داشتم با یکی از (بچه)ها توسط (تلفن) حرف میزدم، که حسابی اعصاب من رو ریخت به هم و شدیدا منو از خودش شاکی کرد!!! منم که تا اونوقت خیلی احترامش رو نگه داشته بودم فقط تماس رو قطع کردم… ای تو روحش فوت!!!
اون روز از صبحش میخواستم آدم خوبی باشم! ولی هر لحظه یه جور به احوالاتم گند میخورد! نمیدونم چرا ؟؟؟
شاید از روز های قبلش داشت تبعیت میکرد، ۴ ~ ۵ روز شده بود که هیچی سر جاش نبود… خلاصه بگم که کلی قات زده بودم، که این رفیق ما اومد و اینجوری مارو سرریز کرد! (چه جوری؟؟)
پاشدم لباسامو پوشیدم و زدم بیرون، خیلی عصبانی بودم و از یه طرف خیلی بیشتر ناراحت! خیلیش رو نمیدونم چه جور توصیف کنم ولی خودتون بدترین حالت افسردگی ای که دچارش شدین را بیاد بیارین… یه کم بدتر!!! تو خیابون مثل مست ها تلو تلو میخوردم! نمیدونم تا حالا اینقده راه رفته بودم یا نه ولی اون مسیر رو تا حالا پیاده نرفته بودم… اینقده رفتم تا یکم آروم شدم و فهمیدم کجام… از کنار هر آدمی که رد میشدم انگار یکم از خشمم رو جذب میکرد، مردها یکم، زنها بیشتر، کودکان از اونها هم بیشتر!!! یواش یواش خندم گرفت که چرا خشمگینم؟
ااااااااااااه … بالاخره باورم شد که واقعا انسان اجتماعی آفریده شده… و وقتی بره تو جامعه زود رام میشه… من از تنهایی بود که داشتم دیوونه میشدم… البته بخاطر این کنکور لعنتی بود که خودم رو فرستاده بودم تو قفس… تازه چند روز مونده به آزمون فهمیدم که کارم اشتباه بوده…
خشم من به خنده و گشاده رویی تبدیل شد… البته مسابقه ی تلفنی شبانه ی رادیو، با این مجری ی لوس و دلغکش هم به این امر سرعت بخشید… اما هنوز دپ بودم، خیلی افسرده… اون یارو ی بالایی یادم رفته بود… ولی با اینکه میخندیدم اصلا حوصله ی خودم و هیچکس و هیچی رو نداشتم که حتی یه لحظه زد به کله ام که بپرم یه چک بزنم تو گوش افسری که جلوی مسیر ماشینا وایساده بود تا مثلا گره ترافیکی رو باز کنه!! … خدا رحم کرد، وگرنه اون شب رو باید تو کلانتری به سر میبردم!
[کجا بودم؟... ها یادم اومد...] آقا نگه دار… تق… غررررر… تاکسی رفت … من به عمد یه جای شلوغ و پر ازدحام پیاده شدم… البته این بار هیچ فایده ی دیگری نداشت مردم، مغازه ها و هر کوفت دیگه ای که از کنارش رد شدم هیچ تاثیری نداشت… کم کم در باور بالایم به شک افتادم… بالاخره اجتماعی یا نه؟… خدایا خودت حالیمون کن! ما که داریم گیج میزنیم!!! …
… راستش خود خدا منو برد دم در یه مسجد فسقلی… باورتون نمیشه! ۵×۶ بود… فکر کنید… بیشتر به نماز خونه میومد ولی از اون مسجدهایی بود که وسط بازار و مغازه ها ساخته میشد… بگذریم… … … یه سری بچه ریخته بودن توش، به عنوان هیئت، داشتن سینه میزدن! مداحشون هم یه شعر خیلی قشنگ داشت درباره ی حضرت رقیه (س) … راستش خود خدا منو برد توی یه مسجد فسقلی… چراشو نمیدونم… شاید چون خودم خیلی دلم پر بود، که یه گوشه وایسادم با اونا مثلا سینه زدم… از حال پریشونم تا خواستم بغضم رو باز کنم، مداح رسیده بود به اوج فشار های روحی اون بانو… به خودم اومدم، گفتم وسیم!… این که سه سالشه اینقده هم مصیبت دیده، هیچی نگفت تا جون داد…، اونوقت توی نره خر به این گندگی خجالت نمیکشی از دوسه روزی که باب مزاجت نبوده اینقده ناراحتی که داری جفتک میندازی؟؟… راستش خود خدا منو برد جایی که افسردگیم تو یه لحظه پرید…
… داشتم صورتم رو با دستمال دستم پاک میکردم ولی نمیدونستم از مصیبت آن بزرگ بانو بود، یا از شوق هدیه ی صاحب مسجد!! ولی دیگه مطمئنم که حتی اگر یه آدم، که اجتماعی آفریده شده، افسرده بشه، خود خداست که فقط میتونه اونو از افسردگی دربیاره…

پس نوشت:
- عرضم به اون که باعث خشم ما شد : ببخشید! — البته فکر نمیکنم اینطرفا پیداش بشه…
- تا یادم نرفته دهه ی فجر انقلاب مبارک… من از این مملکت و آدماش خیلی اشتباه و اذیت دیدم، ولی آرمانهای انقلاب بیشتر از اینها ارزش دارن که آدم بخاطر اشتباهات یه سری از مسئولین بزنه زیر همش!
- من دیگه غلط کنم دلمو پیش کسی جز صاحبش باز کنم!!! شما هم مواظب باشین…
- قرار بود که تا اسفند پست نذارم، ولی اصرار اکثر دوستان نتی کار رو خراب کرد… خصوصا سپید مثل برف ، ولگ نار و خاطرات یک نیمچه دانشجوی نابغه!!! … که نزدیکه که بیان منو بزنن!
- اخر سر هم شرمنده از بس این پستم بلند شد… تازه خشک و خالی بدون عکس!!! ببخشید دیگه…
