… آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها… هنوز خوابن،
یه صبحونه ی ساده، نه امروز نخوردم! آماده میشم و میرم سر کار…
- الهی امید به تو
…
نقشه ها رو از تو دفتر برمیدارم و میرم پای کار؛
تا نه و نیم یه بند با انبرم این میلگرد ها رو به هم میدوزم، بعدش یه ناشتای ساده، و باز حدیث میلگرد و آفتاب!
ظهر شده… پا میشم میرم نون میگیرم… و برای خونه،
ناهار امروز که دستش درد نکنه… . هوا به اندازه ی کافی گرم هست…، سرد میخورم.
نیم وضو و نمازی زیر سقف آسمون…
- یا علی
انبر بدست برمیگردم سراغ پودر وسط، صبح ناظر اومده بود گفته که خاموتاش رو اشتباه بستن…
کار دوباره کاری خیلی سخت تره، ولی چکار میشه کرد؟ کارگر که نمیفهمه، اشتباهشو یکی دیگه کرده من باید اصلاح کنم…
تا عصر خیس عرق میشم، یه پارچه آب نمک… و باد گرم خشکم میکنه!!!
کار امروز تمام شد، خسته و زخمی از سیم های رو سفید که ابایی از زخم کردن دست های من نداشتند، دستهای تاول زده از گرمای میله های آتشین، حتی از پشت دستکش های چرمی…
دست، صورت و گردنم رو میشورم که بوی عرق و زنگ آهن دیگران رو اذیت نکنه… سوار ماشینم میشم و میرم تو خیابون…
-مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری -نه. / -… -بیا بالا. / -مستقیم -بیا بالا. / -میدون -سوار شو. / -شهرداری -نه. / -… -بیا بالا. / … … …
صدای اذان رادیو رو قطع میکنم و از پنجره به نوای مسجد گوش میدم. … پارک میکنم و زود برمیگردم… دو ساعت دیگه هم تو خیابون ها… یکم خرید سر راه،… و بالاخره بر میگردم خونه.
روزم که مثل هر روز بود، فقط امیدم اینه که شب میام خونه، کسی مثل من خسته نباشه…
- سلام بابا
- سلام پسرم
- سلام عزیز
- سلام مهربونم
با اینکه دیروز فرشید با من زیادی جر و بحث کرد اما به روم نمی یارم، بهرحال جز مادرش و من که کس دیگه ای نداره…
فردا قسط خونه است و کلی خرج دیگه… تازه دارم میفهمم که چه زحمتی می کشیدی آقاجون و صدات در نمیومد… خدا بیامرزتت.
شام و تلوزیون، شاید تنها وقتی باشه که کنارشونم… سعی میکنم که از خستگیم خسته نشن… از فرشید و مدرسه اش میپرسم، از کارای خونه و مایحتاج و احیانا مشکلات…
بعدش هم یواش یواش مثل جنازه میرم میگیرم میخوابم…
…
۶ صبح پا شدم، همسرم هنوز خوابه، روانداز رو میکشم روش و آروم از اتاق میرم بیرون…
یه سر میرم سراغ اتاق بچه ها…
پس نوشت :
۱٫ تقدیم به همه ی پدرای زحمت کش…
۲٫ این داستان بود نه واقعیت! سوژه اش هم یکی از کارگرانی بود که سر یکی از کارهای بابام دیده بودم.
۳٫ ولادت امیر المؤمنین حضرت امام علی (علیه السلام) بر همگان مبارک.
۴٫ حدیثی از امام صادق (علیه السلام) [کافی ج۵ ص۱۲۵] :کسبُ الحَرامِ یَبینُ فی الذّریةِ : (اثر) درآمد حرام در فرزندان آشکار میشود.

داشت تو خیابان قدم میزد و هر از چندگاهی به اطرافش نیم نگاهی مینداخت.
- دوچرخه ای که با کودکی مشغول بازی بود…
- توپی که چندین بچه رو دنبال خودش به راه انداخته بود…
- خرسی که در کیف دختربچه ای انتظار میکشید…
- درختانی که هوا را با شاخ و برگ شان تکان میدادند…
- سایه ی ساختمانها که ماشین ها را در خود احاطه کرده بود…
- درب خانه ای که پیرزنی را منتظر نگاه داشته بود…
- لباس ژولیده ای که به زور بر تن گدا سالم مانده بود…
- اجناسی که مغازه دار را ترغیب به گرانفروشی میکردند…
- آسفالتی که چرخها را در چال و چول خود می لرزانید…
- تکه های زشتی که پسرکان را سکوی بیان کرده بودند…
- …
- زنگ دری که دیگر انگشتانش را لمس کرده بود.

روی عکس کلیک کنید تا بزرگتر شود
وقتي كه تصميم گرفته شد كه تشريفمان را ببريم عتبات، كلی از لئامت و پستی خويشتن خويش بيزار بوديم و “لياقت ندارم” و “ما بريم كربلا ، کربلا كجا بره” و از اين ادا اصول ها… و اين حال ادامه داشت، تا اينكه گنبد آقا اباالفضل در ديدگان ما سيلی ای محكم به گوش اين زمزمه های شيطانی نواخت.
