پست های با برچسب شکایت

برهنگی فرهنگی

چرا تعارف و لایی پوشی؟ حالم از این آدم های مانکن نما بدم میاد… از سر تا پا آرایش! از سر تا پا لباس های محرک و مهیج! نه از این بابت که پستند،… نه!… چون نمیتونم مثل اونا باشم، ازشون بدم میاد… من که دستم از یک رابطه ی پاک وساده کوتاست و ترس اجتماعی و فرهنگی یا مذهبی هم نمیذاره که برم فلان و فلان… خوب با دیدن این جور آدمها میمونم بین دو دیوار فشار که آخر سر نه حال و صفام رو می کنم و نه به هنجارهای فرهنگی مذهبی ای که ادعاش رو دارم به طور درستی عمل کرده ام… میمونم این وسط مثل سگی که یه استخون دیده و هم یه زنجیر به گردنشه… نه میتونه بره جلو و نه میتونه هم دل از اون تکه برداره! از بدبختی این سگه هم اینه که اگه بره تو لونش کفه مرگشو بذاره نیاد بیرون یا اینکه همون بیرون جشماش رو بذاره رو هم، به تکه استخونه نگاه نکنه، اونوقت اینقده حرف بارش میکنن که پیر شده، تنبل شده، بی عرضه شده… و هزاری از این حرفا… آهاااااای مردم! آهاااای کسانی که عرضه دارید… آهای کسانی که خیلی ادعاتون هم نمیشه… این گوی و این گوی، بزنید به هم بشکنه برید هر کاری که میخواید بکنید… به چیز چپ همون سگه که چیز میگید، اصلا به من چه چیز میگید، چیز چیز های چیز شده…

این میشه که ادم از دین و مذهب زده میشه… عیب از دین نیست، عیب از مردمه که فقط اون تکیه ی بخشش گناه ها رو از دین میخوان و بقیه اش رو گذاشتن برای دیگران… خوب عیبی هم نداره… دینشونه آیینشونه، فرهنگشونه… ما هم بریم یه فرهنگ برای خودمون بتراشیم… من هم از دینم اون تکیه ی نماز و روزه اش رو بدون وضو و غسل برمیدارم… شب هم میرم پارتی، و تا صبح خدا کریمه… به به چه فرهنگی شد.

متاسفانه توی این مرز و بوم، خودی و غیر خودی کاری کردند که مردم دیگه از قانون تبعیت نمیکنن. هرکی ساز خودش رو میزنه… تو این گیرودار بعنوان یه شاهد از درون جامعه ی جوونها بنظرم این مساله با مشکل کار جوونها داره خیلی تشدید میشه… از اون ور توقع ها هم رفته بالا، یکیش خود من، مثلا مهندس مملکتم ولی حاضر نیستم که برم سر کارهای چیپ تر از پرستیژ یه آدم بالا شهری… شاید نسخه پیچی کار من نباشه و آدمهایی که جامعه شناسی خوندن بهتر بتونن این مساله رو حل کنن ولی من خودم اگه اینقده بیکار نباشم هرگز وقتی برای دید زدن توی خیابون توی دانشگاه و لباس های تنگ پوشیدن برای جلب توجه و باشگاه بدن سازی رفتن و عضله های پفکی جمع کردن و ابرو برداشتن(برای پسرها) و احترام های الکی برای لیدی ها و حرفای خاله زنکی و هزار مشغله ی فعلی اکثر جوونها رو نخواهم داشت…

همیشه من پدرم رو ستایش میکردم و میکنم، حتی وقتی که [بخاطر کارهای خودم] مورد توبیخ و تنبیه قرار میگرفتم یا با مخالفتش در کارهایی که دوست داشتم روبرو میشدم… اما یک چیز رو هنوز نمیتونم هضم کنم… چرا من بلد نیستم که برم سر کار… چرا دستم به کار بند نمیشه… اگه تقصیر پدرمه که نمیتونم اون رو ببخشم… و اگه تقصیر دیگرانه چرا این کار رو با من کردند؟؟

من که خیلی دلم برای فرهنگ جامعه ام میسوزه، یا حداقل فرض میکنم که اینطوریه فکر میکنم که باید کاری کرد که کار جوونا راه بیفته… با یه عدد نمیشه گفت که نرخ بیکاری فلان و فلانه که این بزنه تو سر اون یکی بگه تو زیادش کردی و اون یکی بگه که نه تو تعریفش رو تغییردادی. برای من جوون بیست و اندی سال این حرفا مسخره است، چون صددرصد افراد هم سن من توی همین درصدی که اعلام میکنید قرار دادیم… این یعنی ضرر ملی. بیست و اندی سال خورد و خواب و تازه بعد از اون کلی مشکلات عرضی که بخاطر نداشتن درآمد مناسب آدمی رو به دنبال کارهای مردود سوق میده…

خیلی دوست دارم بدونم چرا کار نیست؟؟؟ چرا کار نیست؟؟؟ چرا کار نیست؟؟؟

برچسب ها : ,

۹ نظر

خسران و مبطلات

بسم الله…
عن النبی (صلی الله عیله و آله) :
حَسبُ اُبنِ آدمَ مِنَ الشَّرِّ أن یُحَقِّرَ أخاهُ المُسلِمَ
برای بدی انسان همین بس که برادر مسلمان خود را تحقیر کند.خیل وقت بود سعی میکردم از هر کسی که غایب است، خوب بگم، تعریف کنم… شاید چون خیلی غیبت میکردم، برای جبران، دست به این کار میزدم… البته یه ذهنیت هم پشت این کار بود… دوست داشتم از خودم در جاهای دیگه هم خوب تعریف بشه. دوست داشتم که در غیاب من مثل بزرگانی که همه به اونا احترام میذارن به من هم احترام بشه…
ولی بعد دیدم که یه جای دیگه همچین حدیثی هست… به مضمون: هر که برای رضای خدا کار کند، خدا به او ارزش میدهد و هر که برای رضای مردم کار کند، مردم او را بس است… یعنی همون سپردمت به “دله قیری” ای که امید حاتمی میگفت… یعنی داش وسیم! برای مردم کار میکنی… برای دل خودت کار میکنی، خدا هم تشریفت رو میفرسته پیش همون مردم، پیش نفس خودت… پیش گندگاریهایت… یعنی عملا نه دنیا و نه آخرتی توی این مدت من برای خودم ساختم… خسر الدنیا و الآخره.

تمت به ۱۶ مهر ۸۸ ساعت ۹ و ۴۸ دقیقه و اندی ثانیه.

برچسب ها :

۳ نظر

دزد عقیده

میشه گفت تو این روزها که از هزار و اندی سال گذشته شروع شده از همون معاویه ی پدر سوخته و یزید شرابخورش تا الان که جور و واجور به اسم اسلام، خروار خروار پول و اعتبار و کثافت و غیره به جیب زده اند و از هر چیز مذهبی استفاده ی شخصی کردند، مثل خیلی چیزا که تو این چندین روز هزار و اندی سال، از چارقد و پوشیه، از لباس روحانیت، از نمادهای مذهبی، از امام زاده ها، از نماز، از مراسم عزاداری امام حسین، از اهلبیت و سلاله ی پیامبر و از هزار و یه چیز دیگه… تف تو روح همشون…

میگفتند که دم رمضونی آدم میره پیشواز! دهنشو آب میکشه، دیگه فحاشی نمیکنه! کشکه بابا، پیشواز کیلو چند؟ من سعی زیادی کردم که مودب نباشم، هرچی از دهنم اومد به این مرتیکه فحش دادم، ناموس پاموس که کشکه، تا هفت نسل قبل و بعدش رو هم یه حال اساسی…

بطور مثال فکر میکنید این سایت برای چی ثبت شده باشه؟؟؟ (کلیک کنید، نترسید، اگه مشکلی داشت نمیذاشتم)

http://hejab.ir

واقعا این جور آدمها چه شعوری دارند؟اصلا براشون شعور معنی داره، آدم؟؟ نمیدونم، ولی من که نه چیزی از اسلام بلدم و نه ادعایی دارم ولی میدونم که با همه ی اینکارا ذره ای از ارزش اسلام و اون رموز کم نمیشه، حالا هی شما بیا بگو سکولاریسم خوبه، +++ توی سکولاریسمی که برای برپاکردنش اول میرن مذهب مردم رو به باد هتاکی میگیرند…

شاید ما نتونیم و توانایی مقابله با این توهینات رو نداشته باشیم ولی یه چیزی هست که فقط ما بهش اعتقاد داریم و آقایون و خانومهای چیزی که دارند از آیین ما استفاده میکنند اصلا قبولش ندارند… و این که حتما قیافه ی حق به جانب الآنشون که میگه آزادی بیان و شکستن تقدس های دروغین رو در فردایی نه چندان دور در مقابل شراره های لطف اعمالشون بهت زده و ترسان خواهیم دید.

آتشی که در انتظار دزد عقیده است

حتما آتشی که در انتظار دزد عقیده است.

برچسب ها : , , ,

۱۹ نظر

صحرا

تنها چیزی که توی چشم بود،… تا بیکران ادامه داشت، گرما و سوز آفتاب هم بر آزار این ماسه ها می افزود، زیبایی صحرا به یکنواختی و بکر بودنش است، نه سنگی یافت میتوان کرد و نه گیاهی سبز، اما این صحرا را وحشت احاطه کرده، همه را میترساند، و فقط عده ی کمی که بر عقل آنان شک است، در اینجا شادمانند، نمیدانم، دیوار دور آنها شاید برای حفاظت از ماست،…
صحرای اینجا گرم است،… تنگ است،… دلگیر است،… همه اش سرشار از این حس که میخواهد دهان باز کند و تو را در خود ببلعد،… یا شن های روانش تو را به قعر سیاهچاله ها و تنورهای داغش فرو برد… راستی چرا این عده ی بی عقل سایه بر سر دارند و عرق نمریزند؟؟؟

نمیدانم چرا همه اش یاد گذشته ام میشود، یاد روزهای قبل از این صحرا،… یاد خورد و خوراک،… یاد معامله های پرسود،… یاد زرنگ بازی ها،… یاد فریادها،… یاد سگ چرخیها،… یاد میترا، ساناز و حمیرا،…  اما چه فایده؟… اینجا که از شکمهایمان آتش بیرون میزند،… از چشمهایمان زهر… و از افراجمان چرکین خون. … تازه چیزی هم نداریم روی زخمهایمان را بپوشانیم تا دیگران وخامت وضعمان را نبینند. … ولی چرا این عده ی بی عقل، لباسهایشان هنوز تمیز است؟؟؟

شنیده بودم که صحرا را در دوردست سرابی سرد است… واین جا سراب دور دست هم داغ و سوزان است، هر چه میرویم تراش مانند دست و پایمان بریده و کوتاهتر، ناتوانتر، بی قدرت و تحرک تر میشوند،… حتی برای رسیدن به آن دره ی مرگی که بر فرازش پلی ساخته اند سالها باید تلاش بیهوده کرد. … در این صحرا مردن هم سخت است. … راستی چرا این بی عقلان سوار بر مرکب های رنگین در این بیکران صحرای محشر در شتابند و پل را بی سقوط طی میکنند؟

صحرا چه گرم است

برچسب ها : , , , , , , , , ,

۲۰ نظر