بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘دلنوشته’

دزد عقیده

۲۹ مرداد ۱۳۸۸ وسیم ۱۹ دیدگاه

میشه گفت تو این روزها که از هزار و اندی سال گذشته شروع شده از همون معاویه ی پدر سوخته و یزید شرابخورش تا الان که جور و واجور به اسم اسلام، خروار خروار پول و اعتبار و کثافت و غیره به جیب زده اند و از هر چیز مذهبی استفاده ی شخصی کردند، مثل خیلی چیزا که تو این چندین روز هزار و اندی سال، از چارقد و پوشیه، از لباس روحانیت، از نمادهای مذهبی، از امام زاده ها، از نماز، از مراسم عزاداری امام حسین، از اهلبیت و سلاله ی پیامبر و از هزار و یه چیز دیگه… تف تو روح همشون…

میگفتند که دم رمضونی آدم میره پیشواز! دهنشو آب میکشه، دیگه فحاشی نمیکنه! کشکه بابا، پیشواز کیلو چند؟ من سعی زیادی کردم که مودب نباشم، هرچی از دهنم اومد به این مرتیکه فحش دادم، ناموس پاموس که کشکه، تا هفت نسل قبل و بعدش رو هم یه حال اساسی…

بطور مثال فکر میکنید این سایت برای چی ثبت شده باشه؟؟؟ (کلیک کنید، نترسید، اگه مشکلی داشت نمیذاشتم)

http://hejab.ir

واقعا این جور آدمها چه شعوری دارند؟اصلا براشون شعور معنی داره، آدم؟؟ نمیدونم، ولی من که نه چیزی از اسلام بلدم و نه ادعایی دارم ولی میدونم که با همه ی اینکارا ذره ای از ارزش اسلام و اون رموز کم نمیشه، حالا هی شما بیا بگو سکولاریسم خوبه، +++ توی سکولاریسمی که برای برپاکردنش اول میرن مذهب مردم رو به باد هتاکی میگیرند…

شاید ما نتونیم و توانایی مقابله با این توهینات رو نداشته باشیم ولی یه چیزی هست که فقط ما بهش اعتقاد داریم و آقایون و خانومهای چیزی که دارند از آیین ما استفاده میکنند اصلا قبولش ندارند… و این که حتما قیافه ی حق به جانب الآنشون که میگه آزادی بیان و شکستن تقدس های دروغین رو در فردایی نه چندان دور در مقابل شراره های لطف اعمالشون بهت زده و ترسان خواهیم دید.

آتشی که در انتظار دزد عقیده است

حتما آتشی که در انتظار دزد عقیده است.

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

چند خط زندگی – داستان کوتاه

۱۳ تیر ۱۳۸۸ وسام ۵۱ دیدگاه

… آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها… هنوز خوابن،
یه صبحونه ی ساده، نه امروز نخوردم! آماده میشم و میرم سر کار…

- الهی امید به تو

نقشه ها رو از تو دفتر برمیدارم و میرم پای کار؛
تا نه و نیم یه بند با انبرم این میلگرد ها رو به هم میدوزم، بعدش یه ناشتای ساده، و باز حدیث میلگرد و آفتاب!
ظهر شده… پا میشم میرم نون میگیرم… و برای خونه،
ناهار امروز که دستش درد نکنه… . هوا به اندازه ی کافی گرم هست…، سرد میخورم.
نیم وضو و نمازی زیر سقف آسمون…

- یا علی
انبر بدست برمیگردم سراغ پودر وسط، صبح ناظر اومده بود گفته که خاموتاش رو اشتباه بستن…
کار دوباره کاری خیلی سخت تره، ولی چکار میشه کرد؟ کارگر که نمیفهمه، اشتباهشو یکی دیگه کرده من باید اصلاح کنم…

تا عصر خیس عرق میشم، یه پارچه آب نمک… و باد گرم خشکم میکنه!!!
کار امروز تمام شد، خسته و زخمی از سیم های رو سفید که ابایی از زخم کردن دست های من نداشتند، دستهای تاول زده از گرمای میله های آتشین، حتی از پشت دستکش های چرمی…
دست، صورت و گردنم رو میشورم که بوی عرق و زنگ آهن دیگران رو اذیت نکنه… سوار ماشینم میشم و میرم تو خیابون…

-مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   -مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   … … …

صدای اذان رادیو رو قطع میکنم و از پنجره به نوای مسجد گوش میدم. … پارک میکنم و زود برمیگردم… دو ساعت دیگه هم تو خیابون ها… یکم خرید سر راه،… و بالاخره بر میگردم خونه.

