پست های با برچسب ادبی

حمد و ستایش


خدا را شاکریم که منت نهاد و این بنده ی دست و پا چلفتی خویش را هدایت فرمود که به قضای دینی از خود نایل آمده و گره از کارش (+) باز گردیده…چرا که همانطور که میدانی آدمی هیچ از خود ندارد و هر چه است ودیعه ایست از جانب حق تعالی که انبار رحمتش تمامی ندارد و خرج نگهداری آن در خزنه ی خویش بسیار ارزانتر آب میخورد، لیک باز با همه ی اذیت و آزار و خیانت در امانتی که آدمی دارد در اختیارش قرار میدهد تا استفاده کند و روز حسابی فرا رسد و آن را باز ستاند… ولی امان از آنکه در این میان ببیند که چیزی داری و مال خودت نیست!!! همان کند که یوسف با بنیامین کرد… که ای انسان این چیست در ترازوی تو؟ این مال کسی دیگر است و این حق دیگران را تو چگونه توانسته ای در خورجین خویش حمل کنی؟ من که خدایم تحمل حق دیگران را بردوش خویش ندارم و تو با تمام فسقلی بودنت این جسارت را در برابر ساحت من کرده ای؟

خلاصه سرتان درد نیاورم، خوشحالم! خیلی… در حد شادمانی و سرمستی و رقصیدن از نوع خلاف! و بسوزد چشم شیطان حسود که نتوانسته بود ببیند مرا و در این ورطه انداخته بود سالیانی دو سه چند که دیگر از دست ما کلافه شده بود باری تعالی از بس گفته بود که برگرد به راه راست ای بنده ی چموش من! تا اینکه یک عدد سیلی زد به گوش و چپ و راستمان کرد… و در جریانند برخی ها که چه شده بوده مرا در این مدت مدید! خلاصه ما خوشحالیم ولی باید ره خوشحال کردن دیگران در پیش بگیریم. حیف که این فلک زده ی اینترنت و خصوصا این وبلاگ ما را کمتر کسانی که از ما دل ناخوش دارند میخوانند، ولی همینجا از طلبکاران بدهی ها از همه نوع که مطلوب من باشم تقاضا دارم که بخروشید و بر سر این پشیمان از خدا ترسیده بتازید و حقی چیزی داشتید مطالبه نمایید… شاید که ما را از درب بهشت باز نگرداندند…

عارضم به خدا جون که خیلی مخلصتیم! حیف که مبرایی از هرگونه توصیف وصف کنندگان و فراتری از هرچه تصور نقش کند در اختران! وگرنه میامدم پرواز میکردم تا ببوسم روی ماهت و بگویم که اینا هم که از طرف شما نوشتیم، همیناست که همه اشتباه و کوتاهیست در وصف شما… واگر قبول داری که اشتباهه، لطفا هدایت بفرما… آمین

در ثانی حرف از حق و اینا شد و مرجع میگوییم که این تصویر کذا را سرچ نمودیم در اینترنت که حاصل آمد از وبلاگی موسوم به  مناجات !

برچسب ها : , ,

۵ نظر

چند خط زندگی – داستان کوتاه

… آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها… هنوز خوابن،
یه صبحونه ی ساده، نه امروز نخوردم! آماده میشم و میرم سر کار…

- الهی امید به تو

نقشه ها رو از تو دفتر برمیدارم و میرم پای کار؛
تا نه و نیم یه بند با انبرم این میلگرد ها رو به هم میدوزم، بعدش یه ناشتای ساده، و باز حدیث میلگرد و آفتاب!
ظهر شده… پا میشم میرم نون میگیرم… و برای خونه،
ناهار امروز که دستش درد نکنه… . هوا به اندازه ی کافی گرم هست…، سرد میخورم.
نیم وضو و نمازی زیر سقف آسمون…

- یا علی
انبر بدست برمیگردم سراغ پودر وسط، صبح ناظر اومده بود گفته که خاموتاش رو اشتباه بستن…
کار دوباره کاری خیلی سخت تره، ولی چکار میشه کرد؟ کارگر که نمیفهمه، اشتباهشو یکی دیگه کرده من باید اصلاح کنم…

تا عصر خیس عرق میشم، یه پارچه آب نمک… و باد گرم خشکم میکنه!!!
کار امروز تمام شد، خسته و زخمی از سیم های رو سفید که ابایی از زخم کردن دست های من نداشتند، دستهای تاول زده از گرمای میله های آتشین، حتی از پشت دستکش های چرمی…
دست، صورت و گردنم رو میشورم که بوی عرق و زنگ آهن دیگران رو اذیت نکنه… سوار ماشینم میشم و میرم تو خیابون…

-مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   -مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   … … …

صدای اذان رادیو رو قطع میکنم و از پنجره به نوای مسجد گوش میدم. … پارک میکنم و زود برمیگردم… دو ساعت دیگه هم تو خیابون ها… یکم خرید سر راه،… و بالاخره بر میگردم خونه.

روزم که مثل هر روز بود، فقط امیدم اینه که شب میام خونه، کسی مثل من خسته نباشه…
- سلام بابا
- سلام پسرم
- سلام عزیز
- سلام مهربونم

با اینکه دیروز فرشید با من زیادی جر و بحث کرد اما به روم نمی یارم، بهرحال جز مادرش و من که کس دیگه ای نداره…
فردا قسط خونه است و کلی خرج دیگه… تازه دارم میفهمم که چه زحمتی می کشیدی آقاجون و صدات در نمیومد… خدا بیامرزتت.
شام و تلوزیون، شاید تنها وقتی باشه که کنارشونم… سعی میکنم که از خستگیم خسته نشن… از فرشید و مدرسه اش میپرسم، از کارای خونه و مایحتاج و احیانا مشکلات…
بعدش هم یواش یواش مثل جنازه میرم میگیرم میخوابم…

۶ صبح پا شدم، همسرم هنوز خوابه، روانداز رو میکشم روش و آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها…

پس نوشت :
۱٫ تقدیم به همه ی پدرای زحمت کش…
۲٫ این داستان بود نه واقعیت! سوژه اش هم یکی از کارگرانی بود که سر یکی از کارهای بابام دیده بودم.
۳٫ ولادت امیر المؤمنین حضرت امام علی (علیه السلام) بر همگان مبارک.
۴٫ حدیثی از امام صادق (علیه السلام) [کافی ج۵ ص۱۲۵] :کسبُ الحَرامِ یَبینُ فی الذّریةِ : (اثر) درآمد حرام در فرزندان آشکار میشود.

دست پدر

برچسب ها : , , , , , , ,

۵۱ نظر

نیم نگاه – داستان کوتاه

داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

دخترک خرس به دست

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود

برچسب ها : , , , , , ,

۶۱ نظر

وقتی زمان چون برق ميگذرد…

وقتي كه تصميم گرفته شد كه تشريفمان را ببريم عتبات، كلی از لئامت و پستی خويشتن خويش بيزار بوديم و “لياقت ندارم” و “ما بريم كربلا ، کربلا كجا بره” و از اين ادا اصول ها… و اين حال ادامه داشت، تا اينكه گنبد آقا اباالفضل در ديدگان ما سيلی ای محكم به گوش اين زمزمه های شيطانی نواخت.

زمان زيادی توی سرداب غيبت نمونديم‎، داشت اذان ميگفت‎، همينكه از پله ها بيام بالا چشمم به گنبد بزرگ امامین عسكريين ‎(علیهم السلام) مي افته كه سه چهار رديف مونده تا كامل بشه‎. ميريم می نمازيم و تا بقيه نمازشون تموم بشه‎، ديوارهای زخمی و ديدگان من و سيل ايرانیهای شيفته ی سامرا‎.

چون من خيلي حافظه ام ياری نميكنه‎، از قبل اسم اكثر دوستان و  ذوی الحقوق رو روی كاغذی نوشتم‎، از پدر و مادر بگير تا حتي كساني كه شايد ديگه نبينمشون مثل احسان‎” شهوند‎”. [البته شما دوستان جاي خود داريد‎!] خلا‎صه اينكه همه رو به اسم توی همه ی مزاراتی كه رفتم دعا كردم‎. دعا کردم که حاجت هایتان روا شود و خصوصا اینکه همت کنید و مشرف شوید به زیارت کربلا و سامرا… یه جورایی هم برای اونایی که در حقشون بدی کرده بودم هم دعا کردم که خدا از سر تقصیراتشون بگذره و ما هم بتونیم یه روزی اعاده ی حق بجای بیاریم!

برق و جلای گنبد ها دل آدمی رو باز ميكرد، حتی در روزهايی كه گرد و خاک چهره ی آسمون رو  گرفته بود. آدمی رو به این فکر می انداخت که هر قدر هم که صفحه ی دل آدمی تیره شده باشه باز یه چشمه ی روشن هست که به سمت کمال فرا میخواند…   و این در حالی بود که بعضیها میگفتن که این گرد و خاک از صحراست، بعضیا هم میفرمودند از نبود پوشش گیاهی ناشی میشه. دریغ از کمی دقت…

میگذرد و باخویش دل مرا نیز می برد!  احساس میکنم روحم هنوز در صحن امیر ایستاده است و به ایوان طلایش، بغ کرده، نگاه میکند! اما او از مرز مکان من میگذرد و من اسیر در بدن خویش به ایران باز میگردم… و من کلی شاکی که چرا اینقدر زود گذشت، واقعا زود گذشت،

و اینگونه بود مسافرت من به سرزمین عشق، که امید وارم دوباره قسمت من و شما گردد…

پی نوشت :

  1. اولا که سلام و ببخشید که دیر آمدیم بنگاریم و وقت شما را به خواندن خزعبلات خویش مشغول کنیم! جان همین وسام قسم که از روزی که من برگشتم تا حالا یه ریزه تو کار این پروژه های زپرتی ی ترم آخر بودیم که بسی بسیار سخت و طاقت فرسا اند. و البته یکم هم فیس بوک [شرم]
  2. تشکر بسیار زیادی عرض بداریم خدمت وحید جان عزیز (نغمه سکوت)، مهدی خان (سپید مثل برف)، افشین سلحشور، پرواز خانم (به نام او که مهربان تر از مادر است)، نجوا خانم و بقیه ی دوستانی که اسمشون ذکر نشده، که کلی از احوالات ما پرسیدند به وسایط مختلفه ی ارتباط جمعی… مثلا یکیش همین وحید دیروز اس ام اس زد و حالی به ما داد فراموش نشدنی که وجه نورانیشان دوباره در مخیله ی خویش منور تجلی یافت!!!

برچسب ها : , , ,

۲۴ نظر