زمان زيادی توی سرداب غيبت نمونديم، داشت اذان ميگفت، همينكه از پله ها بيام بالا چشمم به گنبد بزرگ امامین عسكريين (علیهم السلام) مي افته كه سه چهار رديف مونده تا كامل بشه. ميريم می نمازيم و تا بقيه نمازشون تموم بشه، ديوارهای زخمی و ديدگان من و سيل ايرانیهای شيفته ی سامرا.
چون من خيلي حافظه ام ياری نميكنه، از قبل اسم اكثر دوستان و ذوی الحقوق رو روی كاغذی نوشتم، از پدر و مادر بگير تا حتي كساني كه شايد ديگه نبينمشون مثل احسان” شهوند”. [البته شما دوستان جاي خود داريد!] خلاصه اينكه همه رو به اسم توی همه ی مزاراتی كه رفتم دعا كردم. دعا کردم که حاجت هایتان روا شود و خصوصا اینکه همت کنید و مشرف شوید به زیارت کربلا و سامرا… یه جورایی هم برای اونایی که در حقشون بدی کرده بودم هم دعا کردم که خدا از سر تقصیراتشون بگذره و ما هم بتونیم یه روزی اعاده ی حق بجای بیاریم!
برق و جلای گنبد ها دل آدمی رو باز ميكرد، حتی در روزهايی كه گرد و خاک چهره ی آسمون رو گرفته بود. آدمی رو به این فکر می انداخت که هر قدر هم که صفحه ی دل آدمی تیره شده باشه باز یه چشمه ی روشن هست که به سمت کمال فرا میخواند… و این در حالی بود که بعضیها میگفتن که این گرد و خاک از صحراست، بعضیا هم میفرمودند از نبود پوشش گیاهی ناشی میشه. دریغ از کمی دقت…
میگذرد و باخویش دل مرا نیز می برد! احساس میکنم روحم هنوز در صحن امیر ایستاده است و به ایوان طلایش، بغ کرده، نگاه میکند! اما او از مرز مکان من میگذرد و من اسیر در بدن خویش به ایران باز میگردم… و من کلی شاکی که چرا اینقدر زود گذشت، واقعا زود گذشت،
… و اینگونه بود مسافرت من به سرزمین عشق، که امید وارم دوباره قسمت من و شما گردد…
پی نوشت :
- اولا که سلام و ببخشید که دیر آمدیم بنگاریم و وقت شما را به خواندن خزعبلات خویش مشغول کنیم! جان همین وسام قسم که از روزی که من برگشتم تا حالا یه ریزه تو کار این پروژه های زپرتی ی ترم آخر بودیم که بسی بسیار سخت و طاقت فرسا اند. و البته یکم هم فیس بوک
- تشکر بسیار زیادی عرض بداریم خدمت وحید جان عزیز (نغمه سکوت)، مهدی خان (سپید مثل برف)، افشین سلحشور، پرواز خانم (به نام او که مهربان تر از مادر است)، نجوا خانم و بقیه ی دوستانی که اسمشون ذکر نشده، که کلی از احوالات ما پرسیدند به وسایط مختلفه ی ارتباط جمعی… مثلا یکیش همین وحید دیروز اس ام اس زد و حالی به ما داد فراموش نشدنی که وجه نورانیشان دوباره در مخیله ی خویش منور تجلی یافت!!!
دیشب داشتم به کاراش فکر میکردم… مونده بودم بالاخره اونو، اون دو-روی بوقلمون صفتو چی معرفی کنم؟ کمکم کنید!
کریم یا لئیم!؟ :: با هم رفته بودند بیرون شهر گردش؛ اون و آدم بزرگا تو ماشینش و همه بچه ها تو ماشین دوم؛ یه شکلات مارس© داشت که آب شده بود؛ و از صبح بخاطر شلوغی بچه ها نتونسته بود اونو بخوره، بالاخره از شیشه ماشین اونو به بچه ها نشون داد و آخر سر شکلاتو دادش به اونا… گازشو گرفت و رفت… دادن شکلات همان و دعوا و جیغ و داد بچه ها همان!
منصف یا خودخواه !؟ :: بعد از یک ساعت و بیست دقیقه که دربست یک الگانس + دوتا پلیس در خدمتش بودند، تنها کاری که کرد این بود که سه تا رانی از تو یخچال ماشینش در آورد و به اون دونفر داد!
سربه زیر یا حیز !؟ :: یکی از استاد ها بهش گفته بود که بیاد حل تمرینش بشه! از استاد عذر خواهی کرد و گفت یکم از بعضی ها خجالت میکشه! خب استاد هم چیزی نگفت. … ولی رفت پیش استاد اون یکی گروه و به زور حلت اون شد! محض اطلاع این فقط آمار یه روزه: ۸۶ درصد آدمای کلاس حل تمرین از نوعی بودن که ازشون مثلا خجالت میکشید!
راستگو یا خالی بند !؟ :: خیلی جدی و آروم به دوستش گفت برام کاری پیش اومده نمیتونم الان بیام دانشگاه، قرار بود از فلانه جزوشو بگیرم، برای کنکور بخونم، میتونی بری برام بگیری؟؟ …. اون بدبخت ساده هم باورش شد و به شماره ای که بهش داده بود زنگ زد!! به علت مزاحمت تلفنی سی روز شمارش قطع شد!! …. فقط میخواست سر به سر دوستش بذاره، همین!