روزم که مثل هر روز بود، فقط امیدم اینه که شب میام خونه، کسی مثل من خسته نباشه…
- سلام بابا
- سلام پسرم
- سلام عزیز
- سلام مهربونم

با اینکه دیروز فرشید با من زیادی جر و بحث کرد اما به روم نمی یارم، بهرحال جز مادرش و من که کس دیگه ای نداره…
فردا قسط خونه است و کلی خرج دیگه… تازه دارم میفهمم که چه زحمتی می کشیدی آقاجون و صدات در نمیومد… خدا بیامرزتت.
شام و تلوزیون، شاید تنها وقتی باشه که کنارشونم… سعی میکنم که از خستگیم خسته نشن… از فرشید و مدرسه اش میپرسم، از کارای خونه و مایحتاج و احیانا مشکلات…
بعدش هم یواش یواش مثل جنازه میرم میگیرم میخوابم…

۶ صبح پا شدم، همسرم هنوز خوابه، روانداز رو میکشم روش و آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها…

پس نوشت :
۱٫ تقدیم به همه ی پدرای زحمت کش…
۲٫ این داستان بود نه واقعیت! سوژه اش هم یکی از کارگرانی بود که سر یکی از کارهای بابام دیده بودم.
۳٫ ولادت امیر المؤمنین حضرت امام علی (علیه السلام) بر همگان مبارک.
۴٫ حدیثی از امام صادق (علیه السلام) [کافی ج۵ ص۱۲۵] :کسبُ الحَرامِ یَبینُ فی الذّریةِ : (اثر) درآمد حرام در فرزندان آشکار میشود.

دست پدر

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

نیم نگاه – داستان کوتاه

۵ تیر ۱۳۸۸ وسیم ۶۱ دیدگاه

داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

دخترک خرس به دست

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

سیاست خویشتن

۴ تیر ۱۳۸۸ وسیم ۸ دیدگاه

من نه اصلاح طلبم و نه اصول گرا… بلکه از اون دسته آدمهایی هستم که اصل رو بر منافع خودم میذارم! به قول راستی ها خودکامه هستم و از تعلیمات دینیشون میشه برداشت کرد که شدیدا این چنین خصلتی مذموم و بد است… البته اونا اینو میگن و من هم که اصلا اهمیتی نمیدم که اونا چی بگن، چون وقتی حرف منو بی چون چرا قبول نمیکنند، من هم حرف های اونا رو به سنانی قبول ندارم… حالا هی استدلال کنید که باید در دولت خدایی زندگی کرد… برید بینم بابا حرفاتون مثل خودتونه … . اینا رو نمینویسم که جا تو دل چپی ها باز کنم، اونا هم وقتی بی چون و چرا حرف من رو قبول نمیکنن، منم بیخود و بیجهت چرا چتر حمایتم رو بر سر اونا بگیرم، مگه مرض دارم که به دیگران برای رسیدن به اهدافشون کمک برسونم و در این میان کمترین چیزی که انتظار دارم هم نصیبم نشه… نخیـــــــــــــر! اینا هم کشک…

راستش توهین و بی احترامی رو خیلی راحت نمیشه به زبون آورد و مرد میخواد که بتونه این کار رو بکنه… من خودم به شخصه اعتراف میکنم که مرد نیستم و نتونستم تو این جدال انتخاباتی مثل مرد بیام یا به مهندس بد و بیراه بگم یا دکتر رو مورد شست و شوی بی اعتباری ها قرار بدم… و همیشه به خودم میگفتم که منصف باش و سعی میکردم که دیگران را به انصاف دعوت کنم… ولمون کن بابا، انصاف کدومه، من که مثل مزدور ها میرم پیش اینوریها، میبینم که چی از اینا عایدم میشه… بعدشم میرم اونور از اونا سعی میکنم که بیشتر امتیاز بگیرم… و آخر سر مثل کرباسچی زیرآب هر دوتارو میزنم به نفع خودم… این رسم منه من یه انسان آزاده هستم و این کارا و این حرفا همش کشکه و برای گول زدن شما انسانهایی است که فکر میکنید متفکرید، فکر میکنید چهار پنج ساله میرید دانشگاه درس خوندین آدم شدین، برید بابا! همتون گول این حقه های منو خوردید، بیایید “حکومت عدل” برپا کنیم، بیایید “آزادی بهتون” میدیم، “گشت ارشاد رو برمیداریم”، “حقوق از دست رفته ی زنان” رو پس بگیریم، و تازگیها پسرها رو هم “با حذف سربازی” خام خود کردم… . مشارکت هشتاد و چندی ملت اصلا قابل توهین نیست، این به تنهایی خود یک احترام فراوان دارد، ولی طرف حرف من شمایید، شما ای که به خیابان ریختید، قشون کشی کردید، پرچم ایران را سیاسی یک گروه کردید، پرچمی که نماینده ی همه آدمهای این مملکت است، کاری کردید که ایرانیهای خارج از گشور شیر و خورشیدش را بر بالای سر تکان دهند و عارشان بیاید که یک ایرانی انقلابی باشند، و یا شال سبز سیدی مرا آنقدر بی ارزش کردید که یک غیر مسلمان هم آن را به گردن میاندازد، چه برسد به هم کیشان محترم و عزیز من که پیامبر اکرم را وامدار خود کرده اند با این حفظ ارزشها و آداب و سنن… … . این ها رو با اینکه خیلی ناراحت کننده است، ولی باز کار خود من بود، چرا؟ تا هرگز نفهمید که دست اندر کار این ماجراها، این خونها، این بلبشوی طرفین، خودِ خودخواه من بوده… تا هی بزنید تو سر همدیگه، این به اون فحش بده اون به ناموس این بد دهنی کنه و این وسط “من” به یکی دو نفر گلوله شلیک کنم تا شما با باتوم بزنید سر اونطرفی رو چاک بدین و اونها هم درعوض یکی از شما رو بندازن تو سطل آشغال آتیش بزنن… خاک تو سر هر کی که گول خورده… خاک

ایکاش از این چپی ها یکم یاد میگرفتید که وقتی بلوف میزنید بزرگ بلوف بزنید که کسی نفهمه و حتی برای اینکه روپوشی کنید، میل بزنید به همه و بنویسید که “دروغ های هیتلری”، ویا شماها هم یکم گوشتون رو به این راستی ها کاملا نبندین، اگه واقعا فکر میکنید اونها اسلام و ایران رو به فنا خواهند داد، نظرتون رو به یه حدیث منعطف کنم که میفرمایند: حکمت را از هر کسی دریاب، که حکمت در قلب منافق آرام نمیگیرد تا اینکه به قلب مومنی منتقل شود…، خوب وقتی اونا میگن این یه دسیسه ی تفرقه انگیزه چرا به خرجتون نمیره؟ البته من هیچ کسی رو به نفاق متهم نمیکنم که اگه باشه خودم سردم دار همه جوره نفاق و دوبه هم زنی هستم… این حدیث رو برندارید مثل چندتا آشوب ایام گذشته لباس عثمان کنید ها…

دیگه زمان گول زدن مردم گذشته، با سهام نفت و تورم نقطه به نقطه و آزادی بیان و سربازی نمیشه آدما رو حتی اون زحمتکشهای مناطق دور رو خام کرد… هی میگن اصول دینی، بعد قطع انگشتان رو که برای جلوگیری از دزدی است رو بخاطر دوسه نفر گردن کلفت، و شاید ملبس به روپوش حقوق بشر، معلق کنن… یا اینکه به اسم خدا و پیغمبر و اجرای عدالت، تمام مملوکاتتو مجبور کنن مثل محکومین فساد مالی برای اونا دست نویس کنی…و یا هی دم از اصلاحات میزنن، هی میگن آزادی و در عوض بوی آزادی رو به مشام ما میرسونن و همین که دست به سیاه و سفید آزادی میزنیم کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای و الی ماشالا افتضاح آزادی… یا اینکه قطعنامه های شورای حکام نصیب ما بشه در سطح بین المللی، که آزادی نمیده هیچی، مملکت رو در سطح بین المللی میبره زیر سوال، من تازه فهمیدم فرق قطعنامه های شورای حکام رو با قطعنامه ی شورای امنیت…

من کاندید پنجم بودم و فکر کنم که شما به من رای دادید… به خودخواهی ها و خود کامگی های من و حزب من… ولی مردم عوام مثل شما اشتباه نکردند، به کاندید محترمشون رای دادند، بسیاری به مهندس، بسیاری به دکتر، بسیاری به شیخ، و بسیاری به فرمانده…

اما برادرانه یه نصیحت، تلاش کنید که توی انتخابات بعدی چشمتون به این چیزا بیشتر بازکنید، اگه من دوباره رای بیارم، مطمین باشید که بهتون رحم نمیکنم، همتون رو به زانو در میارم، چنان کاری کنم که صدام معدوم با ملتش کرد، کاری کرد که پسر علیه پدرش گذارش میداد و پدرش به اعدام میرسید و اون پسر پاداش میگرفت… صدامی که غرب اون رو نشوند و الانم چند سالیه که فقط شکل صدام رو عوض کرده… باور نمیکنید برید بپرسید… اینطوری فتنه حکومت میکنه… و من فتنه ام.

پس نوشت:

  1. تقدیم به پسر عموی عزیزم سید جاسم طیب
  2. هیچ وقت نمیخواستم که درباره ی انتخابات چیزی بنویسم، سکوت بلاگم هم در این مدت به همین دلیل بود… چون کاملا معتقدم که کار به دشمنی بین دوستان میکشه… من به همه ی دوستانم علاقه دارم و نمیخوام که کسی احساس کنه بخاطر دید سیاسی با اون رابطه ایجاد کرده ام یا بهم زدم… اینو هم کاملا بیطرف نوشتم، میبینید که چکش حرفم یه بار به نعل و یه بار به تخته میخوره… امید که کسی از من دلخور نشه…
  3. اولین مطلب انتخاباتی من بود، امیدوارم آخریش هم باشه.
به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz