بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘داستانک’

چند خط زندگی – داستان کوتاه

۱۳ تیر ۱۳۸۸ وسام ۵۱ دیدگاه

… آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها… هنوز خوابن،
یه صبحونه ی ساده، نه امروز نخوردم! آماده میشم و میرم سر کار…

- الهی امید به تو

نقشه ها رو از تو دفتر برمیدارم و میرم پای کار؛
تا نه و نیم یه بند با انبرم این میلگرد ها رو به هم میدوزم، بعدش یه ناشتای ساده، و باز حدیث میلگرد و آفتاب!
ظهر شده… پا میشم میرم نون میگیرم… و برای خونه،
ناهار امروز که دستش درد نکنه… . هوا به اندازه ی کافی گرم هست…، سرد میخورم.
نیم وضو و نمازی زیر سقف آسمون…

- یا علی
انبر بدست برمیگردم سراغ پودر وسط، صبح ناظر اومده بود گفته که خاموتاش رو اشتباه بستن…
کار دوباره کاری خیلی سخت تره، ولی چکار میشه کرد؟ کارگر که نمیفهمه، اشتباهشو یکی دیگه کرده من باید اصلاح کنم…

تا عصر خیس عرق میشم، یه پارچه آب نمک… و باد گرم خشکم میکنه!!!
کار امروز تمام شد، خسته و زخمی از سیم های رو سفید که ابایی از زخم کردن دست های من نداشتند، دستهای تاول زده از گرمای میله های آتشین، حتی از پشت دستکش های چرمی…
دست، صورت و گردنم رو میشورم که بوی عرق و زنگ آهن دیگران رو اذیت نکنه… سوار ماشینم میشم و میرم تو خیابون…

-مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   -مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری  -نه. / -… -بیا بالا.  /   … … …

صدای اذان رادیو رو قطع میکنم و از پنجره به نوای مسجد گوش میدم. … پارک میکنم و زود برمیگردم… دو ساعت دیگه هم تو خیابون ها… یکم خرید سر راه،… و بالاخره بر میگردم خونه.

روزم که مثل هر روز بود، فقط امیدم اینه که شب میام خونه، کسی مثل من خسته نباشه…
- سلام بابا
- سلام پسرم
- سلام عزیز
- سلام مهربونم

با اینکه دیروز فرشید با من زیادی جر و بحث کرد اما به روم نمی یارم، بهرحال جز مادرش و من که کس دیگه ای نداره…
فردا قسط خونه است و کلی خرج دیگه… تازه دارم میفهمم که چه زحمتی می کشیدی آقاجون و صدات در نمیومد… خدا بیامرزتت.
شام و تلوزیون، شاید تنها وقتی باشه که کنارشونم… سعی میکنم که از خستگیم خسته نشن… از فرشید و مدرسه اش میپرسم، از کارای خونه و مایحتاج و احیانا مشکلات…
بعدش هم یواش یواش مثل جنازه میرم میگیرم میخوابم…

۶ صبح پا شدم، همسرم هنوز خوابه، روانداز رو میکشم روش و آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها…

پس نوشت :
۱٫ تقدیم به همه ی پدرای زحمت کش…
۲٫ این داستان بود نه واقعیت! سوژه اش هم یکی از کارگرانی بود که سر یکی از کارهای بابام دیده بودم.
۳٫ ولادت امیر المؤمنین حضرت امام علی (علیه السلام) بر همگان مبارک.
۴٫ حدیثی از امام صادق (علیه السلام) [کافی ج۵ ص۱۲۵] :کسبُ الحَرامِ یَبینُ فی الذّریةِ : (اثر) درآمد حرام در فرزندان آشکار میشود.

