پست های با برچسب تخیلی

اتوبان

من امروز مثل گذشته دارم از پیج و خم جاده ای تنگ و تاریک به تهران می روم.
از صبح تا حالا به چیزهای زیادی فکر کرده ام، نمونه ۲۸ روزه بتن، عموم که از خارج اومده، بروبچ دانشکده، مرتضی کیماز و کیفی که قرار بود برام بیاره، طه که فراموش کرده لیسانس آفیس رو برام sms کنه، ماشین که یا باید ببرم کارواش یا اینکه خودم بشورم، دانشکده، …
پستی و بلندی جاده اعصاب برام نذاشته، تقصیر خودمه. هرچی بهم گفتن از اتوبان برو که خط مستقیمه، تو گوشم نرفت. خط مستقیم و قضیه حمار مال حمار جماعته. من هم جنتلمن، غیر ممکنه کلاس کارو با این چارپابان تو یک سطح بذارم؟!
خودم که این جاده رو نساختم که بدونم این پیمانکارهای دزد پدر مرده که کم کار می ذارن، گرمی خاک جابجا نکردن، و عمرا اگه تو این جاده ذره ای خاکبرداری یا خاک ریزی شده. شاید هم این چیزی که به عنوان آسفالت ته چرخ ها رو می لیسه، ته مانده قوطی رنگ سیاه باشه. از این بگذریم. یاد دکتر حائری و کلاس خاکش افتادم. تحکیم خاک، زهکشی، پایداری سطوح شیب دار، … یادش بخیر، تنها کسی که فکر کنم از n جلسه، n-2 تا رو سر کلاس چرت زده، من بودم. چند بار هم که کاملا به من زل زده بود تا چشمامو باز کنم. خیلی دوستش دارم.جدا از علمش، آدم پر جذبه ای است. سنگین و متواضع. چند بار هم رفتم پیشش… زبو..ن.م گ..ر..فت و به لکن..ت ا فت..ادم.
متنفرم از آدم دورو!! این جمله ایست که هر بار وسام منو با یکی از اساتید می بینه بهم میگه. بیچاره فکر میکنه من پاچه خواری بلدم! هر چند که جلوی بچه های دانشکده تعریف کردن از یک استاد نتیجه دیگری نمیتونه داشته باشه.
شما رو اصلا نمی دونم کی هستید، شاید هم کسی نباشید که این خزعبلات رو بخونید. اما خودمو خوب می شناسم. وسام هم یه ذره مبالغه می کنه. شاید بخاطر رفاقتمون می خواد که من از این کارها نکنم!!
چطور میشه از این جاده لعنتی برم بیرون؟! واقعا افتضاحه. تا اینجا که اومدم ۵ ساعت شده و از تهران خبری نیست.کم کم یقین پیدا کردم که این راه به بیراهه روان است. تک و تنها تو یه جاده اونم تنگ و تاریک خیلی ترسناکه…… مگر خدا کمکم کنه که راهم رو پیدا کنم.

برچسب ها : , , ,

بدون نظر

سرخ رنگی از دیار دور

اين جا در غرب وحشي از گذشته هاي دور تا کنون قبايل بزرگ و سرخپوست نامي زندگي مي کردند . به مرور زمان که سفيد پوستان به اينجا مهاجرت کردند، اين قبايل به سمت شمال جابجا شدند و جاي خود را به ميهمانان ناخوانده دادند.

براي صاحبخانه هاي فعلي فرقي نمي کرد که بالاي چشمانشان ابرو باشد يا سرخپوست فقط آنها را غريبه هايي بي سواد و عده اي با هوش کم مي پنداشتند, لذا بخاطر اینکه رنج و زحمت فراوانی براي رسيدن به اينجا کشيده بودند سعي مي کردند با تمرين های فراوان و امتحانات سخت و پياپي اين قبايل را آزار و اذيت کنند. تحمل این کار اساتید سخت است. در عوض آن من و دیگر سرخپوستان برای فراموشی درد این آزارها به طرق مختلفی متوسل می شویم، مثلا شرکت در جشن های “پوپوکسیل [۱] ” تا حدودی نمی گذارد در برابر این اذیت ها از پای درآییم.

ادامه ی مطلب را بخوانید… »

برچسب ها : , , ,

بدون نظر