۵ – توی اتوبوس دست به میله ایستاده بود. به وضعیت کمانی… خشتکش زیادی پایین بود و منتها الیه پایین شکم و کمرش با اون موهای پیچ و تاب خورده برای دیگران چشمک میزدند… همه ی حواسش به اینور و اونور بود که یه برادر بسیجی به پستش نخوره که اگه میخورد، زودی پیرهنش رو تا میتونست میکشید پایین تا این یه وجب فاصله بین پیرهن و شلوار رو هر طوری شده بپوشونه، توی آئینش این اصل بود که بسیجی نامحرمه و نباید بدن اون رو ببینه…

۴ – خسته شد از بس فیلم و شو نگاه کرده بود… پاشد و به زور خودشو کرد توی لباس هاش. موهاش رو مرتب کرد و همه رو موازی هم به سمت خدا بالا برد و رفت بیرون برای دیدن شو ی زنده… چند روز پیش برای اون دختره ی نامرد خیلی خرج کرده بود… دیگه پول زیادی هم نداشت، باید یکم بیشتر مواظب خرجش می بود… اینبار تصمیم گرفت با اتوبوس بره پای صحنه…

۳ – میگن مرد وقتی بیکار بشینه مریض میشه… مردی که تو خونه باشه مریض میشه و همین که بره بیرون سر کار دوباره سرزنده و سرحال میاد… خیلی وقت بود که مریض بود… چند ماهی هم که رفته بود کارگری کرده بود، اونقد بهش فشار اومد که هرچی پول درآورده بود داد برای دوا و درمون خودش… پوست نازک نبود ولی خوب کارگری هم کارش نبود… دنبال یه مسکن میگشت، چیزی که درد و مرض بیکاریش رو از یادش ببره… چطور شروع شد رو نمیدونم، شاید یه رفیق بهش داد، شاید خودش رفت و از دست فروش ها خرید…

۲ – سربازی اش رو هم به مدد دوست و آشنا افتاد تو شهر خودشون و صبح میرفت خدمت و بعد از ظهر خونه پلاس بود… دوسال هم گذشت و تنها چیزی که یاد گرفت این بود که صبح زود بیدار بشه و شب زود بخوابه… چون فرداش باید صبح زود بیدار بشه… این در و اون در میزد که یه جایی یه کاری گیرش بیاد… ولی کاری نبود… یا باید میرفت بیگاری میداد و تهش یه چندرقاز پول یامفت بهش میدادن که حتی کرایه اش از خونه تا سرکار رو کفاف نمیداد، یا اینکه میتونست بشینه دست رو دست پیش باباش، اون بیچاره هم که یه کارمند بود…

۱ – بعد از دبیرستان که انگار قفسی بود برای روحش… رفت و نشست پای درس اما اینبار برای دل خودش درس خوند، تا کاره ای بشه.. تا مدرکی بگیره و کاری دست و پا کنه تا بتونه  شروع یک ازدواج و زندگی ساده ای رو کلنگ بزنه… بیچاره خیلی خیلی ساده بود. هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد که روزی کارش بشه از مصادیق مفاسد اخلاقی…


۶ – توی پاسگاه، افسر بهش گیر داده بود که این چه وضع لباس پوشیدنه… بیچاره از ترس برادر بسیجی یادش رفته بود که گشت ارشادی هم هست که بسیجی نیستند،… نظامی اند،… پلیسند،… مردمند که شاکی میشوند… بهرحال پستش افتاده بود به یه افسر یوغور… هی چپ و راست سوال پیچش میکرد…

آخر سر بغضش ترکید و همه اش رو روی سر افسر خالی کرد…
بی کارم، بی کار…

۷ – …

برچسب ها : ,