بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘تخیلی’

نیم نگاه – داستان کوتاه

۵ تیر ۱۳۸۸ وسیم ۶۱ دیدگاه

داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

دخترک خرس به دست

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

چقدر اون آدم خوبیه !؟!

۱۵ شهریور ۱۳۸۷ وسیم ۲ دیدگاه

دیشب داشتم به کاراش فکر میکردم… مونده بودم بالاخره اونو، اون دو-روی بوقلمون صفتو چی معرفی کنم؟ کمکم کنید!

کریم یا لئیم!؟ :: با هم رفته بودند بیرون شهر گردش؛ اون و آدم بزرگا تو ماشینش و همه بچه ها تو ماشین دوم؛ یه شکلات مارس© داشت که آب شده بود؛ و از صبح بخاطر شلوغی بچه ها نتونسته بود اونو بخوره، بالاخره از شیشه ماشین اونو به بچه ها نشون داد و آخر سر شکلاتو دادش به اونا… گازشو گرفت و رفت… دادن شکلات همان و دعوا و جیغ و داد بچه ها همان!

منصف یا خودخواه !؟ :: بعد از یک ساعت و بیست دقیقه که دربست یک الگانس + دوتا پلیس در خدمتش بودند، تنها کاری که کرد این بود که سه تا رانی از تو یخچال ماشینش در آورد و به اون دونفر داد!

سربه زیر یا حیز !؟ :: یکی از استاد ها بهش گفته بود که بیاد حل تمرینش بشه! از استاد عذر خواهی کرد و گفت یکم از بعضی ها خجالت میکشه! خب استاد هم چیزی نگفت. … ولی رفت پیش استاد اون یکی گروه و به زور حلت اون شد! محض اطلاع این فقط آمار یه روزه: ۸۶ درصد آدمای کلاس حل تمرین از نوعی بودن که ازشون مثلا خجالت میکشید!

راستگو یا خالی بند !؟ :: خیلی جدی و آروم به دوستش گفت برام کاری پیش اومده نمیتونم الان بیام دانشگاه، قرار بود از فلانه جزوشو بگیرم، برای کنکور بخونم، میتونی بری برام بگیری؟؟ …. اون بدبخت ساده هم باورش شد و به شماره ای که بهش داده بود زنگ زد!! به علت مزاحمت تلفنی سی روز شمارش قطع شد!! …. فقط میخواست سر به سر دوستش بذاره، همین!

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

سه جنس آدم!