دست پدر

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

نیم نگاه – داستان کوتاه

۵ تیر ۱۳۸۸ وسیم ۶۱ دیدگاه

داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

دخترک خرس به دست

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

الگوگیری! چگونه؟؟

۲۶ اسفند ۱۳۸۷ وسیم ۳۱ دیدگاه

فرشاد صبح که پاشد مثل همیشه چشم تو چشم یک تصویر از مرد عنکبوتی باز کرد!… یک روز خوب مثل همیشه… البته برای فرشاد… میره مدرسه و بعدش برمیگرده خونه، تلویزیون، کامپیوتر، شام، خواب، بیدار، صبحانه و باز مدرسه… . پدر و مادر فرشاد هم که فرقی نمیکنه چکاره باشن و چه جور رفتار کنن… چه هردوتاشون کارمند، چه اینکه مادرش خونه بالاسرش باشه، هیچ وقت این دونفر روی ورودی های ذهن پسرشون فکری نکردند… این که چیز تازه ای نیست، دنیای پیشرفته به آدم نگاه ماشین میکنه که فقط یک کار رو انجام میده، این میشه که والدین میرن سرکار، بچه ها هم میرن مهد که تربیت بشن!!! اما چونکه کنترل تزریق فکری توی تک تک مهد ها خیلی سخته و هزینه ی سرسام آوری خواهد داشت، و جدای اون، امکان مخالفت والدین یا هرکس دیگری با مطالب ورودی به ذهن کودکان رو به طور بالقوه داراست… این میشه که ماشین جادو تربیت اذهان پاک و لوح ضمیر این کودکان رو بعهده میگیره… . این مساله برای پیشرفت لازمه… بی تعارف و بی کنایه عرض میکنم… ولی مشکل جایی اتفاق می افته که برای تلویزیون برنامه ی مناسب تولید نکنیم… ولی از اون طرف تربیت رو به عهده ی اون میندازیم… خوب بنظر شما چی میشه؟

فرشاد علاقه مند برخی شخصیت هاست، مثل مرد عنکبوتی و امثالهم… خوب بچه است دیگه، تازه این که سهله من خودم هم از این شخصیت ها خوشم میاد، خنده نداره… مرد ها بیشتر از شخصیت های قوی و عقل کل خوششون میاد، خانم ها هم از شخصیت های خوش چهره و [من چه نمیدونم! خودتون یه چیزی فرض کنید] ! اما فقط این چیزها برای ما امید و آرزو نمیشن… گوش شیطون کر، ما که دیگه به هر رنگ و لباسی در اومده باشیم، دیگه خیلی نمیتونیم [میتوانید بخوانید نمی توانند] طرز فکر و عقاید و آداب و رسوم خویشتن خویش رو عوض کنیم… بچه ها هم همینطورند… البته بعد از شکل گرفتن شاکله ی ذهنیشون تا ده دوازده سال دیگه… ما که خیلی دایره ی ذهنیمون فراتر از این رسانه های جمعی استش و کلی شخصیت هایی مثل رستم و امثالهم از تخیلی جات و اگه به دین و ایمون هم نیم نگاهی داشته باشیم این همه شهید جنگ و امام و سید الشهدا… برای ما این ها هم یه جورایی خیلی قدرتمندند، بعبارتی رستم همون اندازه برای ما اعجوبه است که این مرد عنکبوتی برای فرشاد!

