موبايل زنگ ميزنه. وسط بزرگراه عمار یاسرم. مجبور میشم کنار بزنم…. حسین بود که زنگ زده بود احوال پدرم رو بپرسه. نمیدونم از کی خبردار شده بود که پدرم حالش بده؟ برام خیلی عجیب بود و غیرمنتظره، جز این فقط یک بار دیگه اونم خیلی وقت پیشها رفقام از احوال پدرم پرسیده بودند و تنها توجیه عدم توجه دوستانم به خانواده ام رو ارتباط صرفا درسی تلقی میکردم…. حسین خیلی مرام گذاشته بود با این تماس کمی از فشاری که روی من بود کنار رفت.
با اینکه داشتم دنبال کارهای پدرم رو میگرفتم و تا ظهر میرفتم خونه پیشش، ولی دلم خیلی براش تنگ شده بود. همش به این فکر میکردم که شنبه که میرم تهران و اون دانشگاه کثیف، چطوری میتونم تنهاش بذارم؟؟ تو یه روز دوتا دکتر متخصص و ۴ تا آزمایش کت و کلفت مثل اکو قلب و سی تی اسکن مغز.
اینو نگفتم که پاشید زنگ بزنید، نوشتم که یکم سبک بشم. اگه خوندید، دعا کنید این ماه هم مال خداست، خدا هم که قول داده توی ماهش دعا ها رو قبول میکنه.