۱۹ مرداد ۱۳۸۷ وسیم بدون دیدگاه
  1. ما پسرا مثل مردها، البته مثل بيشترشون،
    • وقتی گرمشون ميشه پا هاشون رو میشورن و سرد ميکنن
    • وقتی سردشونه گوشاشونو میمالن و گرم ميکنن
    • وقتی گشنشونه خودشنو به کار مشغول ميکنن
    • وقتی که يکی رو دوست دارن کتمان ميکنن
    • وقتی که بايد درس بخونن ميگيرن ميخوابن
    • وقت خواب ميشينن پای کامپيوتر و چت و وبلاگ
    • وقت شام هم که انگار يه ده ساليه که تلويزيون نديدن اصلاً نميفهمن چی چی ميخورن
    • وقتی بخوان يکی رو دست بندازن بش ابراز علاقه ميکنن
    • وقت دوش گرفتن آواز خوندنشون گل ميکنه
    • وقت نماز ياد بدهکاری هاشون می افتن و متوجه میشن که گشنشونه
  2. اما دخترا مثله خانم ها ، ديگه به چه ميزانش بماند!! ،
    • وقت گرما و سرما هيچی حاليشون که نيست، فقط زير چشمی همديگرو نگاه ميکنن نکنه لباس هاشون دمده باشه و زيبايشون در زير لباس های پوشيده و نپوشيدشون گم بشه
    • وقتی گشنشون ميشه ياد رشاقت(=تناسب ان دام) و سه ماه رژيم سگی ای که قبلاً گرفته بودن می افتن و بی خيال خوردن ميشن
    • وقتی که يکی رو دوست داشته باشن که خيلی صفاست، بگی ميخوام برم سربازی، پول ندارم، بيکارم، ايدز دارم، دو سه تا زن ديگه هم دارم اصلا من تورو نمی خوام و از اين ضد حال های عشقی باز دست از سرت بر نميدارن، نگفتم صفاست!!
    • وقت درس … اه اه حالم بهم خورد :( بابا اينهمه غذا، کتاب رو ول کن اونو نخور!!
    • وقت خواب بسته به سنشون قصه برات ميخونن يا براشون ميخونی و … به هر حال ميگيرن ميخوابن!
    • وقت شام هم بجای غذا بيشتر به تزئينات سفره و شمع های کزا توجه ميورزن، خودمونيم ها بريم پيتزائيه ستارخان بهتره
    • خدا نکنه بخوان يکی رو دست بندازن که دماری از او در بيارن که تا هفت هشت نسل بعدش بيخيل ازدواج بشن
    • وقت دوش که تا صابونرو تميزش نکنن و شامپو رو خوب آب نکشن نوبت دوش گرفتن شما نميشه حالا هر قدر هم که ميخوای داداش قلدره يا شوهر بد اخلاقه باشی، باش. ليدی دارن سهم خودشنو از منابع آب مصرف ميکنن
    • وقت نماز هم قربون مامان جون خودم برم مفاتيح رو يه حالی بش ميدن
  3. و بالاخره طيف ناز و پوتيش مامانی بچه ها که من خیلی دوست دارم از اونا باشم!!!
    • وقتی گرمشون ميشه لباساشنو ميکنن، تا هر قدر که تصورشو بتونین بکنین!
    • وقت سرما هم هرچی دارن تنشون ميکنن ميرن جای گرم ميشينن
    • وقتی گشنشونه ميرن از تو يخچال يه چيزکی ميخورن يا به مامان جونشون اينقده نق ميزنن تا غذايي بشون بدن
    • وقتی يکی رو دوست داشته باشن اونو بغل ميکنن،
      هوی فکر بد نکن، البته خودم… :D
    • وقتی که بايد درس بخونن رو هنوز تجربه نکردن ولی خيلی دوست دارن که زودی بزرگتر شن برن درس بخونن، آدمهای بيکار!
    • وقت خواب ميرن مسواک ميزنن، بابا ماما رو يه موچ ميکنن ميگيرن ميخوابن اونم وسط تخت والدين!
    • وقت شام هم ميريزن و ميپاشن و اين وسطه يه چيزکی از گلوشون ميدن پايين.
    • وقتی که بخوان يکی رو دست بندازن قبل از دست افتادن طرف اونقده ميخندن که کارشون سه ميشه ولی باز کيفشو ميبرن
    • وقت نماز هم بسته به نوع تشويق در نظر گرفته شده از ۲ رکعت تا بيست و هفت هشت تا رو يه نفس ميخونن

از کدوم دسته اید؟

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz

سفره چینی

۱۹ شهریور ۱۳۸۶ وسام ۱ دیدگاه

از خواب مثل همیشه بیدار می شوم، و دست و صورتم را به سان هر روز دیگر می شویم. از صبحانه که به لطف مادر همیشه به راه است چیزکی می خورم. طبق عادت چای شیرین و … . تا ظهر هم که به رسم روزگار به گردش در خیابانهای شهر آشفته ی ذهنم می گذرد. پدرم ظهر می آید. می آید خانه تا با هم سر یک سفره ناهار میل کنیم.

نماز سخت است ولی بالاخره می خوانم. مثل هر روز نه اول و نه آخر سر، نه هشیار و نه منگ و خپل صد در صد. هی می شه بهش گفت ادای نماز! یه چرت دو سه ساعته، دسر بعد از ظهرهای روزانه ی من است که عموما جلوی کولر میل می شود. بعدش موقع اتول بازیه، جاده پردیسان بد نیست بیشتر هم اونجا می رم، خلوت با آسفالت خوب. بعد از اون و شب هم که قصه ی تکراری روزهای پریشانی و بیکاری هر آدم تنها، البته از نوع پسرونه، چون اگه دختر خانه باشی باید ظرفهای شام را بشوری. تکرار در تکرار.

مدتی بود بابام بهم گیر داده بود که برو یه کاری یاد بگیر، من هم یه روزم رو با هزار زحمت (!) خالی ¬کردم و رفتم دنبالش، راستش دو سه کار پر مایه بهم ماسید، ولی یکیش رو قبول کردم، کالیبر آدم بالا باشه دنبال کار ساده می ره. سفره چینی تو یه رستوران بزرگ، بخورش هم خوب بود. هیچی هم مزد نمی داد، کلی سیر و سلوک برای معده داشت. کارم شده بود چیدن پشقابهای حسنات و پاک کردن میزهایی که بواسطه بد استفاده کردن از امکانات مملو از مگس های سیئات شده بود. در نظر اول فکر کردم این هم برنامه ای تکراری مثل روزگار پوسیده ام میشه ولی صاحب کارم گفت که مزد بیشتری به ازای ایده ها و نو آوری ها در همین کار ساده اختصاص میدهد.

در یک سال گذشته میزهای تمیز کم شده بود، و تلاش من بر این استوار شد که آنها را زیاد کنم. برای همین صبح ها زودتر پا می شدم، با پشیمانی میزهای کثیف را به امید قبول توبه با گریه و اشک دل می شستم، و هر جا که تمیز می شد را مملو از پشقابهای رنگارنگ می کردم. کم کم به پرده ها و پنجره ها هم دستی کشیدم. برخی از آنها پاره و شکسته شده بودند تعدادی هم از جا در آمده. وضع دوتا از پنجره ها خیلی بد بود، خصوصا این که اینها به سمت دنیای زمین باز بود، و هر چه از خوب و بد و بدتر ها از آن وارد می شد. تعمیر خرابی پنجره چشم به راحتی خراب کردن آن نبود. بالاخره با اصلاح و دوباره خوانی قواعد و حریم ها از منابع زلال حکمت به تعمیر پرده ها و پنجره ها پرداختم که صاحب کار را خیلی خوشحال کرد. کم کم داشت یک ماه می شد، و شد. تو این مدت چیزی جز غذا های آنجا را نمی خوردم. تازه آنهم سر وقت خاص.

دیگه اونجا یه رستوران عادی نبود، پنج شش ستاره داشت، آدمای مخصوص فقط بهش راه داشتن، همه هم مورد تایید صاحب کار. نورانی و مبارک، همه هم از کارم خوشحال بودند. نرفتم مزد بگیرم، خود صاحب کار اومد، چند برابر مزدی که قول داده بود را به من داد. تا خواستم حرفی بزنم سندی زنگوله دار را هم بهم داد و گفت تو برای من اینجا خوب کار کردی از این به بعد به خاطر من رییس اینجا باش و به آن نظر لطف داشته باش، باید به رستوران های دیگرم سر بزنم. و رفت. من هنوز تو کف مزد چندین برابرم بودم و تا از این حالت برون بیام اونو دیگه به چشم نمیدیدم. سند رو باز کردم دیدیم نوشته بود چهاردیواری ای در شهر خدا، در حکومت الله ، در کنار قصر او. صاحبش خدا و هفتاد سال به وسام اجاره داده شده که بیست سال ازش گذشته . دیگه به چشم نمیدیدمش ولی در دل احساسش می کردم. سفره چینی براش چه با برکت بود، سفره دلم رو چیدم و محبوبش گشته بودم. آدم تو یه مملکت مورد عنایت شاه آنجا باشه هیچی کم نداره که هیچ همه چیز براش فراهم است. چه برسد به اینکه شاه آنجا پادشاه دنیا و آخرت باشد.

نمی دانم خواب بود یا بیداری ولی امیدوارم رمضان امسال از دستم نرود. شما چطور؟؟

به اشتراک بگذارید :
  • Print
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay
  • email
  • FriendFeed
  • Ping.fm
  • Reddit
  • RSS
  • Technorati
  • Yahoo! Bookmarks
  • Add to favorites
  • Live
  • StumbleUpon
  • Twitter
  • Yahoo! Buzz