آدم بزرگها که پدرانمون باشن خیلی خوب بسیاری از چیز ها رو یاد گرفتن، … ولی یه چیز رو یاد نگرفتن… که بچه هاشونو خوب تربیت کنن… برای مثال یک نمونه ی ساده : مردم میرن ماهواره میگیرن تا شب فیلم ببینن، جدای اینکه اکثر سکانس های این فیلم ها برای کودکان مناسب نیست، چه از لحاظ خشونت، احساسات بزرگسالانه، گویش ها و الفاظ رکیک، اعمال و طرز لباس پوشیدن ها و… ولی بی توجهی اغلب والدین به این مساله ختم میشه که بچشون اغلب این تصاویر در ذهنش ثبت میشه… و مثال های دیگری که کودک نقش صفحه ی نقاشی رو بعهده میگیره… حال این به کنار کلی فیلم و کارتون کودک برای این نونهالان ما داره پخش میشه، چه از رسانه های ملی [خیر سر ما]، چه از رسانه های خارجی یا سی دی ها و ویدئو کلوپ ها یا تارنت و امثالهم… حالا شما بیایید هی بگید چرا بچه ها و نوجوان های امروزی نماز نمیخونن! به راحتی قید ارزشها و معنویات رو میزنن! و الی آخر… من که به اونا حق میدم که بجای خم و راست شدن ی که باعث خستگی و احساس ول معطلی میشه، برن با اون چیزایی که عادت کردن و از بچگی شان با آن آمیخته شده و حشر و نشر و عکس بالای سرشان بوده، همان “اسپایدرمن”، حرف بزنن، حال کنن، بازی کنن، تمسک بجویند و عاشقش بشن…

وقتی فرشاد بزرگ میشه و به سن من و شما پا میذاره، اولین اتفاقی که براش می افته اینه که خیلی به زحمت بتونه شاکله ی ذهنیشو عوض کنه… یعنی این بچه مرد انکبوتی رو می پرسته چه بخواد چه نخواد، این فرشاد ما عین خیالش نیست که اگه از یکی خوشش اومد، به اون مثل یک کالا نگاه بندازه و اونو سرتا پا برنداز کنه… فرشاد یاد نگرفته که هزار تومن رو هزار و سیصد تومن نفروشه،… فرشاد سر هر چیزی شرط میبنده و اصلا به خرجش نمیره که آقا شرط بستن حرامه، اصلا حرام یعنی چی؟ بندازید دور این تحجرات را… چون فرشاد یاد نگرفته، یا بعبارتی فرشاد چیزایی یاد گرفته که مال این مملکت و این فرهنگ و این آیین نیست! و کسی نیست که به اون یاد بده… حالا هزاری هم حاج آقا بیاد سر کلاسشون بهشون بگه که خدا یکی است و بلاغیر… برای فرشاد که اصلا مهم نیست که… مهم اینه که “اسپایدرمن” هست و به دادش میرسد!!!

یکی از دوستان تو یه نامه گفته بود که چرا اسلام رو ضعیف نشون داده شده و این حرفا… ببین دوست من!… من که نه سر و نه ته و نه وسط هیچ پیازی نیستم، دهنم هم برای این حرفا خیلی خیلی بو شیر خشک میده… اما فکر نمیکنم که اسلام ضعیف باشه، مشکل اینه که ما اسلام رو نمی خوایم!!! تعارف ندارم باهیچ کس… جدان اگه ما اسلام و خدا و پیغمبر رو میخواستیم، آهنگ گوش نمیکردیم، چه برسد به شو ها و فیلم های کزا…، یدونه هم خالی نمی بستیم تا برسد به اینکه مثل سالاد خوردن دروغ و چرت و جفنگ به این و اون بگیم، شک در مورد کسی به دلمون راه نمیدادیم و به تبعش نه غیبت میکردیم و بهتان و افترا را برهرکسی به راحتی بر خود مجاز نمی نمودیم…

خلاصه اینکه اگه ما اسلام رو میخوایم قوی و قدرت مند نشون بدیم باید به بچه هامون یاد بدیم که اسلام چیه… از کوچک ترین لحظه های زندگی فرزندان، چون همین لحظات به اصطلاح طفولیت و بی ارزش هستند که بر دل اونا یک چیزی را تراش میده… باور نمیکنین؟ ببینید آیا شعرهای دوران مدرسه را بیشتر یادتان هست یا دوران طفولیت را؟؟ حالا اگه طفلی از کودکی به فردی علاقه مند شد… آیا اگر هزاری هم کلاس عاشورا برود، امام حسین را میتوان در دلش وارد کرد؟

پس نوشت :

  1. اولندش که ما بخوایم یا نخوایم خدا اسلام خودش رو خودش نگه میداره و هر روز عزیز تر میکنه… ما فقط به نفع مان است که با جریان آب رود خانه ی اراده ی خدا پیش بریم که شاید بعد از یک زمان محدود هفتاد واندی سال به مکان های بهتری نسبت به الآنمان برسیم
  2. امام حسین که سلام خداوند بر او باد، خودش دوست دارانش رو انتخاب میکنه، داستان فوق با علم به این مساله بیان شده و قصد اهانت به مقام این امام همام را ندارد.
  3. حتما ببیند تا بدونید تهاجم فرهنگی یعنی چی » “بازی IGA2” از وبلاگ “کلیپ های مبارز
  4. پست بعدی رو هم آماده کرده ام تنظیمش کرده ام برای ۴ فروردین حتما بیاید و بخونیدش، البته به مراتب کوتاه تر از این یکی است، لذا از بابات این یکی عذر میخواهم شدیدان که طولانی شد.
  5. سال نوی شما مبارک [گل]
به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

طوقه ی فیروزه ای

۱۵ آبان ۱۳۸۷ وسیم ۱ دیدگاه

دارم قدم میزنم. شب است و شلوغ، شب چهارشنبه است. راستش برخلاف همیشه اول رفته بودیم جمکران که بعد از اون آمدیم حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)…. در میان شلوغی زوار چشمم به کبوتر ها افتاد . کبوترانی خاکستری با طوقه های فیروزه ای. انگار قبلا دیده بودمشان!! …. پر میزدند و بالا میرفتند و عده دیگری بر جایشان می آمدند…. کبوتران مثل فرشته ها می آمدند و سپس تا خود خدا بالا میرفتند…. انگار خبری بود! آره… ولادت بود ولادت امام رضا(علیه السلام).

چه قدر دوست دارم الآن مشهد بودم تا فردا صبح صدای نقاره های آن بهشت را از پشت فرسنگها تاریکی دلم می شنیدم و غبار سینه ام را به دست باد می دادم آنگاه روح خودم را با کبوتران حرم به آسمان می سپردم.

آه  …

کبوتران آنجا هم خاکستری اند با همان طوقه های فیروزه ای. انگار قبلا دیده بودمشان!! …. پر میزدند و بالا میرفتند و عده دیگری بر جایشان می آمدند. این طبیعت چه کارها که نمیکند !! … وقتی کریمه اهل بیت به سوی برادرش شتافته بود و می خواست هر چه زودتر به برادرش برسد همین طبیعت او را مریض ساخت تا اندکی فرصت یابد، البته نه از روی آزار، فرصت یابد تا راهی آسمانی بر بال کبوتران برای این بانو بسازد و او را سریعتر به برادرش برساند. اما دریغ از اینکه صبر این فرشته تمام شده بود و دیگر بال پروازش از کار افتاد و زمین گیر قم گشت. حال این طبیعت بود و یک عمر پشیمانی… ولی هم کریمه او را بخشید و هم امام غریب و تنها مانده.

اما طبیعت آن راه را ساخت و تاکنون بر روی آن، حرف دل این دو دور افتاده و دوست دارانشان را بدست کبوتران خاکستری منتقل میکند. کبوترانی که نامه ها را طوقه وار به گردن انداخته اند ….

کبوتری می گیرم. توی گوشش برای آقایم چیزی می گویم و به هوا می فرستم.
چه جالب!! … طوقه او هم فیروزه ایست.

پس نوشت:

اولا که این دو میلاد بزرگ بر شما مبارک باد.

دوما این مطلب رو پارسال برای جشن ولادت امام رضا (پابوس) نوشته بودم.

سومش اینکه به سنگین و ناروان بودن متن اشکال نگیرید .. الان نگارشم خیلی  بهتر شده… نه؟؟

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz