سرکار رو کفاف نمیداد، یا اینکه میتونست بشینه دست رو دست پیش باباش، اون بیچاره هم که یه کارمند بود…

۱ – بعد از دبیرستان که انگار قفسی بود برای روحش… رفت و نشست پای درس اما اینبار برای دل خودش درس خوند، تا کاره ای بشه.. تا مدرکی بگیره و کاری دست و پا کنه تا بتونه  شروع یک ازدواج و زندگی ساده ای رو کلنگ بزنه… بیچاره خیلی خیلی ساده بود. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که روزی کارش بشه از مصادیق مفاسد اخلاقی…


۶ – توی پاسگاه، افسر بهش گیر داده بود که این چه وضع لباس پوشیدنه… بیچاره از ترس برادر بسیجی یادش رفته بود که گشت ارشادی هم هست که بسیجی نیستند،… نظامی اند،… پلیسند،… مردمند که شاکی میشوند… بهرحال پستش افتاده بود به یه افسر یوغور… هی چپ و راست سوال پیچش میکرد…

آخر سر بغضش ترکید و همه اش رو روی سر افسر خالی کرد…
بی کارم، بی کار…

۷ – …

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz
Categories: داستان Tags: ,

برهنگی فرهنگی

۲۴ آبان ۱۳۸۸ وسیم ۹ دیدگاه

چرا تعارف و لایی پوشی؟ حالم از این آدم های مانکن نما بدم میاد… از سر تا پا آرایش! از سر تا پا لباس های محرک و مهیج! نه از این بابت که پستند،… نه!… چون نمیتونم مثل اونا باشم، ازشون بدم میاد… من که دستم از یک رابطه ی پاک وساده کوتاست و ترس اجتماعی و فرهنگی یا مذهبی هم نمیذاره که برم فلان و فلان… خوب با دیدن این جور آدمها میمونم بین دو دیوار فشار که آخر سر نه حال و صفام رو می کنم و نه به هنجارهای فرهنگی مذهبی ای که ادعاش رو دارم به طور درستی عمل کرده ام… میمونم این وسط مثل سگی که یه استخون دیده و هم یه زنجیر به گردنشه… نه میتونه بره جلو و نه میتونه هم دل از اون تکه برداره! از بدبختی این سگه هم اینه که اگه بره تو لونش کفه مرگشو بذاره نیاد بیرون یا اینکه همون بیرون جشماش رو بذاره رو هم، به تکه استخونه نگاه نکنه، اونوقت اینقده حرف بارش میکنن که پیر شده، تنبل شده، بی عرضه شده… و هزاری از این حرفا… آهاااااای مردم! آهاااای کسانی که عرضه دارید… آهای کسانی که خیلی ادعاتون هم نمیشه… این گوی و این گوی، بزنید به هم بشکنه برید هر کاری که میخواید بکنید… به چیز چپ همون سگه که چیز میگید، اصلا به من چه چیز میگید، چیز چیز های چیز شده…

این میشه که ادم از دین و مذهب زده میشه… عیب از دین نیست، عیب از مردمه که فقط اون تکیه ی بخشش گناه ها رو از دین میخوان و بقیه اش رو گذاشتن برای دیگران… خوب عیبی هم نداره… دینشونه آیینشونه، فرهنگشونه… ما هم بریم یه فرهنگ برای خودمون بتراشیم… من هم از دینم اون تکیه ی نماز و روزه اش رو بدون وضو و غسل برمیدارم… شب هم میرم پارتی، و تا صبح خدا کریمه… به به چه فرهنگی شد.

متاسفانه توی این مرز و بوم، خودی و غیر خودی کاری کردند که مردم دیگه از قانون تبعیت نمیکنن. هرکی ساز خودش رو میزنه… تو این گیرودار بعنوان یه شاهد از درون جامعه ی جوونها بنظرم این مساله با مشکل کار جوونها داره خیلی تشدید میشه… از اون ور توقع ها هم رفته بالا، یکیش خود من، مثلا مهندس مملکتم ولی حاضر نیستم که برم سر کارهای چیپ تر از پرستیژ یه آدم بالا شهری… شاید نسخه پیچی کار من نباشه و آدمهایی که جامعه شناسی خوندن بهتر بتونن این مساله رو حل کنن ولی من خودم اگه اینقده بیکار نباشم هرگز وقتی برای دید زدن توی خیابون توی دانشگاه و لباس های تنگ پوشیدن برای جلب توجه و باشگاه بدن سازی رفتن و عضله های پفکی جمع کردن و ابرو برداشتن(برای پسرها) و احترام های الکی برای لیدی ها و حرفای خاله زنکی و هزار مشغله ی فعلی اکثر جوونها رو نخواهم داشت…

همیشه من پدرم رو ستایش میکردم و میکنم، حتی وقتی که [بخاطر کارهای خودم] مورد توبیخ و تنبیه قرار میگرفتم یا با مخالفتش در کارهایی که دوست داشتم روبرو میشدم… اما یک چیز رو هنوز نمیتونم هضم کنم… چرا من بلد نیستم که برم سر کار… چرا دستم به کار بند نمیشه… اگه تقصیر پدرمه که نمیتونم اون رو ببخشم… و اگه تقصیر دیگرانه چرا این کار رو با من کردند؟؟

من که خیلی دلم برای فرهنگ جامعه ام میسوزه، یا حداقل فرض میکنم که اینطوریه فکر میکنم که باید کاری کرد که کار جوونا راه بیفته… با یه عدد نمیشه گفت که نرخ بیکاری فلان و فلانه که این بزنه تو سر اون یکی بگه تو زیادش کردی و اون یکی بگه که نه تو تعریفش رو تغییردادی. برای من جوون بیست و اندی سال این حرفا مسخره است، چون صددرصد افراد هم سن من توی همین درصدی که اعلام میکنید قرار دادیم… این یعنی ضرر ملی. بیست و اندی سال خورد و خواب و تازه بعد از اون کلی مشکلات عرضی که بخاطر نداشتن درآمد مناسب آدمی رو به دنبال کارهای مردود سوق میده…

خیلی دوست دارم بدونم چرا کار نیست؟؟؟ چرا کار نیست؟؟؟ چرا کار نیست؟؟؟

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz
Categories: روزمره Tags: ,

خسران و مبطلات

۲۹ مهر ۱۳۸۸ وسیم ۳ دیدگاه
بسم الله…
عن النبی (صلی الله عیله و آله) :
حَسبُ اُبنِ آدمَ مِنَ الشَّرِّ أن یُحَقِّرَ أخاهُ المُسلِمَ
برای بدی انسان همین بس که برادر مسلمان خود را تحقیر کند.خیل وقت بود سعی میکردم از هر کسی که غایب است، خوب بگم، تعریف کنم… شاید چون خیلی غیبت میکردم، برای جبران، دست به این کار میزدم… البته یه ذهنیت هم پشت این کار بود… دوست داشتم از خودم در جاهای دیگه هم خوب تعریف بشه. دوست داشتم که در غیاب من مثل بزرگانی که همه به اونا احترام میذارن به من هم احترام بشه…
ولی بعد دیدم که یه جای دیگه همچین حدیثی هست… به مضمون: هر که برای رضای خدا کار کند، خدا به او ارزش میدهد و هر که برای رضای مردم کار کند، مردم او را بس است… یعنی همون سپردمت به “دله قیری” ای که امید حاتمی میگفت… یعنی داش وسیم! برای مردم کار میکنی… برای دل خودت کار میکنی، خدا هم تشریفت رو میفرسته پیش همون مردم، پیش نفس خودت… پیش گندگاریهایت… یعنی عملا نه دنیا و نه آخرتی توی این مدت من برای خودم ساختم… خسر الدنیا و الآخره.

تمت به ۱۶ مهر ۸۸ ساعت ۹ و ۴۸ دقیقه و اندی ثانیه.

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz
Categories: روزمره Tags: